🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 17
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 17
انبار متروکه ـ ساعت ۹ شب
مینهو هنوز به مرد خیره شده بود. جملهی آخرش مثل پتکی روی سرش فرود آمده بود.
مینهو: مادرم... دستور قتل خودش رو داده بود؟
مرد: من فقط چیزی رو گفتم که اون شب شنیدم! پدرتون و پدر خانم لونا با هم قرار گذاشته بودن، اما مادرتون قبل از مرگشون یه چیزی به من گفتن...
مینهو: چی؟!
مرد دهان باز کرد، اما ناگهان صدای شلیک از بیرون بلند شد. محافظها فریاد زدند و چراغهای انبار خاموش شدند.
لونا وحشتزده دست مینهو را گرفت.
لونا: مینهو!
مینهو بدون لحظهای تردید، او را پشت خودش کشید.
مینهو: پشت سرم بمون. هر اتفاقی افتاد، ازم دور نشو!
چند دقیقه بعد، وقتی محافظها مسیر خروج را باز کردند، مینهو متوجه شد مردی که قرار بود حقیقت را بگوید، فرار کرده است. اما این تنها مشکلشان نبود.
ماشین آنها در جادهای خلوت متوقف شد. یکی از محافظها با عجله به سمتشان آمد.
محافظ: رئیس، مسیر اصلی بسته شده. افراد ناشناس دنبالمون هستن!
مینهو اسلحهاش را برداشت و به لونا نگاه کرد.
مینهو: باید از اینجا بریم.
لونا: با هم؟
مینهو: معلومه که با هم! فکر کردی تنهات میذارم؟
لونا برای لحظهای به او خیره شد. این همان مردی بود که روز اول گفته بود حتی یک لحظه هم تحمل دیدنش را ندارد. حالا اما، تمام فکرش محافظت از او بود.
نیم ساعت بعد ـ کلبهای در حاشیهی جنگل
آنها موفق شده بودند خودشان را به کلبهی قدیمی یکی از افراد مورد اعتماد مینهو برسانند. تلفنها آنتن نمیدادند و تا رسیدن کمک، راهی برای خروج نداشتند.
لونا کنار پنجره ایستاده بود و با نگرانی بیرون را نگاه میکرد.
لونا: اگه اون آدمها پیدامون کنن چی؟
مینهو مشغول بررسی زخم کوچکی روی دستش بود.
مینهو: پیدامون نمیکنن.
لونا: تو همیشه اینقدر مطمئنی؟
مینهو: نه.
لونا برگشت. این اولین بار بود که مینهو بدون غرور و خودنمایی جوابش را میداد.
لونا: پس از چی میترسی؟
مینهو چند لحظه سکوت کرد و بعد نگاهش را به او دوخت.
مینهو: از اینکه نتونم ازت محافظت کنم.
لونا آرام نزدیکش شد.
لونا: مینهو، من یه پزشکم. قرار نیست همیشه یکی ازم محافظت کنه. منم میتونم کنار تو باشم.
مینهو سرش را پایین انداخت.
مینهو: مشکل دقیقاً همینه، لونا. تو نمیفهمی وقتی فکر میکنم ممکنه از دستت بدم، چه بلایی سرم میاد.
قلب لونا تندتر زد.
لونا: چرا باید از دستم بدی؟
مینهو خندید؛ خندهای تلخ و کوتاه.
مینهو: چون هرکسی که بهش اهمیت دادم، یه روز ازم گرفته شده.
لونا دستش را روی دست او گذاشت.
لونا: من مادرت نیستم، مینهو. گذشتهات هم نیستم. نمیتونی به خاطر اتفاقهایی که قبلاً افتادن، از همین حالا برای آیندهمون تصمیم بگیری.
مینهو به دستهایشان نگاه کرد.
مینهو: آیندهمون؟
لونا تازه متوجه حرفش شد و سریع دستش را عقب کشید.
لونا: منظورم... آیندهی خودت بود!
برای اولین بار، مینهو لبخندی واقعی زد.
مینهو: آره، حتماً.
لونا: نخند!
مینهو: من که چیزی نگفتم.
لونا: صورتت داره داد میزنه!
مینهو بلند شد و مقابلش ایستاد.
مینهو: لونا، یه سؤال ازت دارم.
لونا: بپرس.
مینهو چند لحظه به چهرهاش نگاه کرد. انگار برای گفتن جملهای که در ذهنش بود، با تمام غرورش میجنگید.
مینهو: اگه یه روز همهچیز تموم بشه... اگه دیگه مجبور نباشیم به خاطر خانوادههامون کنار هم بمونیم... باز هم کنارم میمونی؟
لبخند لونا محو شد.
لونا: چرا همچین چیزی میپرسی؟
مینهو: فقط جواب بده.
لونا مدتی سکوت کرد.
لونا: اگه اون روز برسه، باید ببینم مردی که روبهروم ایستاده واقعاً کیه. نه رئیس مافیایی که همه ازش میترسن، نه شوهری که مجبور شدم باهاش ازدواج کنم... خودِ مینهو.
مینهو نفس عمیقی کشید.
مینهو: پس بذار خودم رو بهت نشون بدم.
او یک قدم عقب رفت، دستش را داخل جیب کتش برد و جعبهی کوچکی بیرون آورد.
لونا با تعجب به آن نگاه کرد.
لونا: این دیگه چیه؟
مینهو جعبه را باز کرد. حلقهای ظریف داخلش بود؛ حلقهای که ظاهراً مدتها پیش خریده شده بود.
لونا: مینهو...!
مینهو: میدونم ازدواجمون از اول اشتباه بود. هیچکدوممون انتخابی نداشتیم. من باهات مثل دشمن رفتار کردم، درحالیکه تو هیچ نقشی توی اتفاقات گذشته نداشتی.
ادامه دارد.. 🖤
(حیحی میخوام چشم انتظارتون بزارم🎀)
انبار متروکه ـ ساعت ۹ شب
مینهو هنوز به مرد خیره شده بود. جملهی آخرش مثل پتکی روی سرش فرود آمده بود.
مینهو: مادرم... دستور قتل خودش رو داده بود؟
مرد: من فقط چیزی رو گفتم که اون شب شنیدم! پدرتون و پدر خانم لونا با هم قرار گذاشته بودن، اما مادرتون قبل از مرگشون یه چیزی به من گفتن...
مینهو: چی؟!
مرد دهان باز کرد، اما ناگهان صدای شلیک از بیرون بلند شد. محافظها فریاد زدند و چراغهای انبار خاموش شدند.
لونا وحشتزده دست مینهو را گرفت.
لونا: مینهو!
مینهو بدون لحظهای تردید، او را پشت خودش کشید.
مینهو: پشت سرم بمون. هر اتفاقی افتاد، ازم دور نشو!
چند دقیقه بعد، وقتی محافظها مسیر خروج را باز کردند، مینهو متوجه شد مردی که قرار بود حقیقت را بگوید، فرار کرده است. اما این تنها مشکلشان نبود.
ماشین آنها در جادهای خلوت متوقف شد. یکی از محافظها با عجله به سمتشان آمد.
محافظ: رئیس، مسیر اصلی بسته شده. افراد ناشناس دنبالمون هستن!
مینهو اسلحهاش را برداشت و به لونا نگاه کرد.
مینهو: باید از اینجا بریم.
لونا: با هم؟
مینهو: معلومه که با هم! فکر کردی تنهات میذارم؟
لونا برای لحظهای به او خیره شد. این همان مردی بود که روز اول گفته بود حتی یک لحظه هم تحمل دیدنش را ندارد. حالا اما، تمام فکرش محافظت از او بود.
نیم ساعت بعد ـ کلبهای در حاشیهی جنگل
آنها موفق شده بودند خودشان را به کلبهی قدیمی یکی از افراد مورد اعتماد مینهو برسانند. تلفنها آنتن نمیدادند و تا رسیدن کمک، راهی برای خروج نداشتند.
لونا کنار پنجره ایستاده بود و با نگرانی بیرون را نگاه میکرد.
لونا: اگه اون آدمها پیدامون کنن چی؟
مینهو مشغول بررسی زخم کوچکی روی دستش بود.
مینهو: پیدامون نمیکنن.
لونا: تو همیشه اینقدر مطمئنی؟
مینهو: نه.
لونا برگشت. این اولین بار بود که مینهو بدون غرور و خودنمایی جوابش را میداد.
لونا: پس از چی میترسی؟
مینهو چند لحظه سکوت کرد و بعد نگاهش را به او دوخت.
مینهو: از اینکه نتونم ازت محافظت کنم.
لونا آرام نزدیکش شد.
لونا: مینهو، من یه پزشکم. قرار نیست همیشه یکی ازم محافظت کنه. منم میتونم کنار تو باشم.
مینهو سرش را پایین انداخت.
مینهو: مشکل دقیقاً همینه، لونا. تو نمیفهمی وقتی فکر میکنم ممکنه از دستت بدم، چه بلایی سرم میاد.
قلب لونا تندتر زد.
لونا: چرا باید از دستم بدی؟
مینهو خندید؛ خندهای تلخ و کوتاه.
مینهو: چون هرکسی که بهش اهمیت دادم، یه روز ازم گرفته شده.
لونا دستش را روی دست او گذاشت.
لونا: من مادرت نیستم، مینهو. گذشتهات هم نیستم. نمیتونی به خاطر اتفاقهایی که قبلاً افتادن، از همین حالا برای آیندهمون تصمیم بگیری.
مینهو به دستهایشان نگاه کرد.
مینهو: آیندهمون؟
لونا تازه متوجه حرفش شد و سریع دستش را عقب کشید.
لونا: منظورم... آیندهی خودت بود!
برای اولین بار، مینهو لبخندی واقعی زد.
مینهو: آره، حتماً.
لونا: نخند!
مینهو: من که چیزی نگفتم.
لونا: صورتت داره داد میزنه!
مینهو بلند شد و مقابلش ایستاد.
مینهو: لونا، یه سؤال ازت دارم.
لونا: بپرس.
مینهو چند لحظه به چهرهاش نگاه کرد. انگار برای گفتن جملهای که در ذهنش بود، با تمام غرورش میجنگید.
مینهو: اگه یه روز همهچیز تموم بشه... اگه دیگه مجبور نباشیم به خاطر خانوادههامون کنار هم بمونیم... باز هم کنارم میمونی؟
لبخند لونا محو شد.
لونا: چرا همچین چیزی میپرسی؟
مینهو: فقط جواب بده.
لونا مدتی سکوت کرد.
لونا: اگه اون روز برسه، باید ببینم مردی که روبهروم ایستاده واقعاً کیه. نه رئیس مافیایی که همه ازش میترسن، نه شوهری که مجبور شدم باهاش ازدواج کنم... خودِ مینهو.
مینهو نفس عمیقی کشید.
مینهو: پس بذار خودم رو بهت نشون بدم.
او یک قدم عقب رفت، دستش را داخل جیب کتش برد و جعبهی کوچکی بیرون آورد.
لونا با تعجب به آن نگاه کرد.
لونا: این دیگه چیه؟
مینهو جعبه را باز کرد. حلقهای ظریف داخلش بود؛ حلقهای که ظاهراً مدتها پیش خریده شده بود.
لونا: مینهو...!
مینهو: میدونم ازدواجمون از اول اشتباه بود. هیچکدوممون انتخابی نداشتیم. من باهات مثل دشمن رفتار کردم، درحالیکه تو هیچ نقشی توی اتفاقات گذشته نداشتی.
ادامه دارد.. 🖤
(حیحی میخوام چشم انتظارتون بزارم🎀)
- ۱۹۷
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط