╔════════════════════════════╗
╔════════════════════════════╗
🤍 پارت ۱۱۵ | «کریسمسی که قولِ آینده شد...» | پایان 🤍
╚════════════════════════════╝
چند روز بعد...
شب کریسمس رسید.
سئول پر از نورهای رنگی بود.
برف آرامی روی خیابانها مینشست و همهجا حالوهوای خاصی داشت.
---
مانلی وقتی وارد سالن شد...
با تعجب ایستاد.
همهجا با چراغهای کوچک، درخت کریسمس و تزئینات زیبا آماده شده بود.
---
جین با لبخند گفت:
«بالاخره اومد!»
---
مانلی خندید.
«چرا همهتون اینطوری نگام میکنید؟»
---
جیمین با شیطنت گفت:
«چون یه نفر امروز خیلی خوشحاله.»
---
مانلی آرام به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ فقط لبخند زد.
همان لبخندی که همیشه باعث میشد قلب مانلی آرام شود.
---
بعد از جشن و خنده...
تهیونگ آرام کنار مانلی آمد.
---
«مانلی...»
---
«بله؟»
---
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«یادته اولین بار که بهت گفتم چه حسی دارم؟»
---
مانلی لبخند زد.
«آره... اون شب روی تپه.»
---
تهیونگ سر تکان داد.
«اون شب فقط حقیقت قلبم رو گفتم.»
«ولی امروز میخوام یه چیز دیگه رو بدونم...»
---
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
---
تهیونگ جعبهی کوچکی را از جیبش بیرون آورد.
---
چشمهای مانلی گرد شد.
«تهیونگ...»
---
تهیونگ با لبخند آرامی گفت:
«نمیخوام عجله کنم.»
«نمیخوام یه لحظهی قشنگ رو تبدیل به فشار کنم.»
«فقط میخوام بدونی که تو کسی هستی که دوست دارم آیندهام رو کنارش بسازم.»
---
چند لحظه سکوت شد.
---
بعد...
مانلی با لبخند و چشمهایی پر از احساس گفت:
«تو هنوزم همون آدمی هستی که همیشه به تصمیمهای من احترام میذاره.»
---
تهیونگ لبخند زد.
---
مانلی آرام جواب داد:
«و من همون کسی هستم که میخوام ادامهی راه رو کنارت باشم.»
---
لبخند تهیونگ پررنگ شد.
---
اعضا که از دور نگاه میکردند...
همه شروع کردند به دست زدن.
---
جونگکوک خندید:
«بالاخره!»
---
جیمین گفت:
«ما فکر کردیم باید تا سال بعد صبر کنیم!»
---
جین با خنده گفت:
«من از اول میدونستم آخرش این میشه.»
---
همه خندیدند.
---
بعد...
کنار درخت کریسمس...
مانلی و تهیونگ کنار هم ایستادند.
چراغها میدرخشیدند.
برف آرام میبارید.
---
تهیونگ آرام گفت:
«میدونی قشنگترین اتفاق این سال چی بود؟»
---
مانلی پرسید:
«چی؟»
---
تهیونگ لبخند زد.
«اینکه وسط این همه آدم... کسی رو پیدا کردم که کنار اون، خود واقعی خودم باشم.»
---
مانلی جواب داد:
«و من کسی رو پیدا کردم که باعث شد بفهمم دوست داشته شدن یعنی آرامش.»
---
آن شب...
همه با هم خندیدند.
عکس گرفتند.
خاطره ساختند.
---
و سالها بعد...
وقتی مانلی و تهیونگ به آن شب کریسمس فکر میکردند...
نه به چراغها...
نه به هدیهها...
بلکه به یک چیز فکر میکردند:
اینکه دو نفر، با صبر و اعتماد...
همدیگر را انتخاب کردند.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۵ | پایان داستان مانلی و تهیونگ ✨
╚════════════════════════════╝
🤍 «بعضی داستانها با یک اعتراف شروع میشوند...
پایان؟
اما این پایان داستان نبود.
پایان فصل ۱>>>
🤍 پارت ۱۱۵ | «کریسمسی که قولِ آینده شد...» | پایان 🤍
╚════════════════════════════╝
چند روز بعد...
شب کریسمس رسید.
سئول پر از نورهای رنگی بود.
برف آرامی روی خیابانها مینشست و همهجا حالوهوای خاصی داشت.
---
مانلی وقتی وارد سالن شد...
با تعجب ایستاد.
همهجا با چراغهای کوچک، درخت کریسمس و تزئینات زیبا آماده شده بود.
---
جین با لبخند گفت:
«بالاخره اومد!»
---
مانلی خندید.
«چرا همهتون اینطوری نگام میکنید؟»
---
جیمین با شیطنت گفت:
«چون یه نفر امروز خیلی خوشحاله.»
---
مانلی آرام به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ فقط لبخند زد.
همان لبخندی که همیشه باعث میشد قلب مانلی آرام شود.
---
بعد از جشن و خنده...
تهیونگ آرام کنار مانلی آمد.
---
«مانلی...»
---
«بله؟»
---
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«یادته اولین بار که بهت گفتم چه حسی دارم؟»
---
مانلی لبخند زد.
«آره... اون شب روی تپه.»
---
تهیونگ سر تکان داد.
«اون شب فقط حقیقت قلبم رو گفتم.»
«ولی امروز میخوام یه چیز دیگه رو بدونم...»
---
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
---
تهیونگ جعبهی کوچکی را از جیبش بیرون آورد.
---
چشمهای مانلی گرد شد.
«تهیونگ...»
---
تهیونگ با لبخند آرامی گفت:
«نمیخوام عجله کنم.»
«نمیخوام یه لحظهی قشنگ رو تبدیل به فشار کنم.»
«فقط میخوام بدونی که تو کسی هستی که دوست دارم آیندهام رو کنارش بسازم.»
---
چند لحظه سکوت شد.
---
بعد...
مانلی با لبخند و چشمهایی پر از احساس گفت:
«تو هنوزم همون آدمی هستی که همیشه به تصمیمهای من احترام میذاره.»
---
تهیونگ لبخند زد.
---
مانلی آرام جواب داد:
«و من همون کسی هستم که میخوام ادامهی راه رو کنارت باشم.»
---
لبخند تهیونگ پررنگ شد.
---
اعضا که از دور نگاه میکردند...
همه شروع کردند به دست زدن.
---
جونگکوک خندید:
«بالاخره!»
---
جیمین گفت:
«ما فکر کردیم باید تا سال بعد صبر کنیم!»
---
جین با خنده گفت:
«من از اول میدونستم آخرش این میشه.»
---
همه خندیدند.
---
بعد...
کنار درخت کریسمس...
مانلی و تهیونگ کنار هم ایستادند.
چراغها میدرخشیدند.
برف آرام میبارید.
---
تهیونگ آرام گفت:
«میدونی قشنگترین اتفاق این سال چی بود؟»
---
مانلی پرسید:
«چی؟»
---
تهیونگ لبخند زد.
«اینکه وسط این همه آدم... کسی رو پیدا کردم که کنار اون، خود واقعی خودم باشم.»
---
مانلی جواب داد:
«و من کسی رو پیدا کردم که باعث شد بفهمم دوست داشته شدن یعنی آرامش.»
---
آن شب...
همه با هم خندیدند.
عکس گرفتند.
خاطره ساختند.
---
و سالها بعد...
وقتی مانلی و تهیونگ به آن شب کریسمس فکر میکردند...
نه به چراغها...
نه به هدیهها...
بلکه به یک چیز فکر میکردند:
اینکه دو نفر، با صبر و اعتماد...
همدیگر را انتخاب کردند.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۵ | پایان داستان مانلی و تهیونگ ✨
╚════════════════════════════╝
🤍 «بعضی داستانها با یک اعتراف شروع میشوند...
پایان؟
اما این پایان داستان نبود.
پایان فصل ۱>>>
- ۶۱۰
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط