« مردی بین ما »
« مردی بین ما »
پارت ۴: «مرزهای شکسته»
صدای تقه به در، آرام و ممتد بود. با تردید از جایم بلند شدم. در را که باز کردم، سایهی بلند تهیونگ را در راهرو دیدم. نور ضعیف سالن، نیمی از صورتش را در تاریکی فرو برده بود.
بدون اینکه منتظر اجازه من باشد، قدمی به داخل اتاق گذاشت. بوی تلخ عطرش تمام فضا را پر کرد. با دستپاچگی در را بستم و سعی کردم فاصلهام را حفظ کنم: «تهیونگ... اگه لیسان بیدار بشه...»
حرفم را با یک حرکت سریع قطع کرد. او به سمت من آمد و من ناخودآگاه عقب رفتم تا جایی که پشتم به میز تحریرم چسبید. او دستانش را دو طرف بدنم روی میز گذاشت و راه فرارم را بست.
تهیونگ در حالی که صورتش فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت، با صدای بم و خشداری پرسید: «چرا اونقدر از من میترسی سنا؟ یا بهتره بپرسم... چرا اونقدر سعی میکنی نترسی؟»
نفسم در سینه حبس شده بود. نگاهش روی لبهایم قفل شد و لرزش خفیفی را در بدنم ایجاد کرد. «تو... تو نامزد مادرمی. این درست نیست.»
تهیونگ پوزخند تلخی زد و دستش را آرام بالا آورد، انگشتانش کنار صورتم را نوازش کرد اما قبل از اینکه به پوست صورتم برسد، متوقف شد: «قوانین رو آدما میسازن، سنا. ولی این کشش... این چیزی که بین ماست، خیلی وقت پیش از دستِ ما خارج شده.»
قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشم، صورتش را جلوتر آورد. گرمای نفسهایش را روی گونهام حس کردم. او به دنبال تایید نبود، او داشت مرزهایی را که خودم هم با تمام وجود سعی در حفظشان داشتم، یکییکی فرو میریخت.
آن لحظه، زمان برای من متوقف شد. در آن اتاق کوچک و سکوتِ سنگینِ خانه، میدانستم که دیگر راه بازگشتی نیست.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۴: «مرزهای شکسته»
صدای تقه به در، آرام و ممتد بود. با تردید از جایم بلند شدم. در را که باز کردم، سایهی بلند تهیونگ را در راهرو دیدم. نور ضعیف سالن، نیمی از صورتش را در تاریکی فرو برده بود.
بدون اینکه منتظر اجازه من باشد، قدمی به داخل اتاق گذاشت. بوی تلخ عطرش تمام فضا را پر کرد. با دستپاچگی در را بستم و سعی کردم فاصلهام را حفظ کنم: «تهیونگ... اگه لیسان بیدار بشه...»
حرفم را با یک حرکت سریع قطع کرد. او به سمت من آمد و من ناخودآگاه عقب رفتم تا جایی که پشتم به میز تحریرم چسبید. او دستانش را دو طرف بدنم روی میز گذاشت و راه فرارم را بست.
تهیونگ در حالی که صورتش فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت، با صدای بم و خشداری پرسید: «چرا اونقدر از من میترسی سنا؟ یا بهتره بپرسم... چرا اونقدر سعی میکنی نترسی؟»
نفسم در سینه حبس شده بود. نگاهش روی لبهایم قفل شد و لرزش خفیفی را در بدنم ایجاد کرد. «تو... تو نامزد مادرمی. این درست نیست.»
تهیونگ پوزخند تلخی زد و دستش را آرام بالا آورد، انگشتانش کنار صورتم را نوازش کرد اما قبل از اینکه به پوست صورتم برسد، متوقف شد: «قوانین رو آدما میسازن، سنا. ولی این کشش... این چیزی که بین ماست، خیلی وقت پیش از دستِ ما خارج شده.»
قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشم، صورتش را جلوتر آورد. گرمای نفسهایش را روی گونهام حس کردم. او به دنبال تایید نبود، او داشت مرزهایی را که خودم هم با تمام وجود سعی در حفظشان داشتم، یکییکی فرو میریخت.
آن لحظه، زمان برای من متوقف شد. در آن اتاق کوچک و سکوتِ سنگینِ خانه، میدانستم که دیگر راه بازگشتی نیست.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۱۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط