تکپارتی
تکپارتی
موضوع:(وقتی دوستت اونو دوست داره و نمیدونه که شما دوتا باهمید و تو حسودی میکنی)
هیونجین/ا.ت
تو عضو نهم اسکیز و البته دوست دختر مخفی هیونجین بودی که بنابر دلایلی که کاملا مشخصه مجبور بودید این رابطه رو از همه مخفی نگه دارید.
اون روز برخلاف همیشه خوابگاه خالی تر از همیشه بود چون فقط تو و هیونجین و هان چانگبین تو خوابگاه مونده بودید.
چانگبین و هان که تو اتاق بودن و داشتن رو آهنگ ها کار میکردن هیونجین که تو پذیرایی نشسته بود و داشت نقاشی میکشید توهم که کنارش رو مبل نشسته بودی و منتظر بودی تا دوستت بیاد چون قرار بود باهم برید بیرون..!
یکم که گذشت تو یهو یادت افتاد که انگشتری که هیونجین بهت داده بود رو نیاوردی برای همین از جات بلند شدی تا بری تو اتاق و انگشتر رو بیاری..!
تو رفتی تو اتاق و تو اون مدتی که داشتی دنبال انگشترت میگشتی صدای زنگ در بلند شد که نشون میداد دوستت هیونا اومده..
تو پایین نبودی که خودت بری در رو باز کنی برای همین هیونجین مجبور شد بره و در رو برای دوستت باز کنه.
یکم که گذشت تو اومدی پایین و با دیدن دوستت کنار هیونجین و اون نگاهایی که به هیون میکرد یکم حالت گرفته شد اما سعی کردی حالت چهرهت رو حفظ کنی..
رفتی کنار اون دوتا و بعد از خداحافظی کردم از هیونجین از خونه خارج شدید..
قرار بود باهم برید کافه و خب از اون جایی که کافه نزدیک بود تصمیم گرفتید پیاده برید..
کنار هم راه میرفتید و از اتفاقای روزمرهتون حرف میزدید که یهو با چیزی که از دوستت شنیدی شوک شدی..!
اون دختر داشت درمورد هیونجین حرف میزد..
داشت میگفت که دلش میخواد به هیون جین اعتراف کنه اما میترسه..
اون الان داشت درمورد دوست پسر تو حرف میزد اره؟
خیلی بده که اون دختر نمیدونه تو و هیونجین نزدیک ۶ ماه که باهم قرار میزارید!
خلاصه که اون روز گذشت و تو بلاخره تونستی به خوابگاه برگردی..
زمانی که برگشتی همه پسرا اومده بودن و خوابگاه دوباره شلوغ شده بود..
سلام کردی و رفتی بالا تو اتاق تا لباسات رو عوض کنی..
داشتی لباسات رو میپوشیدی که یهو در باز شد و هیونجین اومد تو..
قبلنا هرموقع اینجوری میومد تو، تو کلی داد و بیداد میکردی که بره بیرون اما اون روز یجوری ذهنت درگیر بود که اصن حال و حوصله بحث کردن با هیونجین رو نداشتی..
هیونجین که دید هیچی بهش نگفتی شک کرد و متوجه شد یه اتفاقی افتاده..!
اومد سمتت و تورو بین میز و خودش نگه داشت..
سرش رو آورد پایین و زیر گوشت یه بوسه گذاشت..
هیون جین: چیشده عروسک قشنگ من؟
ا.ت: هیچی
هیونجین: هیچی؟ هیچیِ هیچی؟ مطمئنی؟ من که میدونم یه اتفاقی افتاده ولی نمیخای بگی!
ا.ت: ...
هیونجین: با دوستت دعوا کردی؟
ا.ت: نه
هیونجین: دوستت چیزی گفته که ناراحتی؟
ا.ت: اوهوم
هیونجین: چی گفته؟
ا.ت: ...
هیونجین: درمورد منه؟
ا.ت: از کجا میدونی؟
هیونجین: امروز که رفتم در رو براش باز کردم متوجه نگاه هاش شدم، اون نگاها نگاه های معمولی نبود
ا.ت: درسته اون از تو خوشش میاد حتی امروز میگفت خیلی دلم میخاد بهش اعتراف کنم اما میترسم
هیونجین: همون بهتر که میترسه و اینکارو نمیکنه وگرنه اون موقع وقتی جواب رد میشنید حالش بدتر میشد!
ا.ت: جواب رد؟
هیونجین: بله😌
-تو با خودت چی فکر کردی؟
-من تا وقتی که تورو دارم به هیچ کس دیگه ای نیاز ندارم الآنم تصمیم گرفتم همه چیو به همه بگم
ا.ت: چیو بگی؟
هیونجین: اینکه قرار میزاریم رو به همه استی ها میگم
ا.ت: نه نه نکنی هاا
هیونجین: چرا؟!
ا.ت: چون...چون...!
هیونجین: هیچ دلیلی نداری پس بحث نکن
-لباسات رو بپوش و بیا پایین غذا بخوریم
ا.ت: باش
هیونجین رفت پایین و به اعضا تو چیدن میز کمک کرد و وقتی تو اومدی پایین غذاتونو خوردید و بعد که نشستید هیونجین از اعضا کمک خواست(اعضا درجریان رابطتون بودن) و قرار شد هفته دیگه تو روز کنسرت به همه بگید و خب زمانی که روز کنسرت رسید تو خیلی استرس داشتی که بقیه ناراحت بشن اما همچی دقیقا برعکس شد چون استی ها برخلاف تصور تو خیلی خوشحال شدن🫠😊
End.
( شرمنده چرت شد این چند روزه اصن رو مود نوشتن نیستم😅 )
موضوع:(وقتی دوستت اونو دوست داره و نمیدونه که شما دوتا باهمید و تو حسودی میکنی)
هیونجین/ا.ت
تو عضو نهم اسکیز و البته دوست دختر مخفی هیونجین بودی که بنابر دلایلی که کاملا مشخصه مجبور بودید این رابطه رو از همه مخفی نگه دارید.
اون روز برخلاف همیشه خوابگاه خالی تر از همیشه بود چون فقط تو و هیونجین و هان چانگبین تو خوابگاه مونده بودید.
چانگبین و هان که تو اتاق بودن و داشتن رو آهنگ ها کار میکردن هیونجین که تو پذیرایی نشسته بود و داشت نقاشی میکشید توهم که کنارش رو مبل نشسته بودی و منتظر بودی تا دوستت بیاد چون قرار بود باهم برید بیرون..!
یکم که گذشت تو یهو یادت افتاد که انگشتری که هیونجین بهت داده بود رو نیاوردی برای همین از جات بلند شدی تا بری تو اتاق و انگشتر رو بیاری..!
تو رفتی تو اتاق و تو اون مدتی که داشتی دنبال انگشترت میگشتی صدای زنگ در بلند شد که نشون میداد دوستت هیونا اومده..
تو پایین نبودی که خودت بری در رو باز کنی برای همین هیونجین مجبور شد بره و در رو برای دوستت باز کنه.
یکم که گذشت تو اومدی پایین و با دیدن دوستت کنار هیونجین و اون نگاهایی که به هیون میکرد یکم حالت گرفته شد اما سعی کردی حالت چهرهت رو حفظ کنی..
رفتی کنار اون دوتا و بعد از خداحافظی کردم از هیونجین از خونه خارج شدید..
قرار بود باهم برید کافه و خب از اون جایی که کافه نزدیک بود تصمیم گرفتید پیاده برید..
کنار هم راه میرفتید و از اتفاقای روزمرهتون حرف میزدید که یهو با چیزی که از دوستت شنیدی شوک شدی..!
اون دختر داشت درمورد هیونجین حرف میزد..
داشت میگفت که دلش میخواد به هیون جین اعتراف کنه اما میترسه..
اون الان داشت درمورد دوست پسر تو حرف میزد اره؟
خیلی بده که اون دختر نمیدونه تو و هیونجین نزدیک ۶ ماه که باهم قرار میزارید!
خلاصه که اون روز گذشت و تو بلاخره تونستی به خوابگاه برگردی..
زمانی که برگشتی همه پسرا اومده بودن و خوابگاه دوباره شلوغ شده بود..
سلام کردی و رفتی بالا تو اتاق تا لباسات رو عوض کنی..
داشتی لباسات رو میپوشیدی که یهو در باز شد و هیونجین اومد تو..
قبلنا هرموقع اینجوری میومد تو، تو کلی داد و بیداد میکردی که بره بیرون اما اون روز یجوری ذهنت درگیر بود که اصن حال و حوصله بحث کردن با هیونجین رو نداشتی..
هیونجین که دید هیچی بهش نگفتی شک کرد و متوجه شد یه اتفاقی افتاده..!
اومد سمتت و تورو بین میز و خودش نگه داشت..
سرش رو آورد پایین و زیر گوشت یه بوسه گذاشت..
هیون جین: چیشده عروسک قشنگ من؟
ا.ت: هیچی
هیونجین: هیچی؟ هیچیِ هیچی؟ مطمئنی؟ من که میدونم یه اتفاقی افتاده ولی نمیخای بگی!
ا.ت: ...
هیونجین: با دوستت دعوا کردی؟
ا.ت: نه
هیونجین: دوستت چیزی گفته که ناراحتی؟
ا.ت: اوهوم
هیونجین: چی گفته؟
ا.ت: ...
هیونجین: درمورد منه؟
ا.ت: از کجا میدونی؟
هیونجین: امروز که رفتم در رو براش باز کردم متوجه نگاه هاش شدم، اون نگاها نگاه های معمولی نبود
ا.ت: درسته اون از تو خوشش میاد حتی امروز میگفت خیلی دلم میخاد بهش اعتراف کنم اما میترسم
هیونجین: همون بهتر که میترسه و اینکارو نمیکنه وگرنه اون موقع وقتی جواب رد میشنید حالش بدتر میشد!
ا.ت: جواب رد؟
هیونجین: بله😌
-تو با خودت چی فکر کردی؟
-من تا وقتی که تورو دارم به هیچ کس دیگه ای نیاز ندارم الآنم تصمیم گرفتم همه چیو به همه بگم
ا.ت: چیو بگی؟
هیونجین: اینکه قرار میزاریم رو به همه استی ها میگم
ا.ت: نه نه نکنی هاا
هیونجین: چرا؟!
ا.ت: چون...چون...!
هیونجین: هیچ دلیلی نداری پس بحث نکن
-لباسات رو بپوش و بیا پایین غذا بخوریم
ا.ت: باش
هیونجین رفت پایین و به اعضا تو چیدن میز کمک کرد و وقتی تو اومدی پایین غذاتونو خوردید و بعد که نشستید هیونجین از اعضا کمک خواست(اعضا درجریان رابطتون بودن) و قرار شد هفته دیگه تو روز کنسرت به همه بگید و خب زمانی که روز کنسرت رسید تو خیلی استرس داشتی که بقیه ناراحت بشن اما همچی دقیقا برعکس شد چون استی ها برخلاف تصور تو خیلی خوشحال شدن🫠😊
End.
( شرمنده چرت شد این چند روزه اصن رو مود نوشتن نیستم😅 )
- ۱.۱k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط