ساده از دست ندادم دل پر مشعله را

ساده از دست ندادم دل پر مشعله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسأله را
من برادر شده بودم و برادر باید
وقت دیدار، رعایت بکند فاصله را
دهه شصتی دیوانه یکبار عاشق
خواست تا خرج کند این کوپن باطله را
عشق آن‌هم وسط نفرت وباروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را
و تو خندیدی و از خاطره‌ها جا ماندم
باتو برگشتم و مجبور شدم قافله را
عشق گاهی سبب گم شدن خاطره‌هاست
خواستم باز کنم با تو سر این گله را



عبدالجبار کاکایی
دیدگاه ها (۳)

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسا...

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو خندیدی و مجبور شدم مسا...

ساده از دست ندادم دل پرمشغله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسال...

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسا...

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندمبا تو برگشتم و مجبور شدم ق...

فارغان را چه خبر...

مرد بی شانه به هنگام شکستن یعنی...کوهی از حادثه پنهان شده در...

یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاستدنیا پل باریکی بین بد و ...

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدم...

دلم جنگل، دلم باران، دلم مهتاب می‌خواهددلم یک کلبه‌ی چوبی کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط