ساده از دست ندادم دل پر مشعله را

ساده از دست ندادم دل پر مشعله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسأله را
من برادر شده بودم و برادر باید
وقت دیدار، رعایت بکند فاصله را
دهه شصتی دیوانه یکبار عاشق
خواست تا خرج کند این کوپن باطله را
عشق آن‌هم وسط نفرت وباروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را
و تو خندیدی و از خاطره‌ها جا ماندم
باتو برگشتم و مجبور شدم قافله را
عشق گاهی سبب گم شدن خاطره‌هاست
خواستم باز کنم با تو سر این گله را



عبدالجبار کاکایی
دیدگاه ها (۳)

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتم؛چه‌ها که داشتم!خودم را داشتم...

گاه یک سنجاقک به تو دل می بنددو تو هر روز سحر می نشینی لب حو...

بیژن جلالی

وقتی که تو نیستیدنیاچیزی کم داردمثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط