پارت پنجم: هتل آبی 🌧️🖤
پارت پنجم: هتل آبی 🌧️🖤
ساعت دقیقاً هفت و پنجاهوهشت دقیقه بود.
جلوی هتل آبی، چند خودروی مشکی پشت سر هم توقف کردند.
جونکوک از ماشین پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.
— همه ورودیها رو چک کنید.
ا.ت از ماشین بیرون آمد.
— یعنی منم باید مثل شماها قیافه جدی بگیرم؟
جونکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— ترجیحاً.
ا.ت اخم کرد و سعی کرد جدی بایستد.
سه ثانیه بعد عطسه کرد.
— هَچــــی!
یکی از نگهبانها سرش را پایین انداخت تا نخندد.
جونکوک آه کشید.
— خیلی حرفهای بود.
— ممنون. 😌
وارد هتل شدند.
لابی تقریباً خالی بود.
پشت میز پذیرش، زنی با لباس مشکی ایستاده بود.
به محض دیدن ا.ت، آرام گفت:
— اتاق ۷۰۷.
جونکوک پرسید:
— چه کسی اتاق رو رزرو کرده؟
زن جواب داد:
— شخصی که خودش رو «رز سیاه» معرفی کرده.
جونکوک اخم کرد.
— اسم واقعی؟
زن سرش را تکان داد.
— نگفت.
ا.ت زیر لب گفت:
— خب حداقل سلیقهاش خوبه. اسم قشنگیه.
جونکوک نگاهش کرد.
— الان وقت تعریف از دشمن نیست.
— من فقط گفتم اسمش قشنگه! 😭
به طبقه هفتم رسیدند.
راهرو کاملاً خالی بود.
جونکوک دستگیره اتاق ۷۰۷ را گرفت.
— همه عقب بمونن.
در باز شد.
اتاق خالی بود.
روی میز فقط یک ساعت قدیمی و یک پاکت سفید قرار داشت.
ا.ت نزدیک شد.
— بازش کنیم؟
جونکوک پاکت را برداشت.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس گروهی از چند نفر جلوی همان عمارت.
ا.ت به عکس خیره شد.
— این...
جونکوک پرسید:
— میشناسیشون؟
ا.ت با انگشت به یکی از افراد عکس اشاره کرد.
— این پدرمه.
جونکوک به نفر کنار او نگاه کرد.
— و این؟
ا.ت سرش را تکان داد.
— نمیشناسم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«کسی که همه فکر میکنند مرده، هنوز زنده است.»
ناگهان تلفن اتاق زنگ خورد.
همه جا خوردند.
جونکوک گوشی را برداشت.
— بله؟
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— خیلی دیر رسیدید.
جونکوک پرسید:
— کجایی؟
— جایی که نمیتونید پیدام کنید.
— چرا ا.ت رو هدف قرار دادید؟
مرد خندید.
— ما ا.ت رو هدف قرار ندادیم.
مکث.
— ما داریم ازش محافظت میکنیم.
جونکوک اخم کرد.
— از چی؟
صدای مرد آرام شد.
— از کسی که از نزدیکترین افراد به ا.ت است.
تماس قطع شد.
همه به هم نگاه کردند.
ا.ت آرام پرسید:
— یعنی دشمن داخل عمارت ماست؟
جونکوک جواب نداد.
چشمش روی عکس قدیمی مانده بود.
بعد ناگهان متوجه چیزی شد.
در گوشه عکس، پشت سر افراد، یک نفر نیمهپیدا ایستاده بود.
همان چهرهای که روی پاکت هتل نوشته شده بود...
نام مردی که ده سال پیش مرده اعلام شده بود.
جونکوک عکس را محکم گرفت.
— باید برگردیم.
ا.ت پرسید:
— چرا؟
جونکوک به او نگاه کرد.
— چون فکر کنم میدونم اولین نفری که باید بهش شک کنیم کیه.
در همان لحظه صدای پیام تلفن ا.ت آمد.
یک شماره ناشناس.
فقط یک جمله:
«به بادیگاردت اعتماد نکن.»
ا.ت آرام سرش را بالا آورد.
جونکوک هنوز داشت به او نگاه میکرد.
و برای اولین بار...
بین آن دو، سایهای از شک افتاد. 🥀
ساعت دقیقاً هفت و پنجاهوهشت دقیقه بود.
جلوی هتل آبی، چند خودروی مشکی پشت سر هم توقف کردند.
جونکوک از ماشین پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.
— همه ورودیها رو چک کنید.
ا.ت از ماشین بیرون آمد.
— یعنی منم باید مثل شماها قیافه جدی بگیرم؟
جونکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— ترجیحاً.
ا.ت اخم کرد و سعی کرد جدی بایستد.
سه ثانیه بعد عطسه کرد.
— هَچــــی!
یکی از نگهبانها سرش را پایین انداخت تا نخندد.
جونکوک آه کشید.
— خیلی حرفهای بود.
— ممنون. 😌
وارد هتل شدند.
لابی تقریباً خالی بود.
پشت میز پذیرش، زنی با لباس مشکی ایستاده بود.
به محض دیدن ا.ت، آرام گفت:
— اتاق ۷۰۷.
جونکوک پرسید:
— چه کسی اتاق رو رزرو کرده؟
زن جواب داد:
— شخصی که خودش رو «رز سیاه» معرفی کرده.
جونکوک اخم کرد.
— اسم واقعی؟
زن سرش را تکان داد.
— نگفت.
ا.ت زیر لب گفت:
— خب حداقل سلیقهاش خوبه. اسم قشنگیه.
جونکوک نگاهش کرد.
— الان وقت تعریف از دشمن نیست.
— من فقط گفتم اسمش قشنگه! 😭
به طبقه هفتم رسیدند.
راهرو کاملاً خالی بود.
جونکوک دستگیره اتاق ۷۰۷ را گرفت.
— همه عقب بمونن.
در باز شد.
اتاق خالی بود.
روی میز فقط یک ساعت قدیمی و یک پاکت سفید قرار داشت.
ا.ت نزدیک شد.
— بازش کنیم؟
جونکوک پاکت را برداشت.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس گروهی از چند نفر جلوی همان عمارت.
ا.ت به عکس خیره شد.
— این...
جونکوک پرسید:
— میشناسیشون؟
ا.ت با انگشت به یکی از افراد عکس اشاره کرد.
— این پدرمه.
جونکوک به نفر کنار او نگاه کرد.
— و این؟
ا.ت سرش را تکان داد.
— نمیشناسم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«کسی که همه فکر میکنند مرده، هنوز زنده است.»
ناگهان تلفن اتاق زنگ خورد.
همه جا خوردند.
جونکوک گوشی را برداشت.
— بله؟
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— خیلی دیر رسیدید.
جونکوک پرسید:
— کجایی؟
— جایی که نمیتونید پیدام کنید.
— چرا ا.ت رو هدف قرار دادید؟
مرد خندید.
— ما ا.ت رو هدف قرار ندادیم.
مکث.
— ما داریم ازش محافظت میکنیم.
جونکوک اخم کرد.
— از چی؟
صدای مرد آرام شد.
— از کسی که از نزدیکترین افراد به ا.ت است.
تماس قطع شد.
همه به هم نگاه کردند.
ا.ت آرام پرسید:
— یعنی دشمن داخل عمارت ماست؟
جونکوک جواب نداد.
چشمش روی عکس قدیمی مانده بود.
بعد ناگهان متوجه چیزی شد.
در گوشه عکس، پشت سر افراد، یک نفر نیمهپیدا ایستاده بود.
همان چهرهای که روی پاکت هتل نوشته شده بود...
نام مردی که ده سال پیش مرده اعلام شده بود.
جونکوک عکس را محکم گرفت.
— باید برگردیم.
ا.ت پرسید:
— چرا؟
جونکوک به او نگاه کرد.
— چون فکر کنم میدونم اولین نفری که باید بهش شک کنیم کیه.
در همان لحظه صدای پیام تلفن ا.ت آمد.
یک شماره ناشناس.
فقط یک جمله:
«به بادیگاردت اعتماد نکن.»
ا.ت آرام سرش را بالا آورد.
جونکوک هنوز داشت به او نگاه میکرد.
و برای اولین بار...
بین آن دو، سایهای از شک افتاد. 🥀
- ۷۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط