چهارشنبه بود
𝑴𝒓 𝒋𝒆𝒐𝒏 | 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟑
چهارشنبه بود...
فردا اخر هفته بود و ازدواج...
باید امروز تمام تلاشش رو میکرد.
امروز از همیشه بهتر راهی مدرسه شد. همه تو دانشگاه بهش خیره بودن و چندباری سعی کردن لمسش کنن ولی تهیونگ موهاشون رو میکشید یا یجوری از دستشون در میرفت.
-تهیونگ-
-خوبه نه؟ جذاب به نظر میام؟
-این چه لباسیه؟ اگه کادر دانشگاه ببینن-
-برام مهم نیست! امروز اخرین فرصتمه! من میخوامش! اون مال خودمه!
-اوهو... حالا اول یه چیزی ازش بشنو بعد...
-نیمیخوام! برو کنار ببینم!
-هی! کجا میری؟!
-پیش شوهر ایندم
-اون واقعا- هوفف...
...
در دفتر جونگکوک رو زد.
-بیا تو
با صدای بمش گفت.
در رو باز کرد و وارد شد.
-استاد...
جونگکوک که داشت چیزی روی برگه های روی میزش مینوشت سرش رو بالا اورد و نیم نگاهی به تهیونگ که تاپ توری و جذبی با یقه باز که ترقوه هاش رو نشون میداد و نیپل هایی که صورتی و ابدار به نظر میومدن رو پنهان نمیکرد رو زیر یک کت جین مشکی و یک شلوار که باسن گردش خوب توش جا گرفته بود پوشیده بود و لب هاش رو با برق لب براق و با بالم حجم داده و صورتی کرده بود و عطر جذابی که با رایحه شکلات شیرینش ترکیب شده بود زده بود انداخت ولی نگاهش رو گرفت و به نوشتن ادامه داد.
-چیشده؟
به وضوح اخم کمرنگی بین ابرو های جونگکوک جا خوش کرده بود. هر الفایی با دیدن تهیونگ تو اون وضع راست میکرد... ولی جونگکوک؟ خب شاید اون فرق میکرد چون نیم نگاهی بیشتر بهش ننداخته بود.
-استاد
میز رو دور زد و در حالیکه کتش از روی شونه هاش سر خورد کراوات جونگکوک رو گرفت.
-اگه بگم خودم امگات میشم چی؟
دست هاش جونگکوک مشت شدن.
کراواتش رو کشید و صورتش رو نزدیک جونگکوک کرد.
-اگه منو نمیخای چرا اون موقع پسم نزدی؟ اون موقع که بوسیدمت بجای پس زدنم فقط نوازشم کردی؟!
-برو بیرون... همین حالا...
-خود دانی... فقط اومده بودم تا چیز هایی که میتونی داشته باشی رو بهت نشون بدم
یک قدم عقب رفت ولی جونگکوک از جاش بلند شد و بعد از کنار پرت کردن عینکش محکم لب هاش رو روی لب های تهیونگ کوبید و تهیونگ رو به دیوار کوبوند.
-اهه
-حالا که میای اینجا و اینجوری دلبری میکنی مگه میتونم بهت نگم که جفتم کیه؟
کمر تهیونگ که به دیوار کوبیده بود رو نوازش کرد.
-پارک... سویون؟
-اون تویی... اونی که بخاطرش میای اینجا و اینجور برام دلبری میکنی خودتی کوچولوی شیطون
-چی؟؟؟؟!!!!!!
~~~~~~~
حاجی امروز قرار بود حتی اگه شرط ها نرسید هم به مناسبت ۵۰۰ تایی شدنمون این یکی پارت هم بزارم ولی فقط چند ساعت نبودم و رسوندیننننن
دمتون گرم😭🫂
شرط هم نداریمممم
بوس به همتونننن🤍
چهارشنبه بود...
فردا اخر هفته بود و ازدواج...
باید امروز تمام تلاشش رو میکرد.
امروز از همیشه بهتر راهی مدرسه شد. همه تو دانشگاه بهش خیره بودن و چندباری سعی کردن لمسش کنن ولی تهیونگ موهاشون رو میکشید یا یجوری از دستشون در میرفت.
-تهیونگ-
-خوبه نه؟ جذاب به نظر میام؟
-این چه لباسیه؟ اگه کادر دانشگاه ببینن-
-برام مهم نیست! امروز اخرین فرصتمه! من میخوامش! اون مال خودمه!
-اوهو... حالا اول یه چیزی ازش بشنو بعد...
-نیمیخوام! برو کنار ببینم!
-هی! کجا میری؟!
-پیش شوهر ایندم
-اون واقعا- هوفف...
...
در دفتر جونگکوک رو زد.
-بیا تو
با صدای بمش گفت.
در رو باز کرد و وارد شد.
-استاد...
جونگکوک که داشت چیزی روی برگه های روی میزش مینوشت سرش رو بالا اورد و نیم نگاهی به تهیونگ که تاپ توری و جذبی با یقه باز که ترقوه هاش رو نشون میداد و نیپل هایی که صورتی و ابدار به نظر میومدن رو پنهان نمیکرد رو زیر یک کت جین مشکی و یک شلوار که باسن گردش خوب توش جا گرفته بود پوشیده بود و لب هاش رو با برق لب براق و با بالم حجم داده و صورتی کرده بود و عطر جذابی که با رایحه شکلات شیرینش ترکیب شده بود زده بود انداخت ولی نگاهش رو گرفت و به نوشتن ادامه داد.
-چیشده؟
به وضوح اخم کمرنگی بین ابرو های جونگکوک جا خوش کرده بود. هر الفایی با دیدن تهیونگ تو اون وضع راست میکرد... ولی جونگکوک؟ خب شاید اون فرق میکرد چون نیم نگاهی بیشتر بهش ننداخته بود.
-استاد
میز رو دور زد و در حالیکه کتش از روی شونه هاش سر خورد کراوات جونگکوک رو گرفت.
-اگه بگم خودم امگات میشم چی؟
دست هاش جونگکوک مشت شدن.
کراواتش رو کشید و صورتش رو نزدیک جونگکوک کرد.
-اگه منو نمیخای چرا اون موقع پسم نزدی؟ اون موقع که بوسیدمت بجای پس زدنم فقط نوازشم کردی؟!
-برو بیرون... همین حالا...
-خود دانی... فقط اومده بودم تا چیز هایی که میتونی داشته باشی رو بهت نشون بدم
یک قدم عقب رفت ولی جونگکوک از جاش بلند شد و بعد از کنار پرت کردن عینکش محکم لب هاش رو روی لب های تهیونگ کوبید و تهیونگ رو به دیوار کوبوند.
-اهه
-حالا که میای اینجا و اینجوری دلبری میکنی مگه میتونم بهت نگم که جفتم کیه؟
کمر تهیونگ که به دیوار کوبیده بود رو نوازش کرد.
-پارک... سویون؟
-اون تویی... اونی که بخاطرش میای اینجا و اینجور برام دلبری میکنی خودتی کوچولوی شیطون
-چی؟؟؟؟!!!!!!
~~~~~~~
حاجی امروز قرار بود حتی اگه شرط ها نرسید هم به مناسبت ۵۰۰ تایی شدنمون این یکی پارت هم بزارم ولی فقط چند ساعت نبودم و رسوندیننننن
دمتون گرم😭🫂
شرط هم نداریمممم
بوس به همتونننن🤍
- ۱۱.۶k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط