"عشق او بود "
"عشق او بود "
پارت نمد چند
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
در حال دویدن بودم. نفسهایم ناگهان گرفت، بدنم سنگین شد. هیچ صدا و هیچ تصویری نمیشنیدم و نمیدیدم؛ فقط صدای لیوای و نگاهش بود. نگاه لیوای مثل یک داروی آرامشبخش عمل میکرد، حتی صدای قشنگش از درد من کم میکرد. چشمهایم سنگین شد و بسته شدند. باز هم دوست داشتم به خودم بگویم بیعرضه، احمق، مزخرف، نمکنشناس و بهدردنخور. اما اگر لیوای بفهمد چه؟ او هیچوقت مرا آدم کسلکننده نمیدید. من خیلی لیوای را دوست دارم، آنقدر که حاضر بودم برایش جانم را بدهم.
(از زبان راوی:)
دختر مدام با خودش کلنجار میرفت. خودش را در جایی تاریک میدید. زیر پایش را نگاه کرد و ترسید؛ زیر پایش خالی بود و اطرافش سیاهی مطلق. ناگهان زیر پای دختر پر شد؛ پاهای لطیفش روی شن قرار گرفت. اطرافش پر از ستارههای زیبا بود و او غرق در این زیبایی شد. در همین حین، کسی از پشت او را در آغوش گرفت و گفت:
«چرا من را در دو راهی گذاشتی؟»
دختر ترسید. دست مرد را دید که روی شکمش قرار داشت. سعی کرد دست را کنار بزند، اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، ناامیدتر میشد. مرد گفت:
«دست از فرار کردن بردار. میدانی که نمیتوانی بروی.»
دختر کمی به صدای مرد دقت کرد؛ کسی نبود جز ارن. دختر چنگی به پوست ارن زد و گفت:
«بگذار بروم… اگر لیوای بفهمد…!»
ارن دختر را برگرداند و گفت:
«تقصیر خودت است، من را عشق خودت کردی!»
دختر از داد او ترسید و اشک از چشمانش جاری شد. گفت:
«میکاسا تو را دوست دارد، تو هم او را دوست داری… این خیانت نیست؟!»
ارن چشمانش از عصبانیت سرخ شد و گفت:
«همینجا بمان تا آخر عمرت.» دختر التماس کرد: «نه، خواهش میکنم… نمیخواهم اینجا بمانم، دوست ندارم.»
ارن با جدیتی تهدیدآمیز گفت:
«پس با من بیا.» دختر از ناچاری قبول کرد و همراه ارن حرکت کرد.
ارن دختر را برد، درست همان لحظهای که ا/ت و لیوای در حال بوسیدن بودند. ارن گفت:
«بهنظرت من خاطراتت را نمیبینم؟»
دختر در شوک فرو رفت و گفت: «تو به حریم خصوصی من تجاوز کردی!»
ارن خندهای کرد و گفت:
«چارهای برایم نگذاشتی… حتی میتوانم آیندهات را بهراحتی ببینم.»
دختر قدم به راه گذاشت؛ هر قدم برای فرار مساوی بود با بازی کردن با جانش، حتی زندگیش. ارن اجازه داد دختر فرار کند.
او به سمت جنگل دوید، اما پایش به سنگی گیر کرد و روی زمین افتاد. در همان لحظه، ارن با نیرویی دختر را بلند کرد و گفت:
«چرا فرار کردنت بیفایده است، اما داد و بیدادهایت بهترند؟»
اشکهای دختر آرامآرام بر گونههایش لغزیدند. صدایش لرزید و با التماس گفت:
«خواهش میکنم… با من کاری نداشته باش!»
ارن خندهای کرد و با قیافهای تهدیدآمیز، همراه با پوزخندی سرد گفت:
«یک شرط دارد… هر وقت به خواب میروی باید پیش من بیایی. و وقتی مُردی، تا ابد کنارم خواهی بود. مهم نیست پیر باشی یا جوان، حتی اگر دختر کوچکی باشی.»
دختر با اشکهای لرزان گفت:
«باشد…»
آن دو دوباره به همانجا بازگشتند؛ جایی که زیبایی شب با ستارههای درخشان و شن و ماسه، همهجا را تزئین کرده بود.
ارن دستش را دور کمر دختر حلقه زد و با پوزخندی آرام، بوسهای بر لبانش نشاند.
ارن زیر لب، با صدایی آرام و لرزان گفت:
«دوستت دارم… حتی وقتی که نباشم.»
دختر لحظهای خشکش زد؛ اشکهایش روی گونههایش میلغزیدند و قلبش میان ترس و عشق میتپید. سکوت شب، ستارهها و شنهای نرم اطراف، همه شاهد این اعتراف بودند.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
خب تمام شد امیدوارم دوست داشته باشید بدرود تا پارت دیگه❤🍉
پارت نمد چند
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
در حال دویدن بودم. نفسهایم ناگهان گرفت، بدنم سنگین شد. هیچ صدا و هیچ تصویری نمیشنیدم و نمیدیدم؛ فقط صدای لیوای و نگاهش بود. نگاه لیوای مثل یک داروی آرامشبخش عمل میکرد، حتی صدای قشنگش از درد من کم میکرد. چشمهایم سنگین شد و بسته شدند. باز هم دوست داشتم به خودم بگویم بیعرضه، احمق، مزخرف، نمکنشناس و بهدردنخور. اما اگر لیوای بفهمد چه؟ او هیچوقت مرا آدم کسلکننده نمیدید. من خیلی لیوای را دوست دارم، آنقدر که حاضر بودم برایش جانم را بدهم.
(از زبان راوی:)
دختر مدام با خودش کلنجار میرفت. خودش را در جایی تاریک میدید. زیر پایش را نگاه کرد و ترسید؛ زیر پایش خالی بود و اطرافش سیاهی مطلق. ناگهان زیر پای دختر پر شد؛ پاهای لطیفش روی شن قرار گرفت. اطرافش پر از ستارههای زیبا بود و او غرق در این زیبایی شد. در همین حین، کسی از پشت او را در آغوش گرفت و گفت:
«چرا من را در دو راهی گذاشتی؟»
دختر ترسید. دست مرد را دید که روی شکمش قرار داشت. سعی کرد دست را کنار بزند، اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، ناامیدتر میشد. مرد گفت:
«دست از فرار کردن بردار. میدانی که نمیتوانی بروی.»
دختر کمی به صدای مرد دقت کرد؛ کسی نبود جز ارن. دختر چنگی به پوست ارن زد و گفت:
«بگذار بروم… اگر لیوای بفهمد…!»
ارن دختر را برگرداند و گفت:
«تقصیر خودت است، من را عشق خودت کردی!»
دختر از داد او ترسید و اشک از چشمانش جاری شد. گفت:
«میکاسا تو را دوست دارد، تو هم او را دوست داری… این خیانت نیست؟!»
ارن چشمانش از عصبانیت سرخ شد و گفت:
«همینجا بمان تا آخر عمرت.» دختر التماس کرد: «نه، خواهش میکنم… نمیخواهم اینجا بمانم، دوست ندارم.»
ارن با جدیتی تهدیدآمیز گفت:
«پس با من بیا.» دختر از ناچاری قبول کرد و همراه ارن حرکت کرد.
ارن دختر را برد، درست همان لحظهای که ا/ت و لیوای در حال بوسیدن بودند. ارن گفت:
«بهنظرت من خاطراتت را نمیبینم؟»
دختر در شوک فرو رفت و گفت: «تو به حریم خصوصی من تجاوز کردی!»
ارن خندهای کرد و گفت:
«چارهای برایم نگذاشتی… حتی میتوانم آیندهات را بهراحتی ببینم.»
دختر قدم به راه گذاشت؛ هر قدم برای فرار مساوی بود با بازی کردن با جانش، حتی زندگیش. ارن اجازه داد دختر فرار کند.
او به سمت جنگل دوید، اما پایش به سنگی گیر کرد و روی زمین افتاد. در همان لحظه، ارن با نیرویی دختر را بلند کرد و گفت:
«چرا فرار کردنت بیفایده است، اما داد و بیدادهایت بهترند؟»
اشکهای دختر آرامآرام بر گونههایش لغزیدند. صدایش لرزید و با التماس گفت:
«خواهش میکنم… با من کاری نداشته باش!»
ارن خندهای کرد و با قیافهای تهدیدآمیز، همراه با پوزخندی سرد گفت:
«یک شرط دارد… هر وقت به خواب میروی باید پیش من بیایی. و وقتی مُردی، تا ابد کنارم خواهی بود. مهم نیست پیر باشی یا جوان، حتی اگر دختر کوچکی باشی.»
دختر با اشکهای لرزان گفت:
«باشد…»
آن دو دوباره به همانجا بازگشتند؛ جایی که زیبایی شب با ستارههای درخشان و شن و ماسه، همهجا را تزئین کرده بود.
ارن دستش را دور کمر دختر حلقه زد و با پوزخندی آرام، بوسهای بر لبانش نشاند.
ارن زیر لب، با صدایی آرام و لرزان گفت:
«دوستت دارم… حتی وقتی که نباشم.»
دختر لحظهای خشکش زد؛ اشکهایش روی گونههایش میلغزیدند و قلبش میان ترس و عشق میتپید. سکوت شب، ستارهها و شنهای نرم اطراف، همه شاهد این اعتراف بودند.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
خب تمام شد امیدوارم دوست داشته باشید بدرود تا پارت دیگه❤🍉
- ۷.۱k
- ۰۴ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط