داستانی بسیار زیبا از شیخ جعفر مجتهدی و شدت علاقه ی ایشان
داستانی بسیار زیبا از شیخ جعفر مجتهدی و شدت علاقه ی ایشان به اهل بیت علیهم السلام...
یکم طولانی ه اما واقعا ارزش خوندن داره....
جناب مجاهدی از خاطرات سفر خود به مشهد نقل کردند
در یکی از سفرهای خود به مشهد مقدس پس از عتبه بوسی ثامن الائمه علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – و در خواست توفیق ملاقات با آن مرد خدا از پیشگاه حضرت، به طرف خانه آقای مجتهدی رهسپار شدم. ایشان در آن موقع، در یکی از کوچههای فرعی خیابان سمرقند مشهد سکونت داشتند و من از قم برای آن مرد خدا چند مجلد کتاب که مورد علاقه ایشان بود به همراه برده بودم و آن روز به هنگام عزیمت برای دیدارشان، آنها را نیز با خودم برداشتم.
زنگ در را به صدا درآوردم. جناب آقای مجتهدزاده از دوستان یکرنگ و همدل و دیرینه آن مرد خدا در را باز کردند و پس از سلام و احوالپرسی به گونهای که رنجشی در من پیدا نشود، گفتند:
چون آقا حالشان مساعد نیست، استراحت کردهاند و هیچ کس را نمیپذیرند! این اولین بار بود که پس از آشنایی با آقای مجتهدی با در بسته رو به رو میشدم! به ناچار خداحافظی کردم و برگشتم.
فردای آن روز مجدداً به دیدار آن مرد خدا رفتم ولی باز همان پاسخ دیروز را شنیدم! برای لحظاتی، پریشان خاطری عجیبی به سراغم آمد و در راه بازگشت به هتل محل اقامت، اعمال دیروز و امروز خود را دقیقاً مرور کردم تا ببینم در این سفر چه اشتباهی را مرتکب شدهام که به دیدار آقای مجتهدی موفق نمیشدم؟!
هر چه فکر کردم، راه به جایی نبردم! به همین جهت دچار قبض روحی عجیبی شدم و در آن لحظات، شرایط روحی بسیار دشواری را در فراق آن مرد خدا تجربه میکردم. بار سوم که خواستم به سراغ آقای مجتهدی بروم، تصمیم گرفتم نامهای به ایشان بنویسم و مراتب دلتنگی خود را اظهار کنم. به خاطر دارم نامهای که نوشتم بسیار کوتاه و در عین حال گویا بود. مطالب نامه را هنوز به یاد دارم:
بسمه تعالی
حضرت آقای مجتهدی!
با سلام و تجدید مراتب مودت و ارادت، این سومین بار است که شرفیاب میشوم ولی توفیق دیدار حاصل نمیشود. علت آن را نمیدانم! ولی این قدر میدانم که از ناحیه مخلص، قصوری سر نزده است تا مستحق این بی مهری باشم! با دو بیت از لسان الغیب حافظ شیرازی نامه را به پایان میبرم و شما را به خدا میسپارم، خاطره تلخ این سفر را هرگز فراموش نخواهم کرد:
به حاجب در خلوت سرای خویش بگو فلان ز گوشه نشینان خاص در گه ماست!
چو پردهدار به شمشیری میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!
والسلام، ارداتمند:
محمدعلی مجاهدی (پروانه)
نامه را درون پاکت پلاستیکی کتابها گذاشتم و تصمیم گرفتم که اگر این بار هم با در بسته رو به رو گردم، پاکت محتوی نامه و کتابها را به آقای مجتهدزاده تحویل دهم تا در اختیار آقای مجتهدی بگذارند! به محض این که زنگ در را به صدا درآوردم، آقای مجتهدزاده با حالت غمگین و افسرده به من گفتند:
هنوز نیاز به استراحت دارند و کسی را نمیپذیرند! من از شما شرمندهام!
پاکتی را که به همراه داشتم، به ایشان دادم و گفتم:
از طرف من با آقای مجتهدی خداحافظی کنید و این امانتیها را به ایشان برسانید.
قبض روحی من دیگر حد و حصری نداشت. به هنگام بازگشت، مستقیماً به حرم حضرت مشرف شدم و عقده دل را گشودم و به آن امام رئوف عرض کردم:
هر بار که توفیق زیارت مرقد نورانی شما را پیدا میکردم شرط قبولی زیارت خود را ملاقات این مرد خدا قرار میدادم، ولی در این سفر بر خلاف همیشه با دلی آکنده از ملال و حسرت به قم باز میگردم و فکر میکنم که زیارت این بار من مورد قبول شما واقع نشده است. این خسران را چگونه باید باور کنم؟!
از حرم بیرون آمدم و با این که ساعتی از ظهر میگذشت و بسیار گرسنه بودم، بدون خوردن غذا به اتاقی که در هتل داشتم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. محرومیت این سه روزه مرا از پای درآورده بود . تصمیم گرفتم که فوراً به قم باز گردم . به هر حال، ساعتی در کشمکش بودم که از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند که آقای مجتهدزاده آمدهاند و میخواهند شما را ببینند! دریافتم که فرجی شده و صبر سه روزه من کار خود را کرده است:
گفتم:
ایشان را راهنمایی کنید!
آقای مجتهدزاده به محض ورود به اتاق گفت:
فلانی! لباس بپوشید برویم، آقا منتظر است!
و هنگامی که درنگ مرا دید، گفت
خود کرده را تدبیر نیست! شما مگر نمیخواستید آقای مجتهدی را ببینید؟! بفرمایید برویم! آقا نمیخواستند شما ناراحت بشوید! گفتم: چه کسی به شما گفت که من در این هتل اتاق گرفتهام؟!
گفت: آقا فرمودند:
فلانی، گلایه ما را به امام رضا (علیه السلام) کردهاست! همین الان بروید و ایشان را بیاورید و بعد نام و نشانی این هتل را به من دادند!
هنگامی که در معیت آقای مجتهدزاده به خدمت آن مرد خ
یکم طولانی ه اما واقعا ارزش خوندن داره....
جناب مجاهدی از خاطرات سفر خود به مشهد نقل کردند
در یکی از سفرهای خود به مشهد مقدس پس از عتبه بوسی ثامن الائمه علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – و در خواست توفیق ملاقات با آن مرد خدا از پیشگاه حضرت، به طرف خانه آقای مجتهدی رهسپار شدم. ایشان در آن موقع، در یکی از کوچههای فرعی خیابان سمرقند مشهد سکونت داشتند و من از قم برای آن مرد خدا چند مجلد کتاب که مورد علاقه ایشان بود به همراه برده بودم و آن روز به هنگام عزیمت برای دیدارشان، آنها را نیز با خودم برداشتم.
زنگ در را به صدا درآوردم. جناب آقای مجتهدزاده از دوستان یکرنگ و همدل و دیرینه آن مرد خدا در را باز کردند و پس از سلام و احوالپرسی به گونهای که رنجشی در من پیدا نشود، گفتند:
چون آقا حالشان مساعد نیست، استراحت کردهاند و هیچ کس را نمیپذیرند! این اولین بار بود که پس از آشنایی با آقای مجتهدی با در بسته رو به رو میشدم! به ناچار خداحافظی کردم و برگشتم.
فردای آن روز مجدداً به دیدار آن مرد خدا رفتم ولی باز همان پاسخ دیروز را شنیدم! برای لحظاتی، پریشان خاطری عجیبی به سراغم آمد و در راه بازگشت به هتل محل اقامت، اعمال دیروز و امروز خود را دقیقاً مرور کردم تا ببینم در این سفر چه اشتباهی را مرتکب شدهام که به دیدار آقای مجتهدی موفق نمیشدم؟!
هر چه فکر کردم، راه به جایی نبردم! به همین جهت دچار قبض روحی عجیبی شدم و در آن لحظات، شرایط روحی بسیار دشواری را در فراق آن مرد خدا تجربه میکردم. بار سوم که خواستم به سراغ آقای مجتهدی بروم، تصمیم گرفتم نامهای به ایشان بنویسم و مراتب دلتنگی خود را اظهار کنم. به خاطر دارم نامهای که نوشتم بسیار کوتاه و در عین حال گویا بود. مطالب نامه را هنوز به یاد دارم:
بسمه تعالی
حضرت آقای مجتهدی!
با سلام و تجدید مراتب مودت و ارادت، این سومین بار است که شرفیاب میشوم ولی توفیق دیدار حاصل نمیشود. علت آن را نمیدانم! ولی این قدر میدانم که از ناحیه مخلص، قصوری سر نزده است تا مستحق این بی مهری باشم! با دو بیت از لسان الغیب حافظ شیرازی نامه را به پایان میبرم و شما را به خدا میسپارم، خاطره تلخ این سفر را هرگز فراموش نخواهم کرد:
به حاجب در خلوت سرای خویش بگو فلان ز گوشه نشینان خاص در گه ماست!
چو پردهدار به شمشیری میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!
والسلام، ارداتمند:
محمدعلی مجاهدی (پروانه)
نامه را درون پاکت پلاستیکی کتابها گذاشتم و تصمیم گرفتم که اگر این بار هم با در بسته رو به رو گردم، پاکت محتوی نامه و کتابها را به آقای مجتهدزاده تحویل دهم تا در اختیار آقای مجتهدی بگذارند! به محض این که زنگ در را به صدا درآوردم، آقای مجتهدزاده با حالت غمگین و افسرده به من گفتند:
هنوز نیاز به استراحت دارند و کسی را نمیپذیرند! من از شما شرمندهام!
پاکتی را که به همراه داشتم، به ایشان دادم و گفتم:
از طرف من با آقای مجتهدی خداحافظی کنید و این امانتیها را به ایشان برسانید.
قبض روحی من دیگر حد و حصری نداشت. به هنگام بازگشت، مستقیماً به حرم حضرت مشرف شدم و عقده دل را گشودم و به آن امام رئوف عرض کردم:
هر بار که توفیق زیارت مرقد نورانی شما را پیدا میکردم شرط قبولی زیارت خود را ملاقات این مرد خدا قرار میدادم، ولی در این سفر بر خلاف همیشه با دلی آکنده از ملال و حسرت به قم باز میگردم و فکر میکنم که زیارت این بار من مورد قبول شما واقع نشده است. این خسران را چگونه باید باور کنم؟!
از حرم بیرون آمدم و با این که ساعتی از ظهر میگذشت و بسیار گرسنه بودم، بدون خوردن غذا به اتاقی که در هتل داشتم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. محرومیت این سه روزه مرا از پای درآورده بود . تصمیم گرفتم که فوراً به قم باز گردم . به هر حال، ساعتی در کشمکش بودم که از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند که آقای مجتهدزاده آمدهاند و میخواهند شما را ببینند! دریافتم که فرجی شده و صبر سه روزه من کار خود را کرده است:
گفتم:
ایشان را راهنمایی کنید!
آقای مجتهدزاده به محض ورود به اتاق گفت:
فلانی! لباس بپوشید برویم، آقا منتظر است!
و هنگامی که درنگ مرا دید، گفت
خود کرده را تدبیر نیست! شما مگر نمیخواستید آقای مجتهدی را ببینید؟! بفرمایید برویم! آقا نمیخواستند شما ناراحت بشوید! گفتم: چه کسی به شما گفت که من در این هتل اتاق گرفتهام؟!
گفت: آقا فرمودند:
فلانی، گلایه ما را به امام رضا (علیه السلام) کردهاست! همین الان بروید و ایشان را بیاورید و بعد نام و نشانی این هتل را به من دادند!
هنگامی که در معیت آقای مجتهدزاده به خدمت آن مرد خ
- ۵.۰k
- ۱۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط