Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶۶…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دخترک باز هم لج باز گفت ... ات: دا کیونگ چی شده جونکوکم کجاست
دا کیونگ به آرامی جی جی را در گهواره اش گذاشت سپس سمته خانم کیم چرخید با ترس و اجله گفت
دا کیونگ: خانم کیم برادر زادم رو به تو میسپارم
دخترک بیشتر ترسیده به سختی از روی تخت پایین آمد و قدمی سمته خانم کیم و دا کیونگ برداشت سپس مر مقابلش ایستاد
ات: دا بگو چی شده چرا بچمو به خاله کیم میدی جونکوک .. کجاست
دا کیونگ باز هم سمته در چشم دوخت و با. دستپاچه گی گفت
دا کیونگ: نمیتونم همه چیو بهت بگم وقت نداریم فقد همنیو بگم جون ما چهار تا در خطره جونکوک گفت که جای امنی بریم .. دخترک سری تکون داد سپس به آرامی دختر کوچولو را از آغوش خانم کیم بیرون کشید و در آغوش خودش نگهداری اش داد
ات: دا کیونگ من هرجای برم دخترم هم باهام میاد
دا کیونگ دستی به موهایش کشید سپس باز هم به نقشه ای که در سرش وجود داشت فکر کرد سپس سمته ات چرخید .... دا کیونگ: ببین حتما اونا کارو پیدا میکنند و معلوم نیست چی میشه لطفاً من به اوپا قول داد لطفا
نفسی کشید..... سپس گفت
دا کیونگ: ببین تو نمیفهمی به داداش قول دادم که جیجی رو جای امنی ببرم لطفا .. نگاهی بهش انداخت و آن بچه کوچک را از آغوش مادر تازه بیرون کشید دخترک همچنان با انتظار و بغض به گهواره صورتی رنگ خیره شد اپن با جون دل چنگ و دندون از آن بچه مراقبت کرد ولی حالا بخاطر چیزی که خودش هم خبر نداشت و از هیچگونه نقش و اسلحه بی خبر بچه اش را در آغوش خانم کیم دید چوشه چشم اش کم کم در خال خیس شدن بود حسی که حالا درونش خون میشد را تندتند نفس میکشید
دا کیونگ: ممنونم ات.. سمته خانم کیم چرخید ..
دا کیونگ: ببین بچه رو ببر خونه خودت من مطمئنم که به فکرش نمیرسه که بچه اونجاست
خان کیم : چشم من مثل چشمام ازش مراقبت میکنم
ات: خاله کیم میشه وقتی متوجه شدین که جای امنی رفتی به من خبر بدی زنگ بزن بهم باشه
دا کیونگ لبخندی زد و خانم کیم شروع به قدم های آرامی روی زمین گذاشت و همچنان آن فردی بود که به آن صحنه چشم دوخته بود کم کم درونش خون در خال جوش زدن بود و کم کم پاهایش سوست شدن حسی داشت که فکرش را میکرد که دیگر کودکش را نمیبیند پاهایش به روی زمین افتاد و روی زمین نشست آن زمین سر برای یک زد تا زامیانه کرده خوب نبود اصلا .. دست اش را روی قلبش گذشت . شروع به گریه کردن کرد حسی درونش بود که میخواست یک زندگی خوبی داشته باشه
ات: یعنی دیگه جی جی خودم رو نمیبینم ؟
دا کیونگ جلوش نشست سپس گفت
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶۶…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دخترک باز هم لج باز گفت ... ات: دا کیونگ چی شده جونکوکم کجاست
دا کیونگ به آرامی جی جی را در گهواره اش گذاشت سپس سمته خانم کیم چرخید با ترس و اجله گفت
دا کیونگ: خانم کیم برادر زادم رو به تو میسپارم
دخترک بیشتر ترسیده به سختی از روی تخت پایین آمد و قدمی سمته خانم کیم و دا کیونگ برداشت سپس مر مقابلش ایستاد
ات: دا بگو چی شده چرا بچمو به خاله کیم میدی جونکوک .. کجاست
دا کیونگ باز هم سمته در چشم دوخت و با. دستپاچه گی گفت
دا کیونگ: نمیتونم همه چیو بهت بگم وقت نداریم فقد همنیو بگم جون ما چهار تا در خطره جونکوک گفت که جای امنی بریم .. دخترک سری تکون داد سپس به آرامی دختر کوچولو را از آغوش خانم کیم بیرون کشید و در آغوش خودش نگهداری اش داد
ات: دا کیونگ من هرجای برم دخترم هم باهام میاد
دا کیونگ دستی به موهایش کشید سپس باز هم به نقشه ای که در سرش وجود داشت فکر کرد سپس سمته ات چرخید .... دا کیونگ: ببین حتما اونا کارو پیدا میکنند و معلوم نیست چی میشه لطفاً من به اوپا قول داد لطفا
نفسی کشید..... سپس گفت
دا کیونگ: ببین تو نمیفهمی به داداش قول دادم که جیجی رو جای امنی ببرم لطفا .. نگاهی بهش انداخت و آن بچه کوچک را از آغوش مادر تازه بیرون کشید دخترک همچنان با انتظار و بغض به گهواره صورتی رنگ خیره شد اپن با جون دل چنگ و دندون از آن بچه مراقبت کرد ولی حالا بخاطر چیزی که خودش هم خبر نداشت و از هیچگونه نقش و اسلحه بی خبر بچه اش را در آغوش خانم کیم دید چوشه چشم اش کم کم در خال خیس شدن بود حسی که حالا درونش خون میشد را تندتند نفس میکشید
دا کیونگ: ممنونم ات.. سمته خانم کیم چرخید ..
دا کیونگ: ببین بچه رو ببر خونه خودت من مطمئنم که به فکرش نمیرسه که بچه اونجاست
خان کیم : چشم من مثل چشمام ازش مراقبت میکنم
ات: خاله کیم میشه وقتی متوجه شدین که جای امنی رفتی به من خبر بدی زنگ بزن بهم باشه
دا کیونگ لبخندی زد و خانم کیم شروع به قدم های آرامی روی زمین گذاشت و همچنان آن فردی بود که به آن صحنه چشم دوخته بود کم کم درونش خون در خال جوش زدن بود و کم کم پاهایش سوست شدن حسی داشت که فکرش را میکرد که دیگر کودکش را نمیبیند پاهایش به روی زمین افتاد و روی زمین نشست آن زمین سر برای یک زد تا زامیانه کرده خوب نبود اصلا .. دست اش را روی قلبش گذشت . شروع به گریه کردن کرد حسی درونش بود که میخواست یک زندگی خوبی داشته باشه
ات: یعنی دیگه جی جی خودم رو نمیبینم ؟
دا کیونگ جلوش نشست سپس گفت
- ۱۵.۹k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط