پارت ۷

پارت ۷

دو دقیقه چشم تو چشم شدن که تهیونگ گفت

∆ شما دانش آموز جدید
..... هستید ؟

× ب .. بله

∆ خب با من بیاید .


قبل از سوار شدن تو ماشین یه چیز از ۱۰ سالگیم یادم اومد ..

# مادر ات @ پدر ات

# دخترم مامان پسر ها فقط می‌خوان دختر هایی مثل تو. رو اذیت کنن باهاشون دوست نباش ..

× باشه مامانی ..

@ آماده این بریم بیرون؟

× آرهههعع

؛ من نمی آم

# چرا پسرم ؟؟

تو همین فکر بودم که با صدای پسره به خودم اومدم

اخم کردم اما همین که خواستیم سوار شیم پسره پشتشو بهم کرد تا سوار شه

که یلحظه یادم اومد لباس و مو و همه چیش به پسر تو خوابم میخورد ..

بعد به خودم اومدم و زیر لب گفتم

× اشتباه سرنوشته دیگه

وقتی سوار شدم پسره گفت :

∆ سلام من تهیونگ هستم

× من هم حسنا هستم

∆ حوو و س س نااا

× اسمم ایرانیه ولی باید برم و عوضش کنم

∆ ایرانی ؟ واو اگه عیب نداره من همون حووسنا
صدات کنم .

× 🤣🤣 وای خدایا جر خوردم از خنده

∆ چی گفتی ؟

× فارسی بود ولش کن

× حسنا نه حووسنا

∆ 😂😅 ببخشید حسنا

× آفرین

بعد دوباره یاد اون افتادم اخم کردم و به مسیر جلوم نگاه کردم .....

ادامه دارد 🥳🤣
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶ ° ددی تو چرا ...داشت حرف میزد که حرفش قطع شد ..∆ به ت...

پارت ۵ حسنا ی لحظه غمگین شد که قراره خانوادش و ( محنا ) رو ا...

پارت 10ویو اتاز عمارت تهیونگ زدم بیرون و رفتم طرف خونه خودم ...

پارت ۲+ بعدا بهت میگم ، من با ماشین خودم میرم عمارت ، تو بمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط