──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷⁶
بعد نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:رزا..
+هوم؟
چند لحظه مکث کرد.
_بعد از صبحونه..بیا اتاقم
ابروهام بالا رفت.
پرسیدم:برای چی؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند،بعد گفت:یه چیزی میخوام بهت بگم
و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم،از میز فاصله گرفت و به سمت عمارت رفت.
انقدر ذهنم درگیر حرف جونگکوک بود که نتونستم چیزی بخورم..
و جیان مثل همیشه با زبان بدنش حسادتشو لو میداد.
با چنگال پنکیک رو گرفته بود و با چاقو چنان نصفش میکرد که انگار پنکیک مقصر بود.
از جام بلند شدم و نگاهی کوتاه به سمت عمارت انداختم.
بعد از چند لحظه مکث،به سمتش قدم برداشتم.
محوطه ساکتتر از همیشه بود.
جلوی اتاق جونگکوک وایسادم.
هر وقت از این در میگذشتم،وارد همون بازی میشدم؛بازیای که ریتمش به قلبم حکم میکرد و کل وجودمو به رقصِ ساز خودش درمیآورد.
دستمو بالا آوردم و چند ضربهی آروم به در زدم.
چند ثانیه سکوت..
بعد صدای بمش از پشت در اومد.
_بیا تو
آروم دستگیره رو پایین کشیدم و وارد شدم.
جونگکوک کنار پنجره وایساده بود و پشتش به من بود.
درو بستم و گفتم:گفتی باهام کار داری؟
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم برگشت.
نگاهش مستقیم روی صورتم نشست.
_آره
چند قدم به سمت میز رفت و دستهاشو روی لبهی میز گذاشت.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد گفت:دیشب رو یادت میاد؟
قلبم یه لحظه وایساد.
اما سعی کردم خونسرد بمونم.
+دیشب؟
ابروش کمی بالا رفت و گفت:آره..دیشب
نگاهمو دزدیدم و گفتم:چرا باید یادم نباشه؟
جوابمو نداد.
فقط نفسشو کلافه داد بیرون.
وقتی متوجه سکوتش شدم،پرسیدم:چیزی شده؟
دستش لبه میز رو چنگ زد.
نگاهشو انداخت پایین و گفت:دیشب..فقط تو نبودی که اون واقعیت رو فهمیدی
اون واقعیت؟
منظورش..عشقش به من بود؟
_من هم تازه فهمیدم دلیل اون بیخوابی ها..دلیل اینکه شب و روز فکرم پیشت بود،چی بود..
سرش اومد بالا و نگاهشو دقیق توی چشمهام دوخت.
نگاهی که با همیشه فرق داشت..
_من..نمیخوام اینطور باشم رینا..نمیخوام احساساتم بهم قلبه کنن..نمیخوام قوانین رو زیر پا بزارم..
نیشخند تلخی زد و گوشه لبشو از گرفت.
_اما نمیشه..مثل اینکه من..واقعا..عاشقتم
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
انگار مغزم از کار افتاده بود و فقط همون کلمه توی سرم تکرار میشد.
عاشقتم..
دستهام بیاختیار سرد شده بودن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁷⁶
بعد نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:رزا..
+هوم؟
چند لحظه مکث کرد.
_بعد از صبحونه..بیا اتاقم
ابروهام بالا رفت.
پرسیدم:برای چی؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند،بعد گفت:یه چیزی میخوام بهت بگم
و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم،از میز فاصله گرفت و به سمت عمارت رفت.
انقدر ذهنم درگیر حرف جونگکوک بود که نتونستم چیزی بخورم..
و جیان مثل همیشه با زبان بدنش حسادتشو لو میداد.
با چنگال پنکیک رو گرفته بود و با چاقو چنان نصفش میکرد که انگار پنکیک مقصر بود.
از جام بلند شدم و نگاهی کوتاه به سمت عمارت انداختم.
بعد از چند لحظه مکث،به سمتش قدم برداشتم.
محوطه ساکتتر از همیشه بود.
جلوی اتاق جونگکوک وایسادم.
هر وقت از این در میگذشتم،وارد همون بازی میشدم؛بازیای که ریتمش به قلبم حکم میکرد و کل وجودمو به رقصِ ساز خودش درمیآورد.
دستمو بالا آوردم و چند ضربهی آروم به در زدم.
چند ثانیه سکوت..
بعد صدای بمش از پشت در اومد.
_بیا تو
آروم دستگیره رو پایین کشیدم و وارد شدم.
جونگکوک کنار پنجره وایساده بود و پشتش به من بود.
درو بستم و گفتم:گفتی باهام کار داری؟
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم برگشت.
نگاهش مستقیم روی صورتم نشست.
_آره
چند قدم به سمت میز رفت و دستهاشو روی لبهی میز گذاشت.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد گفت:دیشب رو یادت میاد؟
قلبم یه لحظه وایساد.
اما سعی کردم خونسرد بمونم.
+دیشب؟
ابروش کمی بالا رفت و گفت:آره..دیشب
نگاهمو دزدیدم و گفتم:چرا باید یادم نباشه؟
جوابمو نداد.
فقط نفسشو کلافه داد بیرون.
وقتی متوجه سکوتش شدم،پرسیدم:چیزی شده؟
دستش لبه میز رو چنگ زد.
نگاهشو انداخت پایین و گفت:دیشب..فقط تو نبودی که اون واقعیت رو فهمیدی
اون واقعیت؟
منظورش..عشقش به من بود؟
_من هم تازه فهمیدم دلیل اون بیخوابی ها..دلیل اینکه شب و روز فکرم پیشت بود،چی بود..
سرش اومد بالا و نگاهشو دقیق توی چشمهام دوخت.
نگاهی که با همیشه فرق داشت..
_من..نمیخوام اینطور باشم رینا..نمیخوام احساساتم بهم قلبه کنن..نمیخوام قوانین رو زیر پا بزارم..
نیشخند تلخی زد و گوشه لبشو از گرفت.
_اما نمیشه..مثل اینکه من..واقعا..عاشقتم
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
انگار مغزم از کار افتاده بود و فقط همون کلمه توی سرم تکرار میشد.
عاشقتم..
دستهام بیاختیار سرد شده بودن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۹۰۳
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط