یاد داری آن شب از باران صمیمی تر شدیم

یاد داری آن شب از باران صمیمی تر شدیم؟
آسمان افسانه گفت و ماهِ یکدیگر شدیم؟!
قبله را گم کرده بودیم و هراسان عاقبت
دل به دریا ها زدیم و لحظه ای کافَر شدیم
وقت شب بود و چه زیبا شد مرورِ قصه ها
داستانِ عشق را خواندیم و خوب از بر شدیم
گفت و گویی بود بین چشم من با چشم تو
واژه ای آتش گرفت و هر دو خاکستر شدیم
خوب میدانم سرابی باشد این دنیا ولی
آن شب از دلدادگی هامان همین جا تر شدیم
بعد از آن شب بوی باران می دهد احساسمان
آری آن شب هر دو از باران صمیمی تر شدیم
دیدگاه ها (۴)

آنکه شیرین نفس ثانیه را کرد تویی خوش ترین حادثه ای که سرم آو...

هنوز عشقِ منی، گرچه در دلم غوغاستهنوز از تو پرم ،عشق من چه...

نیمه‌شب آمد خیالت، نیمه‌جانم را گرفتابر دلتنگی دوباره آسمانم...

گَـــرچه بیــــزارم ازش ، او دوستم دارد هنوزمادرش می گفت هرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط