🌚تک پارتی باجی🌚
🌚تک پارتی باجی🌚
#تک_پارتی
#فن_فیک
#باجی
دوزتاننننن
من زنده امممممم
ویو (راوی)
ا/ت و باجی از دبیرستان باهم صمیمی بودند
توی یک روز عادی توی دبیرستانشون یه دعوای عجیب بین یکی از همکلاسی های ا/ت با باجی شکل گرفت...
ا/ت از یکی از دوستاش شنید که بین یکی از بچه ها و باجی دعوا شده
ا/ت هم که نگران باجی شده بود سریع خودش رو به محل دعوا رسوند تا از باجی محافظت کنه
اما با دیدن صحنهی دلخراش روبروش...
از اونروز به بعد دیگه اون به باجی نزدیک نمیشد و دلیلش هم این بود که اون از باجی میترسید!
**چند سال بعد**
امروز، روز اول دانشگاهشون بود...
دیروز ا/ت بخاطر افتادن از پله دستش شکست
و امروز با همون حال خراب به دانشگاه اومد...
وقتی به کلاسشون رسید با یک عدد باجیِ نگران مواجه شد...سعی کرد کمی ازش فاصله بگیره اما باجی ولکن نبود!
باجی آروم ا/ت رو به یک گوشه کشوند و ازش پرسید: کامل و واضح بهم توضیح بده چه اتفاقی برای دستت افتاده؟
ا/ت: مهمه؟
سکوت باجی رو فرا گرفت اما کمی بعد با بغضی عجیب پاسخ داد: معلومه که مهمه! چرا نباید برام مهم باشه؟ تو یکی از بهترین دوستای منی!
ا/ت: واقعا؟ حتی بعد اونروز که فقط بخاطر من نزدیک بود یکی رو بکشی؟
باجی:او..اون فقط یه اتفاق بود!
^^فلش بک به روز دعوا^^
(اسم همکلاسیشون که باجی باهاش دعوا کرد کِیتو عه)
ا/ت با دیدن خون های پاشیده شدهی روی زمین فکر کرد اتفاقی برای باجی افتاده اما بادیدنِ صورتِ باجیِ غرق در خون متوجه شد کسی که صدمه دیده یک پسر بیگناه بوده که فقط بخاطر علاقش به ا/ت توسط باجی صدمه دیده!
ناظم دبیرستان کِیتو رو به بیمارستان برد و باجی...
باجی چندین هفته تنبیه شد و به مدرسه نیومد...
اما هیچکدوم از بچه ها خبر ندارن که تنبیهش چیه...
و از اونروز به بعد ا/ت فاصله اش رو با باجی حفظ کرد و دیگه بهش نزدیک نشد...
^^پایان فلش بک^^
ا/ت: صدمه زدن به یک نفر فقط بخاطر من؟
باجی: میدونی چرا بهش صدمه زدم؟ چون اون برای تو فکرای عجیب داشت!...چون نمیخواستم یه عوضی مثل اون بهت آسیب بزنه! میدونی چرا؟
چون دوستت داشتم!
ا/ت بُهت زده به باجیِ سرخ شده نگاه میکرد و بعد گفت: تو...تو به من...علاقه داشتی؟
باجی: آره! از همون اول دوستت داشتم! حتی الان هم_
باجی سعی کرد حرفش رو قورت بده اما دیگه کارساز نبود...
ا/ت سرش رو انداخت پایین و خودش رو توی آغوش باجی رها کرد...
باجی با تعجب به کسی که تو بغلشه نگاه کرد و بعد سپر محافظش رو دور پرنسسش کشید(بغلش کرد)..
آخخخخخخ کمرمممم🗿💔
#تک_پارتی
#فن_فیک
#باجی
دوزتاننننن
من زنده امممممم
ویو (راوی)
ا/ت و باجی از دبیرستان باهم صمیمی بودند
توی یک روز عادی توی دبیرستانشون یه دعوای عجیب بین یکی از همکلاسی های ا/ت با باجی شکل گرفت...
ا/ت از یکی از دوستاش شنید که بین یکی از بچه ها و باجی دعوا شده
ا/ت هم که نگران باجی شده بود سریع خودش رو به محل دعوا رسوند تا از باجی محافظت کنه
اما با دیدن صحنهی دلخراش روبروش...
از اونروز به بعد دیگه اون به باجی نزدیک نمیشد و دلیلش هم این بود که اون از باجی میترسید!
**چند سال بعد**
امروز، روز اول دانشگاهشون بود...
دیروز ا/ت بخاطر افتادن از پله دستش شکست
و امروز با همون حال خراب به دانشگاه اومد...
وقتی به کلاسشون رسید با یک عدد باجیِ نگران مواجه شد...سعی کرد کمی ازش فاصله بگیره اما باجی ولکن نبود!
باجی آروم ا/ت رو به یک گوشه کشوند و ازش پرسید: کامل و واضح بهم توضیح بده چه اتفاقی برای دستت افتاده؟
ا/ت: مهمه؟
سکوت باجی رو فرا گرفت اما کمی بعد با بغضی عجیب پاسخ داد: معلومه که مهمه! چرا نباید برام مهم باشه؟ تو یکی از بهترین دوستای منی!
ا/ت: واقعا؟ حتی بعد اونروز که فقط بخاطر من نزدیک بود یکی رو بکشی؟
باجی:او..اون فقط یه اتفاق بود!
^^فلش بک به روز دعوا^^
(اسم همکلاسیشون که باجی باهاش دعوا کرد کِیتو عه)
ا/ت با دیدن خون های پاشیده شدهی روی زمین فکر کرد اتفاقی برای باجی افتاده اما بادیدنِ صورتِ باجیِ غرق در خون متوجه شد کسی که صدمه دیده یک پسر بیگناه بوده که فقط بخاطر علاقش به ا/ت توسط باجی صدمه دیده!
ناظم دبیرستان کِیتو رو به بیمارستان برد و باجی...
باجی چندین هفته تنبیه شد و به مدرسه نیومد...
اما هیچکدوم از بچه ها خبر ندارن که تنبیهش چیه...
و از اونروز به بعد ا/ت فاصله اش رو با باجی حفظ کرد و دیگه بهش نزدیک نشد...
^^پایان فلش بک^^
ا/ت: صدمه زدن به یک نفر فقط بخاطر من؟
باجی: میدونی چرا بهش صدمه زدم؟ چون اون برای تو فکرای عجیب داشت!...چون نمیخواستم یه عوضی مثل اون بهت آسیب بزنه! میدونی چرا؟
چون دوستت داشتم!
ا/ت بُهت زده به باجیِ سرخ شده نگاه میکرد و بعد گفت: تو...تو به من...علاقه داشتی؟
باجی: آره! از همون اول دوستت داشتم! حتی الان هم_
باجی سعی کرد حرفش رو قورت بده اما دیگه کارساز نبود...
ا/ت سرش رو انداخت پایین و خودش رو توی آغوش باجی رها کرد...
باجی با تعجب به کسی که تو بغلشه نگاه کرد و بعد سپر محافظش رو دور پرنسسش کشید(بغلش کرد)..
آخخخخخخ کمرمممم🗿💔
- ۱.۵k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط