Adopted father
پارت۲
مامور های پلیس رسیدند و با کمک مامور های ارژانس منو از ماشبن در اوردن
یکی از مامور ها داشت به من رسیدگی میکرد تویه او لحظه تمام فکر ذهنم زن بچم بود
سرمو کم برگردوندم طرف ماشینم که مچاله شده بود دیدم مینجو و یونا رو توی کاور مشکی گذاشتن و با انبلانس از اونجا بردن منم بعد دیدن این صحنه انگار از درون مردم و دیگه چیزی یادم نیست تا اینکه چشمامو تو بیمارستان باز کردم
دیدم همه پسرا با نگرانیتی که ازصورتشون میباره دارن به من نگاه میکنن
کوک: جیمین هیونگ(اروم وضعیف)
جیمین: چیشده کوک چبیزی میخوای
کوک: مینجو و یونا کجان
جیمین: اممم..
کوک: یعنی چی.... امکان نداره من خواب دیدم
نامجون: کوک اروم باش. ما همون متاسفیم ولی یونا مینجو دیگه کنار ما نیستن
کوک: تهیونگگگ.(گریه)
تهیونگ: کوک اروم باش
کوک: تهیونگ ترمز ماشینم از کار افتاده بود حتما کار یکی بوده برام پیداش کنن😭
تهیونگ: باشه باسه تو اروم باش
ویو جین
یکماه گذشت تویه این یک ماه کوک تو بیمارستان بستری بود حالش زیاد خوب نیست البته حق داره زن بچشو از دست داده منم اگه خدایناکرد هاجون(زنش) و جینا(دخترش) رو از دست بدم حالم همینه
امروز قراره کو کرو بیارن خونش
بین ما شیش نفر
سه نفرمون متحلیم
پس منو نامجون و شوگا نمتونیم پیشش ۲۴ساعته بمونیم
پس بهتره تهیونگ و جیمین جیهوپ بمونن یه مدت خونه کوک
همنیطور که تو فکر خودم بودم صدای زنگ در اومد
جین: اوه اومدین کوک به خونت خوش اومدی
ویو کوک
کوک: من میخوام برم اتاق یونا
تهیونگ: پس بزار کمکت کنیم تو سرت گیج میره
کوک: نه خودم میرم
اروم اروم از پله ها بالا رفتم در اتاق یونا رو اروم باز کردم واردش شدم با گوشه به گوشش خاطره دارم
از عروسک بازیام با یونا تا اولین باری که اودیمش تو خونه
با اولین قطره اشکی که باسرعت از گونه هام جاری شد از اتاق جارج شدم
به طرف اتاق خودم و مینجو در رو بازکردم به طرف کمد لباس ها رفتم یکی از لباس هایی که مینجو خیلی دوسش داست رو برداشتم و محکم بغلش کردم
کوک: مینجو عزیزم... کجایی.؟.. مگه نگفتی هروقت خسته شدی هر وقت دنیا برات جابه ترسناکی شد بغل من همیشه برات بازه
الان کجایی که ببینی دنیا وقتی دید همجوره حالم باهات خوبه تو و دخترمونو ازم گرفت
اروم اروم لبه تخت نشستم به عکس هایی که روی میز های بغل تخت بود نگاه کردم عکس عروسیمون و عکس منو یونا و عکس مینجو و یونا و عکس خانوادگیمون تویه تمام این قاب عکسا کلی خاطرات هستش که دیگه نمیتونم تجربشون کنم
دراز کشیدم و لباس مینجو رو بغل کردم
این پسر بچه ای که مامانشو از دست داده بعد از کلی گریه کردن چشمام سنگین شد و به خواب رفتم...
شرط
لایک۲۵
کامنت، ۱۰
اسلاید های بعد چک شه🤍🥺
مامور های پلیس رسیدند و با کمک مامور های ارژانس منو از ماشبن در اوردن
یکی از مامور ها داشت به من رسیدگی میکرد تویه او لحظه تمام فکر ذهنم زن بچم بود
سرمو کم برگردوندم طرف ماشینم که مچاله شده بود دیدم مینجو و یونا رو توی کاور مشکی گذاشتن و با انبلانس از اونجا بردن منم بعد دیدن این صحنه انگار از درون مردم و دیگه چیزی یادم نیست تا اینکه چشمامو تو بیمارستان باز کردم
دیدم همه پسرا با نگرانیتی که ازصورتشون میباره دارن به من نگاه میکنن
کوک: جیمین هیونگ(اروم وضعیف)
جیمین: چیشده کوک چبیزی میخوای
کوک: مینجو و یونا کجان
جیمین: اممم..
کوک: یعنی چی.... امکان نداره من خواب دیدم
نامجون: کوک اروم باش. ما همون متاسفیم ولی یونا مینجو دیگه کنار ما نیستن
کوک: تهیونگگگ.(گریه)
تهیونگ: کوک اروم باش
کوک: تهیونگ ترمز ماشینم از کار افتاده بود حتما کار یکی بوده برام پیداش کنن😭
تهیونگ: باشه باسه تو اروم باش
ویو جین
یکماه گذشت تویه این یک ماه کوک تو بیمارستان بستری بود حالش زیاد خوب نیست البته حق داره زن بچشو از دست داده منم اگه خدایناکرد هاجون(زنش) و جینا(دخترش) رو از دست بدم حالم همینه
امروز قراره کو کرو بیارن خونش
بین ما شیش نفر
سه نفرمون متحلیم
پس منو نامجون و شوگا نمتونیم پیشش ۲۴ساعته بمونیم
پس بهتره تهیونگ و جیمین جیهوپ بمونن یه مدت خونه کوک
همنیطور که تو فکر خودم بودم صدای زنگ در اومد
جین: اوه اومدین کوک به خونت خوش اومدی
ویو کوک
کوک: من میخوام برم اتاق یونا
تهیونگ: پس بزار کمکت کنیم تو سرت گیج میره
کوک: نه خودم میرم
اروم اروم از پله ها بالا رفتم در اتاق یونا رو اروم باز کردم واردش شدم با گوشه به گوشش خاطره دارم
از عروسک بازیام با یونا تا اولین باری که اودیمش تو خونه
با اولین قطره اشکی که باسرعت از گونه هام جاری شد از اتاق جارج شدم
به طرف اتاق خودم و مینجو در رو بازکردم به طرف کمد لباس ها رفتم یکی از لباس هایی که مینجو خیلی دوسش داست رو برداشتم و محکم بغلش کردم
کوک: مینجو عزیزم... کجایی.؟.. مگه نگفتی هروقت خسته شدی هر وقت دنیا برات جابه ترسناکی شد بغل من همیشه برات بازه
الان کجایی که ببینی دنیا وقتی دید همجوره حالم باهات خوبه تو و دخترمونو ازم گرفت
اروم اروم لبه تخت نشستم به عکس هایی که روی میز های بغل تخت بود نگاه کردم عکس عروسیمون و عکس منو یونا و عکس مینجو و یونا و عکس خانوادگیمون تویه تمام این قاب عکسا کلی خاطرات هستش که دیگه نمیتونم تجربشون کنم
دراز کشیدم و لباس مینجو رو بغل کردم
این پسر بچه ای که مامانشو از دست داده بعد از کلی گریه کردن چشمام سنگین شد و به خواب رفتم...
شرط
لایک۲۵
کامنت، ۱۰
اسلاید های بعد چک شه🤍🥺
- ۷.۷k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط