ساده از دست ندادم دل پر مشعله را
ساده از دست ندادم دل پر مشعله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسأله را
من برادر شده بودم و برادر باید
وقت دیدار، رعایت بکند فاصله را
دهه شصتی دیوانه یکبار عاشق
خواست تا خرج کند این کوپن باطله را
عشق آنهم وسط نفرت وباروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را
و تو خندیدی و از خاطرهها جا ماندم
باتو برگشتم و مجبور شدم قافله را
عشق گاهی سبب گم شدن خاطرههاست
خواستم باز کنم با تو سر این گله را
عبدالجبار کاکایی
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مسأله را
من برادر شده بودم و برادر باید
وقت دیدار، رعایت بکند فاصله را
دهه شصتی دیوانه یکبار عاشق
خواست تا خرج کند این کوپن باطله را
عشق آنهم وسط نفرت وباروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را
و تو خندیدی و از خاطرهها جا ماندم
باتو برگشتم و مجبور شدم قافله را
عشق گاهی سبب گم شدن خاطرههاست
خواستم باز کنم با تو سر این گله را
عبدالجبار کاکایی
- ۱.۳k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط