دنیای مافیای آسیا، جایی نیست که بتونی با حقیقتِ برهنه زند
دنیای مافیای آسیا، جایی نیست که بتونی با حقیقتِ برهنه زنده بمونی؛ اینجا همه در نقابها غرق شدهاند. اما برای نرسی، نقاب زدن یک هنر بود، نه یک اجبار.
ساعت از نیمهشب گذشته بود. در آپارتمانِ مدرن و تاریکِ نرسی، تنها نورِ ملایمی که به چشم میخورد، نورِ چراغهای مطالعه بود که روی میزِ آرایش میافتاد. نرسی مقابل آینه ایستاده بود و به تصویرِ خودش نگاه میکرد؛ نگاهی که نه از ترس، که از شدتِ تمرکز، تیز شده بود.
کیت:
«نرسی! اگه این لباس رو انتخاب کنی، اون مردِ بزرگ، جانگکوک، احتمالاً کلِ امنیتِ تالار رو فراموش میکنه!»
صدای پرانرژی و شیطنتآمیز کیت از فضای اتاق شنیده شد. کیت با یک لباس مجلسی ابی مثل شب و کوتاه وارد شد. او و نرسی مثل دو قطب مخالف بودند؛ کیت، ابی مثل شب پر درخشش، و نرسی، یخ و قدرت. کیت با دقت به لباسِ نرسی نگاه کرد؛ یک پیراهنِ ساتنِ مشکی با یقه باز که مثل جلوداریِ شب، روی تنش نشسته بود. چاکِ بلندِ پیراهن، لبهای برای حرکتهای سریع و حتی کشیدنِ یک سلاحِ پنهان فراهم میکرد.
در همین حال، درِ اتاق با صدای آرامی باز شد و آریا وارد شد. او با یک کتِ تک و شلوارِ مشکیِ بسیار شیک، ظاهر شده بود که نشان میداد او هم بخشی از این دنیای تاریک است. آریا، با آن قد بلند و چهرهای که هر لحظه ممکن بود لبخند بزند یا به سردیِ یخ، نگاه کند، به سمت کیت رفت.
آریا بدون اینکه حرفی بزند، دستش را دورِ کمرِ کیت حلقه کرد و با لحنی که فقط برای کیت مخصوص بود، زمزمه کرد:
اریا:«خیلی زود به نظر میرسه که قراره امشب یه عملیاتِ بزرگ رو با لباسهای مجلل انجام بدیم، مگه نه عزیزم؟»
کیت با خندهای کوتاه سرش را روی شانه آریا گذاشت و گفت: «عملیات یا مهمونی؟ فرقی نمیکنه، آریا. هدف همینه: جذب کردنِ توجه و از بین بردنِ دشمن.»
آریا نگاهش را به نرسی دوخت. نگاهی که نشان میداد او نه تنها عاشقِ کیت است، بلکه به عنوان یک همتیمی، تمامِ توانش را برای محافظت از نرسی و کیت به کار خواهد گرفت. او با جدیت گفت: «نرسی، من و کیت آمادهایم. من تمام سیستمهای امنیتیِ محل رو از راه دور چک کردم. کیت هم تمامِ مسیرهای فرار رو مشخص کرده. ما پشتِ تو هستیم.»
نرسی با دیدنِ هماهنگیِ این زوج، حس کرد سنگینیِ این شب روی شانههایش کمتر شده است. او آرایشش را تمام کرد، عطرِ تلخ و مردانهای که یادآور قدرت بود را به گردنش زد و در حالی که نگاهش را در آینه تثبیت میکرد، گفت: «پس بریم. امشب قرار نیست فقط مهمانی کنیم؛ امشب قرار است تاریخِ جدیدی بسازیم»
⚠️
بچه ها ببخشید اگه بد شد من اولین باره که دارم مینویسم نظرتون رو بگید ⚠️
ساعت از نیمهشب گذشته بود. در آپارتمانِ مدرن و تاریکِ نرسی، تنها نورِ ملایمی که به چشم میخورد، نورِ چراغهای مطالعه بود که روی میزِ آرایش میافتاد. نرسی مقابل آینه ایستاده بود و به تصویرِ خودش نگاه میکرد؛ نگاهی که نه از ترس، که از شدتِ تمرکز، تیز شده بود.
کیت:
«نرسی! اگه این لباس رو انتخاب کنی، اون مردِ بزرگ، جانگکوک، احتمالاً کلِ امنیتِ تالار رو فراموش میکنه!»
صدای پرانرژی و شیطنتآمیز کیت از فضای اتاق شنیده شد. کیت با یک لباس مجلسی ابی مثل شب و کوتاه وارد شد. او و نرسی مثل دو قطب مخالف بودند؛ کیت، ابی مثل شب پر درخشش، و نرسی، یخ و قدرت. کیت با دقت به لباسِ نرسی نگاه کرد؛ یک پیراهنِ ساتنِ مشکی با یقه باز که مثل جلوداریِ شب، روی تنش نشسته بود. چاکِ بلندِ پیراهن، لبهای برای حرکتهای سریع و حتی کشیدنِ یک سلاحِ پنهان فراهم میکرد.
در همین حال، درِ اتاق با صدای آرامی باز شد و آریا وارد شد. او با یک کتِ تک و شلوارِ مشکیِ بسیار شیک، ظاهر شده بود که نشان میداد او هم بخشی از این دنیای تاریک است. آریا، با آن قد بلند و چهرهای که هر لحظه ممکن بود لبخند بزند یا به سردیِ یخ، نگاه کند، به سمت کیت رفت.
آریا بدون اینکه حرفی بزند، دستش را دورِ کمرِ کیت حلقه کرد و با لحنی که فقط برای کیت مخصوص بود، زمزمه کرد:
اریا:«خیلی زود به نظر میرسه که قراره امشب یه عملیاتِ بزرگ رو با لباسهای مجلل انجام بدیم، مگه نه عزیزم؟»
کیت با خندهای کوتاه سرش را روی شانه آریا گذاشت و گفت: «عملیات یا مهمونی؟ فرقی نمیکنه، آریا. هدف همینه: جذب کردنِ توجه و از بین بردنِ دشمن.»
آریا نگاهش را به نرسی دوخت. نگاهی که نشان میداد او نه تنها عاشقِ کیت است، بلکه به عنوان یک همتیمی، تمامِ توانش را برای محافظت از نرسی و کیت به کار خواهد گرفت. او با جدیت گفت: «نرسی، من و کیت آمادهایم. من تمام سیستمهای امنیتیِ محل رو از راه دور چک کردم. کیت هم تمامِ مسیرهای فرار رو مشخص کرده. ما پشتِ تو هستیم.»
نرسی با دیدنِ هماهنگیِ این زوج، حس کرد سنگینیِ این شب روی شانههایش کمتر شده است. او آرایشش را تمام کرد، عطرِ تلخ و مردانهای که یادآور قدرت بود را به گردنش زد و در حالی که نگاهش را در آینه تثبیت میکرد، گفت: «پس بریم. امشب قرار نیست فقط مهمانی کنیم؛ امشب قرار است تاریخِ جدیدی بسازیم»
⚠️
بچه ها ببخشید اگه بد شد من اولین باره که دارم مینویسم نظرتون رو بگید ⚠️
- ۸۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط