🌙 وارث سایهها | پارت ۱۹
🌙 وارث سایهها | پارت ۱۹
صدای بارون آرام روی شیشههای عمارت میخورد. ات کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون خیس نگاه میکرد.
پشت سرش صدای قدمهایی آمد.
جونگکوک: «هنوز بیداری؟»
ات بدون اینکه برگردد، گفت: «آره… خوابم نمیبره.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند و بعد آرام نزدیکش شد.
جونگکوک: «به خاطر اتفاقات امشب؟»
ات بالاخره برگشت و نگاهش کرد. «نه… به خاطر یه آدم خاص.»
ابروی جونگکوک بالا رفت. 😏
جونگکوک: «یه آدم خاص؟»
ات لبخند شیطنتآمیزی زد. «آره.»
جونگکوک: «کیه؟»
ات شانه بالا انداخت. «نمیگم.»
جونگکوک با خونسردی گفت: «باشه.»
ات با تعجب نگاهش کرد. «همین؟! 😐»
جونگکوک: «آره. خودت گفتی نمیگی.»
ات اخم کرد. «تو اصلاً حسود نیستی! 😑»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد و یک قدم جلو آمد.
جونگکوک: «کی گفته نیستم؟»
ات برای چند ثانیه حرفش بند آمد. 😳
جونگکوک آرام ادامه داد: «فقط منتظرم ببینم اون آدم خاص کیه… تا بفهمه با چه کسی طرفه.»
ات زد زیر خنده. «وااای! تو واقعاً مافیاییای! 😂»
همان لحظه در اتاق باز شد و تهیونگ سرش را داخل آورد.
تهیونگ: «بچههاااا! جلسه داریم!»
جونگکوک با اخم برگشت: «الان؟»
تهیونگ با لبخند گفت: «بله قربان. و لطفاً این بار وسط جلسه عاشقانهبازی درنیارید. ما هم آدمیم، حس داریم! 😭😂»((تهیونگ تو بیا بامن عزیزم اینارو ولش
ته:نه من به جونگکوک خیانت نمیکنم🤨
:ولی جونگکوک بهت خیانت کرد
به تو چه رمانت رو بنویس🤨😐
:چشم چشم))
ات از خنده خم شد و جونگکوک فقط زیر لب گفت:
جونگکوک: «تهیونگ… پنج دقیقه دیگه زندهای.»
تهیونگ: «بچهها من رفتممممم! 🏃🏻♂️💨😂»
اما درست وقتی همه آمادهی رفتن شدند، گوشی جونگکوک زنگ خورد.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
صدای مردی از پشت خط آمد:
«وارث واقعی پیدا شده.»
سکوت.
جونگکوک به آرامی به سمت ات برگشت…
و برای اولین بار، ترس را میشد در چشمانش دید. 🖤
ادامه دارد… 👀🔥
صدای بارون آرام روی شیشههای عمارت میخورد. ات کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون خیس نگاه میکرد.
پشت سرش صدای قدمهایی آمد.
جونگکوک: «هنوز بیداری؟»
ات بدون اینکه برگردد، گفت: «آره… خوابم نمیبره.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند و بعد آرام نزدیکش شد.
جونگکوک: «به خاطر اتفاقات امشب؟»
ات بالاخره برگشت و نگاهش کرد. «نه… به خاطر یه آدم خاص.»
ابروی جونگکوک بالا رفت. 😏
جونگکوک: «یه آدم خاص؟»
ات لبخند شیطنتآمیزی زد. «آره.»
جونگکوک: «کیه؟»
ات شانه بالا انداخت. «نمیگم.»
جونگکوک با خونسردی گفت: «باشه.»
ات با تعجب نگاهش کرد. «همین؟! 😐»
جونگکوک: «آره. خودت گفتی نمیگی.»
ات اخم کرد. «تو اصلاً حسود نیستی! 😑»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد و یک قدم جلو آمد.
جونگکوک: «کی گفته نیستم؟»
ات برای چند ثانیه حرفش بند آمد. 😳
جونگکوک آرام ادامه داد: «فقط منتظرم ببینم اون آدم خاص کیه… تا بفهمه با چه کسی طرفه.»
ات زد زیر خنده. «وااای! تو واقعاً مافیاییای! 😂»
همان لحظه در اتاق باز شد و تهیونگ سرش را داخل آورد.
تهیونگ: «بچههاااا! جلسه داریم!»
جونگکوک با اخم برگشت: «الان؟»
تهیونگ با لبخند گفت: «بله قربان. و لطفاً این بار وسط جلسه عاشقانهبازی درنیارید. ما هم آدمیم، حس داریم! 😭😂»((تهیونگ تو بیا بامن عزیزم اینارو ولش
ته:نه من به جونگکوک خیانت نمیکنم🤨
:ولی جونگکوک بهت خیانت کرد
به تو چه رمانت رو بنویس🤨😐
:چشم چشم))
ات از خنده خم شد و جونگکوک فقط زیر لب گفت:
جونگکوک: «تهیونگ… پنج دقیقه دیگه زندهای.»
تهیونگ: «بچهها من رفتممممم! 🏃🏻♂️💨😂»
اما درست وقتی همه آمادهی رفتن شدند، گوشی جونگکوک زنگ خورد.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
صدای مردی از پشت خط آمد:
«وارث واقعی پیدا شده.»
سکوت.
جونگکوک به آرامی به سمت ات برگشت…
و برای اولین بار، ترس را میشد در چشمانش دید. 🖤
ادامه دارد… 👀🔥
- ۱۹۹
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط