اسم آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۴۸
(ویو جونگ کوک )=کمی گذشته بود که صدای هق هق زدن های نیلسو نیومد و نفس هاش آروم و منظم شده بودن،نگاهی بهش کردم و متوجه خواب بودنش شدم.
سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود،میدونستم بعد قراره بخاطر گردنش غر بزنه بهم برای همین کناره ای توی خیابون ایستادم و با دستام تنش رو سمت خودم کشوندم و سرشو روی رون پام گذاشتم ، صورتش خیسه اشک بود.عجیب برای اشک هاش حساس بودم طوری که دلم میخواست هر کی که باعثشه رو زنده زنده خاک کنم،دستم رو نوازش وار روی موهای بلند و بلوند رنگش حرکت دادم.چی داشت که از خود بی خودم میکرد.چطور تمام احساس های مردونه ام رو بیدار میکرد،چشماش چی داشت که غرقش میشدم.از فکر و خیال بیرون آمدم و استارت ماشین زدم و پام روی گاز گذاشتم،به سمت خونه را افتادم.
یه ساعتی بیشتر طول داد که به خونه رسیدیم...
دلم نیومد از خواب ناز بیدارش کنم برای همین با دستام کل تنش رو روی پام قرار دادم و در سمت خودم رو باز کردم و یه دستم رو زیر کمر و دیگری رو زیر زانو هاش گذاشتم از ماشین خارج شدم و با پا در رو بستم.
وارد خونه شدم ، از پله ها بالا رفتم و به اتاقش رفتم ،
روی تخت خوابوندمش و رفتم که از کمد براش لباس در بیارم،آروم نشوندمش و لباس ها رو به ملایمی تنش کردم،پتو رو روش کشیدم که پلک هاش نیم باز شد.
+جونگ...کوک
دستمو توی سرش حرکت دادم
_جون جونگ کوک؟
من گفتم جون؟چیزی به سرم خورده بود،ولی انگار اون توی خواب و بیداری چیزی متوجه نشد
+واقعیت بود؟هق....جیمین..برادر منه؟...چطور اخه
هق هق آرومی کرد،نفسی بیرون دادم
_برادر توعه...و منم برا اینکه میدونستم وقتی ازت خاستگاری کرد بهش حمله کردم،چون هنوز زمانش نرسیده بود که بفهمی...حالا هم بخواب فردا کلاس داری، شبت بخیر دخترم
حرفی نزد که چشماش بسته شد،از روی تخت بلند شدم و به بیرون رفتم و وارد اتاق خودم شدم. نفس آسوده ای کشیدم،این حرکات و رفتار هام نشونه وابستگی بود،نه چیز بیشتری درسته؟اوهوم درسته. توی همین فکر و خیال ها به خواب هفت پادشاه رفتم....
شرط=۳۰۰ لایک،۱۰۰ بازنشر، ۲۰۰ کامنت
پارت ۴۸
(ویو جونگ کوک )=کمی گذشته بود که صدای هق هق زدن های نیلسو نیومد و نفس هاش آروم و منظم شده بودن،نگاهی بهش کردم و متوجه خواب بودنش شدم.
سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود،میدونستم بعد قراره بخاطر گردنش غر بزنه بهم برای همین کناره ای توی خیابون ایستادم و با دستام تنش رو سمت خودم کشوندم و سرشو روی رون پام گذاشتم ، صورتش خیسه اشک بود.عجیب برای اشک هاش حساس بودم طوری که دلم میخواست هر کی که باعثشه رو زنده زنده خاک کنم،دستم رو نوازش وار روی موهای بلند و بلوند رنگش حرکت دادم.چی داشت که از خود بی خودم میکرد.چطور تمام احساس های مردونه ام رو بیدار میکرد،چشماش چی داشت که غرقش میشدم.از فکر و خیال بیرون آمدم و استارت ماشین زدم و پام روی گاز گذاشتم،به سمت خونه را افتادم.
یه ساعتی بیشتر طول داد که به خونه رسیدیم...
دلم نیومد از خواب ناز بیدارش کنم برای همین با دستام کل تنش رو روی پام قرار دادم و در سمت خودم رو باز کردم و یه دستم رو زیر کمر و دیگری رو زیر زانو هاش گذاشتم از ماشین خارج شدم و با پا در رو بستم.
وارد خونه شدم ، از پله ها بالا رفتم و به اتاقش رفتم ،
روی تخت خوابوندمش و رفتم که از کمد براش لباس در بیارم،آروم نشوندمش و لباس ها رو به ملایمی تنش کردم،پتو رو روش کشیدم که پلک هاش نیم باز شد.
+جونگ...کوک
دستمو توی سرش حرکت دادم
_جون جونگ کوک؟
من گفتم جون؟چیزی به سرم خورده بود،ولی انگار اون توی خواب و بیداری چیزی متوجه نشد
+واقعیت بود؟هق....جیمین..برادر منه؟...چطور اخه
هق هق آرومی کرد،نفسی بیرون دادم
_برادر توعه...و منم برا اینکه میدونستم وقتی ازت خاستگاری کرد بهش حمله کردم،چون هنوز زمانش نرسیده بود که بفهمی...حالا هم بخواب فردا کلاس داری، شبت بخیر دخترم
حرفی نزد که چشماش بسته شد،از روی تخت بلند شدم و به بیرون رفتم و وارد اتاق خودم شدم. نفس آسوده ای کشیدم،این حرکات و رفتار هام نشونه وابستگی بود،نه چیز بیشتری درسته؟اوهوم درسته. توی همین فکر و خیال ها به خواب هفت پادشاه رفتم....
شرط=۳۰۰ لایک،۱۰۰ بازنشر، ۲۰۰ کامنت
- ۲۵.۳k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط