خوشگلا نظرتون واسم مهمه لطفا نظر بدین

(پارت اول)

تنها بودم در غار هیچکس در جنگل نبود حتی یه
پرنده هم پر نمیزد ساعت 2:10دیقه شب بود همین یه ساعت پیش از خونه زده بودم بیرون
دیگه تحمل زندگی کردن با اون ادمای عن رو نداشتم هر روز جنگ، دعوا، کتک ،و،و،و.....
خیلی چیز هایی ک نمی توانم به زبان بیاورم، نمیدانم از کجای زندگی ام حرفی بزنم ، کجای بدبختی ام را به زبان بیاورم
همینجوری ک داشتم در دفترم یاد داشت برداری می کردم گرمی خاب به چشمانم امد نفهمیدم چطور خابم برد
صبح ساعت 8:00 با آواز پرندگان از خاب بیدار شدم رفتم بیرون از غار تا یه جوی اب پیدا کنم و آبی به سر و صورتم بزنم بعد از ربع ساعت گشتن جوی اب را پیدا کردم دست و صورتم را شستم و به غار باز گشتم
اون،، اخخخخ چق گشنمهه ااااااا
رفتم کوله ام را ک توش یکم پول ک از جیب بابام برداشته بودم و یکم خوراکی ک از خونه دزدیده بودم توی کوله ام بود کوله ام را باز کردم و یه کیک و ابمیوه ک خیلی گرم بود برداشتم چیکار کنم مجبور بودم گشنه بودم و نشستم به خوردن
بعد از تموم شدن خوراکی ها،،
اوممم من ک نمیتونم تا ابد اینجا زندگی کنم پس تصمیم گرفتم ک .......
(پایان پارت اول)
دیدگاه ها (۱۰)

اوممم میخام فیک بنویسم بنویسم یا نه حمایتم میکنید؟

پارت 42رفتم داخلش لباس های قشنگی داشت براش یه کراپ تاپ سفید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط