### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطرات
### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطرات
سه سال. انگار یک عمر گذشته، اما در عین حال، مثلِ یه پلک زدن بود. وقتی به دیوارهایِ این عمارت نگاه میکنم، دیگه اون سایههایِ ترسناک رو نمیبینم. دیگه بویِ باروت و وحشت تویِ راهروها نیست؛ جاش رو بویِ گلهایِ تازه و قهوهیِ صبحگاهی گرفته.
امروز صبح، وقتی نورِ خورشید مستقیم میتابید رویِ فرشِ وسطِ اتاقِ پذیرایی، اون صحنهای رو دیدم که همیشه تویِ خوابهام میدیدم، ولی هیچوقت فکر نمیکردم به واقعیت تبدیل بشه.
جونگکوک، همون مردی که یک زمان برایِ من مظهرِ ترس بود، اونجا رویِ زمین نشسته بود. کتش رو درآورده بود و آستینهایِ پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود. خبری از اسلحه نبود. خبری از اون نگاهِ سرد و بیروح نبود. اون داشت با دخترِ کوچولویِ یک سالهمون، «لیا»، بازی میکرد.
لیا با خندههایِ شیرینش سعی میکرد یه بلوکِ چوبی رو رویِ اون یکی بچینه و جونگکوک... اون با همون دقتی که قبلاً برایِ هدفگیریِ دقیق استفاده میکرد، حالا با ظرافتِ تمام داشت به دخترش کمک میکرد تا اسباببازیاش خراب نشه.
«نه عزیزم، اون یکی رو بذار اینجا... آفرین.»
صدایِ بم و آرومش هنوز هم لرزه به تنم مینداخت، اما این بار نه از ترس، بلکه از عشقی که تویِ تکتکِ کلماتش بود. اون وقتی من رو دید که دارم از دور تماشاشون میکنم، سرش رو بلند کرد. لبخندی که زد، همون لبخندِ کمی شیطنتآمیزِ قدیمی بود، اما حالا... حالا این لبخند برایِ من بود. نه برایِ قدرت، نه برایِ دشمن. فقط برایِ من.
اومدم جلو و کنارش رویِ زمین نشستم. دستم رو گذاشتم رویِ شونش. اون دستِ محکمش رو دورِ کمرم حلقه کرد و من رو کشید سمتِ خودش.
«میدونی به چی فکر میکردم؟» زمزمه کردم.
جونگکوک نگاهی به دستهایِ خودش انداخت که حالا به جایِ سردیِ فلز، گرما و لطافتِ بچهمون رو حس میکرد. «به اینکه چقدر خوششانسم؟»
«نه... به اینکه چطور یه هیولا، فرشته شد.»
جونگکوک خندید؛ یه خندهیِ واقعی و از تهِ دل. «هیولاها فقط وقتی میمیرن که یه نفرِ دیگه بهشون یاد بده چطور زندگی کنن. تو بهم یاد دادی، ماریا.»
اون لیا رو بلند کرد و رویِ پاش نشوند. حالا من خانوادهای رو داشتم که فکر نمیکردم هیچوقت لایقش باشم. اون «دارکرومنسِ» زندگیِ من، حالا تبدیل به یک داستانِ عاشقانه شده بود که دیگه هیچ پایانِ تلخی براش متصور نبود.
به فضایِ روشنِ اتاق نگاه کردم. گذشته دیگه نمیتونست به ما برسه. ما تویِ امنیتی بودیم که خودمون ساخته بودیم؛ نه با تفنگ و تهدید، بلکه با عشق. من و جونگکوک، حالا فقط دو نفر بودیم که تویِ یه خونهیِ پر از نور، داشتیم بزرگ شدنِ دنیایِ کوچکمون رو تماشا میکردیم .
پایان *
سه سال. انگار یک عمر گذشته، اما در عین حال، مثلِ یه پلک زدن بود. وقتی به دیوارهایِ این عمارت نگاه میکنم، دیگه اون سایههایِ ترسناک رو نمیبینم. دیگه بویِ باروت و وحشت تویِ راهروها نیست؛ جاش رو بویِ گلهایِ تازه و قهوهیِ صبحگاهی گرفته.
امروز صبح، وقتی نورِ خورشید مستقیم میتابید رویِ فرشِ وسطِ اتاقِ پذیرایی، اون صحنهای رو دیدم که همیشه تویِ خوابهام میدیدم، ولی هیچوقت فکر نمیکردم به واقعیت تبدیل بشه.
جونگکوک، همون مردی که یک زمان برایِ من مظهرِ ترس بود، اونجا رویِ زمین نشسته بود. کتش رو درآورده بود و آستینهایِ پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود. خبری از اسلحه نبود. خبری از اون نگاهِ سرد و بیروح نبود. اون داشت با دخترِ کوچولویِ یک سالهمون، «لیا»، بازی میکرد.
لیا با خندههایِ شیرینش سعی میکرد یه بلوکِ چوبی رو رویِ اون یکی بچینه و جونگکوک... اون با همون دقتی که قبلاً برایِ هدفگیریِ دقیق استفاده میکرد، حالا با ظرافتِ تمام داشت به دخترش کمک میکرد تا اسباببازیاش خراب نشه.
«نه عزیزم، اون یکی رو بذار اینجا... آفرین.»
صدایِ بم و آرومش هنوز هم لرزه به تنم مینداخت، اما این بار نه از ترس، بلکه از عشقی که تویِ تکتکِ کلماتش بود. اون وقتی من رو دید که دارم از دور تماشاشون میکنم، سرش رو بلند کرد. لبخندی که زد، همون لبخندِ کمی شیطنتآمیزِ قدیمی بود، اما حالا... حالا این لبخند برایِ من بود. نه برایِ قدرت، نه برایِ دشمن. فقط برایِ من.
اومدم جلو و کنارش رویِ زمین نشستم. دستم رو گذاشتم رویِ شونش. اون دستِ محکمش رو دورِ کمرم حلقه کرد و من رو کشید سمتِ خودش.
«میدونی به چی فکر میکردم؟» زمزمه کردم.
جونگکوک نگاهی به دستهایِ خودش انداخت که حالا به جایِ سردیِ فلز، گرما و لطافتِ بچهمون رو حس میکرد. «به اینکه چقدر خوششانسم؟»
«نه... به اینکه چطور یه هیولا، فرشته شد.»
جونگکوک خندید؛ یه خندهیِ واقعی و از تهِ دل. «هیولاها فقط وقتی میمیرن که یه نفرِ دیگه بهشون یاد بده چطور زندگی کنن. تو بهم یاد دادی، ماریا.»
اون لیا رو بلند کرد و رویِ پاش نشوند. حالا من خانوادهای رو داشتم که فکر نمیکردم هیچوقت لایقش باشم. اون «دارکرومنسِ» زندگیِ من، حالا تبدیل به یک داستانِ عاشقانه شده بود که دیگه هیچ پایانِ تلخی براش متصور نبود.
به فضایِ روشنِ اتاق نگاه کردم. گذشته دیگه نمیتونست به ما برسه. ما تویِ امنیتی بودیم که خودمون ساخته بودیم؛ نه با تفنگ و تهدید، بلکه با عشق. من و جونگکوک، حالا فقط دو نفر بودیم که تویِ یه خونهیِ پر از نور، داشتیم بزرگ شدنِ دنیایِ کوچکمون رو تماشا میکردیم .
پایان *
- ۵۷۴
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط