(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۹

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۹

جاده خاکی بود. اسبی نداشت. فقط دو تا پا و یک مرغ در آغوش.

دو ساعت راه رفت. شاید بیشتر.

تا رسید به دروازه شهر. عبور از بازار صبحگاهی. زن‌هایی که نان می‌فروختند، بچه‌هایی که توپ بازی می‌کردند.

همه نگاه می‌کردند. پسری با لباس پاره، مرغی سفید بغل، پشتش زیر شنل قرمز شده.

کسی نپرسید چی شده.

شاید می‌ترسیدند. شاید حوصله نداشتند. شاید هم فقط... مهم نبود.

عمارت دوک جئون در حومه شهر بود. دیوارهای سفید. باغچه بزرگ. آرام. دور از هیاهوی قصر.

وقتی رسید، خورشید حسابی بالا آمده بود.

دربان پیر، با دیدنش چشمانش گرد شد.

« عالیجناب جونگکوک؟ شما؟ با این وضع؟»

«سلام عمو.»

«خداوندا... پشتتون... چی شده؟»

«زمین خوردم.»

دروغ بود. هر دو می‌دانستند. اما دربان پیر چیزی نگفت. فقط در را باز کرد و راهی به داخل.

جونگکوک وارد حیاط شد. بوی یاس می‌آمد. مادرش آن را کاشته بود. سال‌ها پیش. وقتی هنوز جونگکوک را از قصر به خانه می‌آوردند برای تعطیلات.

حالا دیگر تعطیلی در کار نبود.

حالا دیگر... قصر جایی برای او نبود.

چند روز گذشت.

سه روز. شاید چهار. جونگکوک شمارش را گم کرده بود.

اتاقش در عمارت دوک جئون ساکت بود. خیلی ساکت.

دیگر خبری از خنده نبود. شیطنت نبود. فرار از کلاس آداب نبود.

ژوزف تنها همصحبتش بود. مرغ روی پاهایش می‌نشست و نگاهش می‌کرد. انگار می‌خواست بپرسد: «کی برمی‌گردیم؟»

اما جونگکوک جوابی نداشت.

پشتش داشت خوب می‌شد. زخم‌ها کم‌کم پوست می‌بستند. اما جای زخم‌ها ماند. نه فقط روی پوست. توی سینه‌اش. جایی که اسم تهیونگ با شلاق حک شده بود.

ظهر روز چهارم، کنار پنجره نشسته بود. باران می‌بارید. قطره‌ها روی شیشه می‌لغزیدند و پایین می‌رفتند.

«فکر کنم... دیگه برنمی‌گردم اونجا، ژوزف.»

«قدقد.»

«آره... می‌دونم. حرف مسخره‌ایه.»

نفس عمیقی کشید.

«اما دیگه نمی‌تونم. هر بار یادش می‌افتم... شلاق رو می‌بینم. حتی وقتی بیدارم.»

ژوزف سرش را کج کرد.

و در همان لحظه، صدای تق تق از پایین آمد.

دربان پیر. با صدایی نفس‌زده:

«آقا جونگکوک... یه مهمون داریم.»

«کی؟»

دربان مکث کرد. انگار نمی‌دانست چطور بگوید.

«شاهزاده تهیونگ.»

قلب جونگکوک یک ضربه محکم خورد. ایستاد. بعد دوباره شروع به تپش کرد. تند. وحشی. ترسیده.

«بهش بگو... من نیستم.»

«اما در رو که باز کردم، دیدمون. می‌دونه اینجایی.»

جونگکوک چشمانش را بست.

ژوزف پرید روی طاقچه. آرام قدقد کرد.

و صدای قدم‌هایی از پله‌ها بلند شد.

آهسته. مطمئن. وحشتناک آشنا.

جونگکوک کیفش را برداشت. نه برای فرار. فقط برای اینکه چیزی توی دستش باشد.

در باز شد.

تهیونگ آنجا ایستاده بود.

کت شکار پوشیده بود. باران روی شانه‌هایش نشسته بود. موهایش به هم ریخته. نفس‌هایش عمیق.

و برای اولین بار... در چشمانش اخم نبود.

چیزی شبیه ترس بود.

چیزی شبیه پشیمانی.

چیزی که جونگکوک هرگز فکر نمی‌کرد روی صورت شاهزاده یخی ببیند.

[نویسنده: پارت بعد خیلی حساسه اما برای آپ کردنش یکسری شرایط وجود داره.
۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک ]
دیدگاه ها (۱۱)

(عاشقانه‌ای در هیاهوی قصر) پارت ۸صبح. نور از راهرو می‌آمد.ند...

(عاشقانه‌ای در هیاهوی قصر) پارت ۷مهمونی سالگرد تاج‌گذاری پاد...

(عاشقانه‌ای در هیاهوی قصر) پارت ۶همه چیز از یک خبر ساده شروع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط