پارت طغیان حقیقت

---

پارت ۱۰: طغیان حقیقت

ایزانا و مرد ناشناس در خیابان خالی ایستاده بودند. قلب ایزانا تند می‌زد و دستانش کمی می‌لرزید. اما این بار، ترس جای خود را به عزم داده بود.

مرد با لحن تهدیدآمیز گفت:
«فکر کردی می‌تونی از گذشته فرار کنی؟ امروز باید حساب پس بدی!»

ایزانا قدمی جلو گذاشت، مشت‌هایش گره خورده بود:
«من هیچ‌وقت فرار نکردم… فقط منتظر بودم که آماده باشم!»

قهرمان کنار او ایستاده بود، دستش را روی شانه ایزانا گذاشت و آرام گفت:
«تو آماده‌ای، و من کنارت هستم. با هم می‌تونیم.»

لحظه‌ای سکوت همه جا را پر کرد. سپس ایزانا با نگاهی خشمگین و مصمم فریاد زد:
«گذشته‌ام هر چی باشه، من تعیین‌کننده‌ی حال و آینده‌ام هستم!»

مرد لبخندی تلخ زد و برای لحظه‌ای تعجب کرد. ایزانا با هر قدمی که به جلو برداشت، اعتماد به نفس و قدرت درونی‌اش بیشتر می‌شد. قهرمان کنار او بود، اما حالا دیگر ایزانا خودش بود که به تنهایی روبه‌روی ترس‌ها ایستاده بود.

در نهایت، مرد عقب رفت و با صدای سرد گفت:
«این تنها شروعه… ولی تو… تو دیگه همون آدم قدیمی نیستی.»

ایزانا نفس عمیقی کشید، قلبش آرام شد و برگشت به سمت قهرمان:
«تو دیدی… من می‌تونم… با تو، هر چیزی ممکنه.»

قهرمان لبخند زد و دستش را محکم در دست ایزانا فشرد:
«همیشه… با هم.»

باد پاییزی دوباره برگ‌ها را به رقص درآورد و برای اولین بار، ایزانا احساس آزادی واقعی و آرامش در کنار کسی که به او اعتماد کامل داشت را تجربه کرد. گذشته هنوز وجود داشت، اما حال و آینده، اکنون تحت اختیار او و پیوندش با قهرمان بود.


---
دیدگاه ها (۰)

---پارت ۱۱: آرامش بعد از طوفانصبح زود بود و خورشید با نور طل...

---قسمت ۱۲: لحظه‌های نابغروب بود و نور نارنجی خورشید روی سقف...

---پارت ۹: روبه‌رو با گذشتهایزانا در خیابان‌های خلوت قدم می‌...

---پارت ۸: سایه‌های گذشتهصبح بود و ایزانا بی‌حوصله روی تختش ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۰۶جیمین گنگ چرخید میون‌شی با نفس زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط