پارت

پارت ³
...........
شروع :
لباسمو پوشیدم و رفتم پایین دقیقا ۵ دقیقه تاخیر داشتم رفتم پیش دخترا دیدم دارن با محراب و متین لب میگیرن یه خاک توسرتونی بهشون زیر لب گفتم و رد شدم نشسته بودم که دیدم ارسلان اومد بغلم نشست ولی من میدونستم اون کیه اما اون نمیدونست .... (چون ماکس میزنه )
ویو ارسلان
رفتم تو مهمونی قرار شد توی این مهمونی عاشق شم یه دختره بود خیلی خوشگل بود بهش گفتم
ارسلان : اسمت چیه خانوم خوشگله ؟
دیانا : دیانا
ارسلان : شاهزاده ی کدوم قبیله ای ؟
دیانا : اب چطور ؟
ارسلان : با حرفی که بهم زد انگار یه سطل اب یخ روم خالی کردن خیلی بد بود بد بود خیلی گفتم : حیف شد
.....
ادامه دارد ......
شرطا:
لایک : ۷
کامنت : ۱۰
دیدگاه ها (۰)

تصور کن تصویری اکی رفتن ببشید

...........

عشق سخت :)

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

کپشن چک ! (سوپرایز )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط