بچه بودم بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آ

بچه بودم بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آروم آروم نماز ميخوند، منم حوصه‌ام سر رفته بود پا شدم رفتم بالای منبر میکروفونو برداشتم شروع کردم به خوندن شعرای مهد کودکمون،
کل مسجد داشتن همراه با لبخند ملیحی به نمازشون ادامه می‌دادن...
یهو دیدم بابا نمازو ول کرده اینهو پلنگ گرسنه داره میاد سمتم،
منم که به شدت احساس خطر می‌کردم فرارو به قرار ترجیح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ریزه میزه بودم از بین نمازگزارا سریع رد میشدم و داد می‌زدم:
کمک این بی‌ناموس ( تازه یاد گرفته بودم) می‌خواد منو بزنه!!
چند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ریسه می‌رفتن، بقیه هم در حال ذوق کردن بودن!
این ماراتون حتی توی تام و جری هم بی‌سابقه بود،
تا اینکه بابام منو گرفت و تا می‌خوردم منو زد :D
دیدگاه ها (۲۶)

, توجه توجه در صورتيکه با تلفن همراه شما...

جنس ارزون زیاد مشتری داره!!!

اعتراف میکنم بچه که بودم تو خونه فوتبال بازی می‌کردم احساس م...

دختر خوب به این میگن!!!!!

پشت نگاه سردت....16ویو تهیونگهنوز حرف بابام توی سرم می‌چرخید...

the first lie

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

انگار دردام رفته بود خوابم برد ولی وقتی از خواب بیدار شدم تو...

رمان تو خود منی

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

رمان عشق مافیا پارت 10 بچہ ھا ازدستش ندیدن کہ خیلی رومانتیکہ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁹ویو: اتهنوز باورم نمی‌شد.بابا......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط