دود در جهت ابر ها حرکت میکند
دود در جهت ابر ها حرکت میکند .
زیرا باد همان است که ابرها را حرکت میدهد و به سمت غرب میبرد .
و حرکتشان معلوم است و هنوز روز است که روی نوکِ تمام ابرها را نورِ صورتی رنگی پوشانده ...
در ساختمانِ آتش گرفته ، شعله ها از روی کف زمین و از روی لبهٔ دیوار ها بلند میشود .
آتشی از درون قلب ساختمان ، تا بالای پنجره ها میآید که از بیرون معلوم است ، شعله های عظیمی در پشت پنجره ها که تا سقف زبانه میکشند ...
و آنگاه که تمام افراد نفس نفس میزنند ، آنها اطرافم هستند و در خود فرو رفته اند .
و برخی هم خشمگین به اینطرف و آنطرف میروند .
بسیاری از آنها ، از جاماندنِ ماشینشان در پارکینگِ ساختمان آتش گرفته میگویند و بسیاری دیگر اینکه چگونه از شعله های سوزان گریخته اند .
زنی که روسری اش افتاده و هراسان به اطراف نگاه میکند و نفس نفس میزنند ، میگوید که : من توی حسابداری نشسته بودم ، توی گل فروشی ، به رییس گفتم البته که بوی گاز میاد .
اما جدی نگرفت .
یکهو صدای جیغ شنیدم و من تا طبقه اول فرار کردم ، اما بعدش بیهوش شدم .
رییس من رو روی زمین کشید .
مرد لاغری که روی تپه ها ایستاده بود که گویی رییس بود نالید : دفتر سوخت. سرمایه ام به فنا رفت .
- : اونو ولش ... الان چند نفر اون تو دارن جزغاله میشن ؟
- : فعلا که بوی گوه میاد .
پسر هفده ساله ای که آنطرف تر در جمعیت ایستاده بود برگشت و گفت : بوی جنازه است .
مردِ لاغر بلند و به شکل شیعه کشیدن خندید و جلوتر رفت تا آتش را ببیند ...
بر اساس واقعیت
تقدیم به آتشنشانان
زیرا باد همان است که ابرها را حرکت میدهد و به سمت غرب میبرد .
و حرکتشان معلوم است و هنوز روز است که روی نوکِ تمام ابرها را نورِ صورتی رنگی پوشانده ...
در ساختمانِ آتش گرفته ، شعله ها از روی کف زمین و از روی لبهٔ دیوار ها بلند میشود .
آتشی از درون قلب ساختمان ، تا بالای پنجره ها میآید که از بیرون معلوم است ، شعله های عظیمی در پشت پنجره ها که تا سقف زبانه میکشند ...
و آنگاه که تمام افراد نفس نفس میزنند ، آنها اطرافم هستند و در خود فرو رفته اند .
و برخی هم خشمگین به اینطرف و آنطرف میروند .
بسیاری از آنها ، از جاماندنِ ماشینشان در پارکینگِ ساختمان آتش گرفته میگویند و بسیاری دیگر اینکه چگونه از شعله های سوزان گریخته اند .
زنی که روسری اش افتاده و هراسان به اطراف نگاه میکند و نفس نفس میزنند ، میگوید که : من توی حسابداری نشسته بودم ، توی گل فروشی ، به رییس گفتم البته که بوی گاز میاد .
اما جدی نگرفت .
یکهو صدای جیغ شنیدم و من تا طبقه اول فرار کردم ، اما بعدش بیهوش شدم .
رییس من رو روی زمین کشید .
مرد لاغری که روی تپه ها ایستاده بود که گویی رییس بود نالید : دفتر سوخت. سرمایه ام به فنا رفت .
- : اونو ولش ... الان چند نفر اون تو دارن جزغاله میشن ؟
- : فعلا که بوی گوه میاد .
پسر هفده ساله ای که آنطرف تر در جمعیت ایستاده بود برگشت و گفت : بوی جنازه است .
مردِ لاغر بلند و به شکل شیعه کشیدن خندید و جلوتر رفت تا آتش را ببیند ...
بر اساس واقعیت
تقدیم به آتشنشانان
- ۲۲۵
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط