رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:47
انقدر سارارو بغل کردم که باید میدی
بعدش همگی همو بغل کردیم و دیگه میخواستیم بریم خونه
دیانا،سارا میاد ماشین ما
بابای دیانا،ماشین شما؟
دیانا،عه بابا ماشین نامزدم دیگه
بابای دیانا،باشه
بابام خیلی از سهیل خوشش اومده بود
و فکر میکرد مناسب منه
سارا،من میرم ماشین ارسلان پسر عموی عزیزم
دیانا،ببین سارا میزنم با موشت تو صورتتتا
ارسلان،دیانا خانم نزار
دیانا،هیشششششششش
ارسلان،خلاصه ازت خیلیییی اتو دارم
دیانا،یک چیز نمیشه به تو گفتا خدانکنه یک چیز ببینی کله ادمو میکنی تا نگی دست بر نمیداری
ارسلان،همینیه که هست
دیانا،پس منم میام ماشین تو
ارسلان،برین تا بیام
سهیل،دیانا با من نمیای
دیانا،نه دیگه یه راستم میرم خونمون میخام پیش سارا باشم
سهیل،پس منم میرم خونه
دیانا،نمیای خونه ما
سهیل،نه دیگه امشب خانوادگی باشید
مهناز،بیا پسرم عیبی نداره
سهیل،نه ممنون مزاحم نمیشم
با سهیل خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیمو رفتیم خونه
سهیل،
همش یه حسی داشتم که حسم میگفت دیانا ارسلانو دوست داره
نمیدونم چرا
ولی همه چیزش ارسلان بود حتی رازشم به ارسلان میگفت
داشتم تو فکر خودم باخودم خرف میزدم که گوشیم زنگ خورد
امیر بود
سهیل،بله چیه رفتم خاستگاریش دیگه
امیر،برا من صداتو بالا نبر بچه
چهار شنبه عقدتونه دیگه؟
سهیل،اره
امیر، میذی اون طلای با ارزش دیانا که پدربزرگش ارث داده بهش رو میگیری و طلاقش میدی شنبه
سهیل،حداقل بزار یه ماه بگذره
امیر،خوشت اومده ازشا
سهیل،نخیر فقط دختر مظلومیه تازه خواهرش از المان اومده نمیخوام روحیش رو خراب کنم
امیر،برای من قهرمان بازی در نیار گوش من ازین حرفا پره همینی که گفتم
سهیل،وایسا ببینم تو اصلا از کجا میدونی پدربزرگش ارث داده بهش
امیر،حدود چند سال ها پیش با پدر دیانا تو شرکتش تو المان کار میکردم اما چون کارم خوب نبود منو از شرکتش بیرون مرد وقت خوبیه برا تلافی کردن
سهیل،الان چه کار کنم
امیر،چقدرررر سوال میکنی گفتم که با دیانا عقد کنی یه اتاق میشین دیگه جای گردنبندو میفهمی بعد پنجشنبه میرین خونه خودتون جمعه دعوا شنبه طلاق فهمیدی
بدون اینکه هیچ حرفی بزنم قطع کردم گوشیو
رفتم تو ماشین سوار شدمو رفتم خونه
Part:47
انقدر سارارو بغل کردم که باید میدی
بعدش همگی همو بغل کردیم و دیگه میخواستیم بریم خونه
دیانا،سارا میاد ماشین ما
بابای دیانا،ماشین شما؟
دیانا،عه بابا ماشین نامزدم دیگه
بابای دیانا،باشه
بابام خیلی از سهیل خوشش اومده بود
و فکر میکرد مناسب منه
سارا،من میرم ماشین ارسلان پسر عموی عزیزم
دیانا،ببین سارا میزنم با موشت تو صورتتتا
ارسلان،دیانا خانم نزار
دیانا،هیشششششششش
ارسلان،خلاصه ازت خیلیییی اتو دارم
دیانا،یک چیز نمیشه به تو گفتا خدانکنه یک چیز ببینی کله ادمو میکنی تا نگی دست بر نمیداری
ارسلان،همینیه که هست
دیانا،پس منم میام ماشین تو
ارسلان،برین تا بیام
سهیل،دیانا با من نمیای
دیانا،نه دیگه یه راستم میرم خونمون میخام پیش سارا باشم
سهیل،پس منم میرم خونه
دیانا،نمیای خونه ما
سهیل،نه دیگه امشب خانوادگی باشید
مهناز،بیا پسرم عیبی نداره
سهیل،نه ممنون مزاحم نمیشم
با سهیل خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیمو رفتیم خونه
سهیل،
همش یه حسی داشتم که حسم میگفت دیانا ارسلانو دوست داره
نمیدونم چرا
ولی همه چیزش ارسلان بود حتی رازشم به ارسلان میگفت
داشتم تو فکر خودم باخودم خرف میزدم که گوشیم زنگ خورد
امیر بود
سهیل،بله چیه رفتم خاستگاریش دیگه
امیر،برا من صداتو بالا نبر بچه
چهار شنبه عقدتونه دیگه؟
سهیل،اره
امیر، میذی اون طلای با ارزش دیانا که پدربزرگش ارث داده بهش رو میگیری و طلاقش میدی شنبه
سهیل،حداقل بزار یه ماه بگذره
امیر،خوشت اومده ازشا
سهیل،نخیر فقط دختر مظلومیه تازه خواهرش از المان اومده نمیخوام روحیش رو خراب کنم
امیر،برای من قهرمان بازی در نیار گوش من ازین حرفا پره همینی که گفتم
سهیل،وایسا ببینم تو اصلا از کجا میدونی پدربزرگش ارث داده بهش
امیر،حدود چند سال ها پیش با پدر دیانا تو شرکتش تو المان کار میکردم اما چون کارم خوب نبود منو از شرکتش بیرون مرد وقت خوبیه برا تلافی کردن
سهیل،الان چه کار کنم
امیر،چقدرررر سوال میکنی گفتم که با دیانا عقد کنی یه اتاق میشین دیگه جای گردنبندو میفهمی بعد پنجشنبه میرین خونه خودتون جمعه دعوا شنبه طلاق فهمیدی
بدون اینکه هیچ حرفی بزنم قطع کردم گوشیو
رفتم تو ماشین سوار شدمو رفتم خونه
- ۵.۱k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط