🌙 پارت ۶ | پایان — «بالاخره آشتی کردیم» 💗

🌙 پارت ۶ | پایان — «بالاخره آشتی کردیم» 💗

فردای آن روز، وقتی وارد کلاس شدی، همه‌چیز مثل همیشه بود؛ فقط این بار خبری از سکوت و اخم نبود.

یکی از دوستای جیمین تا تو رو دید گفت:

ـ «صبح بخیر! امیدوارم امروز باهامون قهر نکنی! 😂»

خندیدی و گفتی:

ـ «اگه دوباره اذیتم نکنین، شاید!»

همه خندیدن.

جیمین که از کنار پنجره داشت نگاهتون می‌کرد، جلو اومد و گفت:

ـ «پس بالاخره آشتی کردی؟»

ـ «آره... ولی فقط چون دیدم واقعاً معذرت خواستین.»

یکی از بچه‌ها گفت:

ـ «یعنی از امروز دوباره با ما حرف می‌زنی؟»

ـ «آره، ولی یه قانون داریم.»

همه منتظر نگاهت کردن.

ـ «دیگه هیچ‌کس حق نداره وقتی می‌گم یه چیزی ناراحتم کرده، بگه "شوخی بود".»

همه سر تکون دادن.

جیمین لبخند زد و گفت:

ـ «قول می‌دیم.»

نگاهش کردی و گفتی:

ـ «خوبه... پس تموم شد.»

یکی از بچه‌ها با خنده گفت:

ـ «بالاخره! فکر کردیم تا آخر سال باید باهات قهر باشیم!»

خندیدی.

جیمین هم کنار تو ایستاد و دستو گرفت و گفت:

ـ «خب، حالا که آشتی کردین... بریم زنگ تفریح؟»

با لبخند گفتی:

ـ «بریم عشقم.»

و بعد از چند روز قهر و دلخوری، بالاخره همه‌چیز دوباره مثل قبل شد. 🌷💗

پایان ✨




ببخشید میدونم درخواست یکی از شماها اینجوری نبود و موضوعش یکی متفاوت شد ولی من اسمات نمینوسم ببخشید 😭❤

اگه موضوعی تو ذهنتون هست بگین که براتون بزارم ولی بدون اسمات 😄
دیدگاه ها (۰)

سلام خوبین امیدوارم حالتون خوب باشه 😁اگ درخواستی چیزی دارید ...

🎬 دوپارتی — «مسابقه استعدادها» 🎤😂 پارت اول — «وقتی اعضا تصمی...

🌙 پارت ۵ | «بالاخره کوتاه اومدی؟» چند روز گذشته بود و تو هنو...

🌙 پارت ۴ | «فکر کردی با یه نامه آشتی می‌کنم؟» روز بعد، وقتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط