Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³¹



بعد از اون پیامکِ کوتاه و اخطارآمیزِ جیمین، یه حسِ گناه و هیجانِ همزمان وجودم رو گرفته بود. می‌دونستم که دارم با احساساتِ یه نفر بازی می‌کنم، اما از طرفی، کنجکاوی و نیاز به دونستنِ حقیقت، من رو به جلو هل می‌داد. باید بیشتر از این عملیات، از این "مجرم" و نقشِ مرموزِ کیونگ‌می و تهیونگ سر در میاوردم.

چند روز بعد، دوباره با جانگکوک تماس گرفتم، این بار با یه بهونه‌یِ جدید: "کمک گرفتن برایِ پیدا کردنِ یه هدیه‌یِ تولدِ غافلگیرکننده برایِ یکی از دوستامون (که البته منظورم جیمین بود، اما خب…)". جانگکوک، که انگار از واکنشِ جیمین ناراحت بود، با کمالِ میل پذیرفت. این بار، به جایِ کافه، رفتیم به یه پاساژِ بزرگ و شلوغ.

حینِ گشتن بینِ مغازه‌ها، سعی کردم بحث رو به سمتِ گذشته بکشونم.

+ تو و جیمین و تهیونگ، چقدر با هم دوست بودید؟ از کی با هم آشنا شدید؟

جانگکوک کمی فکر کرد و گفت:

- از دبیرستان. جیمین و من از بچگی با هم بودیم. تهیونگ هم چند سال بعد اومد به مدرسه‌مون. ما سه تا مثلِ برادر بودیم. هنوزم هستیم.

*کلمه‌یِ "برادر" رو با تاکید گفت. انگار می‌خواست مطمئن بشه که رابطه‌اش با جیمین، فقط یه دوستیِ عادی نیست. این موضوع، وضعیت رو برایِ من پیچیده‌تر می‌کرد.*

- ولی خب… الان دیگه مثلِ قبل نیست. خیلی چیزا عوض شده.

*حرفش نیمه‌کاره ماند. متوجه شدم که احتمالاً منظورش من بودم، یا شاید اتفاقاتی که افتاده بود. قبل از اینکه بتوانم چیزی بپرسم، دیدم که جیمین از دور، با قیافه‌ای گرفته، به سمتِ ما می‌آید. انگار منتظر بود من و جانگکوک با هم باشیم.*

+ اوه، جیمین! چه اتفاقی؟

جیمین با قدم‌هایِ تند نزدیک شد. نگاهش بینِ من و جانگکوک در رفت و آمد بود.

- داشتم دنبالت می‌گشتم. فکر کردم شاید اینجا باشی.

*لحنش سرد بود. کاملاً مشخص بود که از دیدنِ ما با هم، خوشحال نیست. جانگکوک سعی کرد اوضاع رو بهتر کنه:*

- هی جیمین! چطوری؟ داشتم به این دوستم کمک می‌کردم یه هدیه پیدا کنه.

جیمین نگاهی به من و بعد به جانگکوک انداخت و گفت:

- هدیه؟ برایِ کی؟

*یک لحظه شک کردم. آیا باید حقیقت رو می‌گفتم؟ نه، هنوز وقتش نبود. باید این حسادت رو بیشتر می‌کردم تا شاید جیمین، اون حرف‌هایی رو که باید، بزنه.*

+ هیچی بابا، یه سورپرایز بود! ولی خب… انگار لو رفت!

*با لبخندی که سعی می‌کردم طبیعی باشه، جواب دادم. اما جیمین، با همون نگاهِ سردش، رو به جانگکوک کرد:*

- پس تو هم خبر داشتی که امروز قراره با هم بیرون باشیم؟

جانگکوک که انگار گیر افتاده بود، با تردید گفت:

- خب… آره. موضوعِ مهمی بود.

*این "موضوعِ مهم" که جیمین ازش خبر نداشت، مثلِ یه تیغ، بینِ ما سه نفر فاصله انداخت. جیمین با قدم‌هایِ سنگین، از کنارمون رد شد و رفت، بدونِ اینکه کلمه‌ای دیگه بگه. من مونده بودم و جانگکوک، که حالا انگار احساسِ گناه می‌کرد.*

- ببخشید. فکر نمی‌کردم اینجوری بشه.

+ اشکال نداره. گاهی وقتا… آدما فکر می‌کنن یه چیزایی رو می‌دونن، ولی در واقعیت… خیلی چیزا پنهونه.

*نگاهم به سمتِ رفتنِ جیمین خیره ماند. این بازی، داشت از کنترل خارج می‌شد. اما هنوزم نمی‌تونستم دست بکشم. این حسادت، این فاصله… شاید کلیدِ باز شدنِ قفلِ این معما بود. باید ریسک می‌کردم و بیشتر به جانگکوک نزدیک می‌شدم، حتی اگه به قیمتِ از دست دادنِ جیمین تموم می‌شد.*

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³²بعد از اون برخوردِ...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³³هرچه بیشتر با جانگ...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁰تصمیم گرفتم فعلاً ...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love²⁹**فصلِ بعد: سایه‌ه...

عمو های من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط