فضا ناگهان عجیب تر شد باد آهسته بر شیشه های پنجرهی اتاق میکوبید و ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁸.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فضا ناگهان عجیب تر شد، باد آهسته بر شیشه های پنجرهی اتاق میکوبید، و حضورش را میفهماند.
دختر با تعجب، کمی عقب رفت و سرش رو بیشتر به دیوار تکیه داد، تا فاصله ای بین صورت هاشون بیوفته.
اما جونگکوک، که انگار شیطنتش گل کرده بود، هی نزدیک تر میشد.
نفس های گرمش پوست لوسیا رو میخراشید، تار هایِ موهایش که رو پیشانیش پخش شده بود، با موهای لوسیا تماس پیدا کرد. لحظهای به چشماش زل زد، و بعد دوباره به لباش خیره شد.
لوسیا متعجب و کمی عصبی گفت:
_ ب..برو عقب!
ولی جونگکوک بدونِ توجه به حرفاش، به آخرین حده نزدیکی رسید، حریم شخصی اش را خیلی وقت پیش شکانده بود، و الان اصلا براش مهم نبود چی پیش میاد.
آهسته پیشانیش رو به پیشانیِ دختر فشرد، و لبش به آرومی نزدیکه لوسیا میشد.
لوسیا سریع چشماشو بست.
سینه اش از اضطراب و هیجان بالا و پایین تیک میخورد.
هنوز نفس هایِ منظمش رو حس میکرد.
اما حرکتی حس نکرد!
چشماش رو نیمه باز کرد، و زیر چشمی نگاهی چرخاند.
که جونگکوک رو دید، که با فاصله ازش، دست به سینه ایستاده بود و با نیشخند نگاهش میکرد.
پلک هاشو باز تر کرد، و با چشمای درشت بهش خیره شد.
ناگهان جونگکوک دستش رو جلو آورد، و موهای لوسیا رو با تکانی شدید بهم ریخت.
تارِ موهایش روی صورتش پخش شد، و ابروهاش کمی در هم رفت.
جونگکوک: چیه؟...انتظار بوسه داشتی؟...فکر کردم خوشت نمیاد!
لوسیا بالافاصله با نگاهِ گرد شده گفت:
_ هنوزم نمیاد!
جونگکوک سکوت کرد، عقب تر رفت، و چرخید و با کشیدنِ دستگیره، در رو برای لوسیا باز کرد.
بعد با صدایی نیمه خشک گفت:
_ بریم پایین، قبل اینکه مادرت فکر کنه داریم کار های بد بد میکنیم.
لوسیا ناباور دهانش باز موند!
بعد سریعاً از کنارش رد شد و از پله ها پایین رفت.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
لایک ها بالا باشه میزارم✨️
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فضا ناگهان عجیب تر شد، باد آهسته بر شیشه های پنجرهی اتاق میکوبید، و حضورش را میفهماند.
دختر با تعجب، کمی عقب رفت و سرش رو بیشتر به دیوار تکیه داد، تا فاصله ای بین صورت هاشون بیوفته.
اما جونگکوک، که انگار شیطنتش گل کرده بود، هی نزدیک تر میشد.
نفس های گرمش پوست لوسیا رو میخراشید، تار هایِ موهایش که رو پیشانیش پخش شده بود، با موهای لوسیا تماس پیدا کرد. لحظهای به چشماش زل زد، و بعد دوباره به لباش خیره شد.
لوسیا متعجب و کمی عصبی گفت:
_ ب..برو عقب!
ولی جونگکوک بدونِ توجه به حرفاش، به آخرین حده نزدیکی رسید، حریم شخصی اش را خیلی وقت پیش شکانده بود، و الان اصلا براش مهم نبود چی پیش میاد.
آهسته پیشانیش رو به پیشانیِ دختر فشرد، و لبش به آرومی نزدیکه لوسیا میشد.
لوسیا سریع چشماشو بست.
سینه اش از اضطراب و هیجان بالا و پایین تیک میخورد.
هنوز نفس هایِ منظمش رو حس میکرد.
اما حرکتی حس نکرد!
چشماش رو نیمه باز کرد، و زیر چشمی نگاهی چرخاند.
که جونگکوک رو دید، که با فاصله ازش، دست به سینه ایستاده بود و با نیشخند نگاهش میکرد.
پلک هاشو باز تر کرد، و با چشمای درشت بهش خیره شد.
ناگهان جونگکوک دستش رو جلو آورد، و موهای لوسیا رو با تکانی شدید بهم ریخت.
تارِ موهایش روی صورتش پخش شد، و ابروهاش کمی در هم رفت.
جونگکوک: چیه؟...انتظار بوسه داشتی؟...فکر کردم خوشت نمیاد!
لوسیا بالافاصله با نگاهِ گرد شده گفت:
_ هنوزم نمیاد!
جونگکوک سکوت کرد، عقب تر رفت، و چرخید و با کشیدنِ دستگیره، در رو برای لوسیا باز کرد.
بعد با صدایی نیمه خشک گفت:
_ بریم پایین، قبل اینکه مادرت فکر کنه داریم کار های بد بد میکنیم.
لوسیا ناباور دهانش باز موند!
بعد سریعاً از کنارش رد شد و از پله ها پایین رفت.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
لایک ها بالا باشه میزارم✨️
- ۴.۸k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط