❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 199♡。)
اسب رو نگه داشت. به باغ سوخته اش نگاه کردم
نگاهم رو روي جونگکوک کشیدم.
با غم خيلي زيادي به باغش خیره بود.
اروم گفتم : اتیش گرفته؟
بدون اینکه به من نگاه کنه...
خیره به باغ اروم گفت : اتیشش زدم.
نگاهش رو اروم روي من کشید و زل زد تو چشمم
و پردرد گفت : منو یاد تو مینداخت بوي گلا که میپیچید نفسم رو بند میاررد..نمیتونستم ببینمشون و یادم بره که تو عاشق گل بودي..
با بغض نگاش کردم. نگاهي به خونه اش انداخت و گفت : بعد رفتنت خيلي کم اینجا اومدم..
تک تک جاهای خونه و باغم یاد اور لحظه قشنگم
با تو بود..رد عبورت روي هر قسمت خونه
و عطر لمست روي تك تك وسایل مونده بود
نمیتونستم نفس بکشم..
سرمو بوسید و نفس عمیق کشید.
اسب رو برگردوند.
-نمیریم داخل ؟
منو به خودش چسبوند و حس کردم ناراحتش میکنه و ديگه چيزي نگفتم.
براي عوض کردن جو تو راه کلي شيطوني کردم
و دوتايي كلي خنديديم.
اسب اول حیاط قصر وایستاد.
پیشونیم رو بوسید و از اسب پایین گذاشتم.
کتش رو سمتش گرفتم
که خودش بپوشه لبخند زد و کتو ازم گرفت
و گفت : تو برو تو..میرم اسبو بذارم تو اصطبل..
لوس گفتم : بعد میای پیشم؟
خندید و روي اسب كمي به سمتم خم شد
و گفت : نه عمرم.. باید برم سرکشي به سربازا..
اخم مصلحتي کردم و گفتم : پس من چی؟باید به بابام گله کنم که انقدر کار سرت میریزه
خندید و گفت : برو وروجك.. برو هوا سرده...برو...
چرخیدم و گفتم : چشم آقاا
و تعظیم کردم و دویدم داخل لبخند لحظه اخرش شیرین ترین همه عسل هاي دنيا بود
و شیرینش قلبم رو لبریز از خوشي و عشق کرد
(。♡part 199♡。)
اسب رو نگه داشت. به باغ سوخته اش نگاه کردم
نگاهم رو روي جونگکوک کشیدم.
با غم خيلي زيادي به باغش خیره بود.
اروم گفتم : اتیش گرفته؟
بدون اینکه به من نگاه کنه...
خیره به باغ اروم گفت : اتیشش زدم.
نگاهش رو اروم روي من کشید و زل زد تو چشمم
و پردرد گفت : منو یاد تو مینداخت بوي گلا که میپیچید نفسم رو بند میاررد..نمیتونستم ببینمشون و یادم بره که تو عاشق گل بودي..
با بغض نگاش کردم. نگاهي به خونه اش انداخت و گفت : بعد رفتنت خيلي کم اینجا اومدم..
تک تک جاهای خونه و باغم یاد اور لحظه قشنگم
با تو بود..رد عبورت روي هر قسمت خونه
و عطر لمست روي تك تك وسایل مونده بود
نمیتونستم نفس بکشم..
سرمو بوسید و نفس عمیق کشید.
اسب رو برگردوند.
-نمیریم داخل ؟
منو به خودش چسبوند و حس کردم ناراحتش میکنه و ديگه چيزي نگفتم.
براي عوض کردن جو تو راه کلي شيطوني کردم
و دوتايي كلي خنديديم.
اسب اول حیاط قصر وایستاد.
پیشونیم رو بوسید و از اسب پایین گذاشتم.
کتش رو سمتش گرفتم
که خودش بپوشه لبخند زد و کتو ازم گرفت
و گفت : تو برو تو..میرم اسبو بذارم تو اصطبل..
لوس گفتم : بعد میای پیشم؟
خندید و روي اسب كمي به سمتم خم شد
و گفت : نه عمرم.. باید برم سرکشي به سربازا..
اخم مصلحتي کردم و گفتم : پس من چی؟باید به بابام گله کنم که انقدر کار سرت میریزه
خندید و گفت : برو وروجك.. برو هوا سرده...برو...
چرخیدم و گفتم : چشم آقاا
و تعظیم کردم و دویدم داخل لبخند لحظه اخرش شیرین ترین همه عسل هاي دنيا بود
و شیرینش قلبم رو لبریز از خوشي و عشق کرد
- ۹۷۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط