داستان اولین روزی که باهاش آشنا شدم

داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدم.
پارت ۱۷
از اینجا موندیم:[مدیر:مجبوریم تو هر اتاق دو نفر باشه اتاق کمه.]

مدیر:بیا این کلید شما ا/ت🗝️
ا/ت:ما....!!!
مدیر:تو و تهیونگ.
ا/ت:آخه.
مدیر:آخه نداریم.
ا/ت:باشه.
رفتیم اتاق ۲۴۵ طبقه ی ۱۵، الان چمدون رو گذاشتیم که یکم استراحت کنیم بعدش بریم پارک.ولی من خوابم مییومد .یه جورایی گشنمم بود😁.
ا/ت:تهیونگ چیزی داری بخوریم؟
(استغفرالله دختر منحرف نشو به تویی که میخونی میگم🤣😁👍)
تهیونگ:نه ندارم.
الان چیکار کنیم من گشنمه.
رفتیم سوپر مارکت یه چیزایی خریدیم و خوردیم.«🥡نودل خوردیم با پنیر پیتزا »

امروز چون خیلی خسته ایم برا همین فردا میریم پارک.من رفتم خوابیدم ساعت ۴ صبح بیدار شدم دیگه نتونستم بخوابم بعدش رفتم ببینم تهیونگ کجاست دیدم رفته روی کاناپه خوابیده اونو چیزی روش نیس 😑
رفتم براش پتو آوردم روش کشیدم.فک کنم خیلی سردشه.
دیدگاه ها (۱۱)

داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدم.پارت۱۸از اینجا موندیم:[...

𝑻𝒂𝒆 🫂💗✨

پارت۱۶داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدم.از اینجا موندیم:[...

۱۰۰۰ تاییمون مبارک😎🤟✨🫂🦋=)

پارت ۴:(ویو کوک )بیدار شدم دیدم ا/ت مث جوجه ها خوابیده یاد ک...

تکپارتی اسمات از تهیونگ و جونگکوک و ا،ت ا،ت ویوسلام من ا،تم ...

پارت ۲ فیک مرز خون و عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط