_________________
_________________
☆STILL MINE★
_________________
★CHAPTER:۵☆
__________________________________________________________________
بعد از اون درگیری ناگهانی، جونگکوک دیگه اجازه نداد ینا روی پاهای خودش راه بره. با یه اصرار سرد و قاطع، براید بلندش کرد و به سمت ماشینش هدایتش کرد. ینا اول مقاومت کرد، اما نگاه نافذ جونگکوک و اون حس اجبار توی صداش، باعث شد تسلیم بشه. حالا اونجا نشسته بود کنارش، توی ماشین مشکی براقی که انگار همهی دنیا رو از پنجرههاش بیرون کرده بود.
«کجا میریم؟» ینا پرسید، صداش هنوز کمی خشدار بود.
«جایی که امن باشه. و جایی که بتونم مطمئن بشم حالت خوبه.» جونگکوک جواب داد، نگاهش روی جاده بود.
«من خوبم. فقط یه خراشه.»
«خراش روی دستت، وقتی زیر گلوله قرار میگیری، میتونه تبدیل به یه دردسر بزرگ بشه.»
ماشین با سرعت حرکت میکرد. شهر از پنجرههای ماشین مثل نوار رنگی رد میشد. ینا دست زخمیاش رو زیر آستین کتش قایم کرد. سعی میکرد به جونگکوک نگاه نکنه، اما انگار تمام حواسش به اون بود. حضورش، بوی عطرش، حتی صدای نفس کشیدنش... همهی اینها ینا رو یاد روزهای خیلی دور میانداخت. روزهایی که جونگکوک پناهگاهش بود.
وقتی رسیدن، فهمید که اینجا خونهی جونگکوکه. نه یک خونهی معمولی، بلکه یه عمارت بزرگ و مدرن که توی یکی از اعیاننشینترین مناطق شهر بود. محافظها با احترام در رو براشون باز کردن. جونگکوک ،ینا رو به سمت یکی از اتاقها هدایت کرد؛ اتاقی که به نظر میرسید دفتر کار خصوصیش باشه.
«بشین اینجا.» جونگکوک گفت و به سمت یه مبل چرمی بزرگ رفت.
ینا نشست. اتاق پر بود از کتابهای قطور، میز کار بزرگی که مرتب بود، و یه پنجرهی بزرگ که نمای شهر رو نشون میداد. جونگکوک جعبهی کمکهای اولیه رو آورد و روی میز گذاشت.
«چند لحظه صبر کن.»
رفت و برگشت، با یه دستمال تمیز و یه بطری کوچیک محلول ضدعفونی. ینا دستش رو جلو آورد، اما قبل از اینکه جونگکوک شروع کنه، صداش کرد:
«جونگکوک.»
جونگکوک مکث کرد.
«بله؟»
«چرا این کارو میکنی؟»
جونگکوک برگشت و نگاهش کرد.
«چون نباید دستت اینطوری بمونه.»
«منظورم اون نیست. منظورم... کلاً. چرا اینقدر برات مهمه؟»
جونگکوک روی صندلی مقابل ینا نشست. نگاهش نرم شد.
«چون تو، ینا. چون تو همون دختری هستی که زمانی تمام دنیای من بودی.»
این حرف باعث شد قلب ینا یه ضربهی محکم بخوره. سرش رو پایین انداخت.
«اون دختر مرده.»
«نه. فقط یه گوشه قایم شده.»
جونگکوک با دقت، دست ینا رو گرفت. خنکی دستش رو حس کرد. شروع کرد به تمیز کردن خراش. ینا درد رو حس میکرد، اما سعی میکرد نشون نده.
«یادته وقتی بچه بودیم، دستت رو بریدی؟» جونگکوک آروم پرسید، در حالی که الکل رو روی پارچه میکشید. «چقدر گریه کردی؟»
ینا با یادآوری اون لحظه، لبخند محوی زد.
«توهم گفتی دیگه حق ندارم بازی کنم.»
«من فقط میخواستم سالم بمونی.»
جونگکوک پنبهی آغشته به الکل رو روی زخم گذاشت. ینا صورتش رو جمع کرد.
«آی!»
«صبور باش.»
«این دیگه خیلی میسوزه.»
«زود تموم میشه.»
بعد از ضدعفونی، چسب زخم رو برداشت و با دقت روی خراش گذاشت. وقتی کارش تموم شد، دست ینا رو توی دستش نگه داشت. انگار نمیخواست رهاش کنه.
«وقتی ۱۳ سالم بود...» ینا شروع کرد، صداش گرفته بود. «وقتی مجبورم کردن برم... تو اولین کسی بودی که دلم براش تنگ شد. اولین کسی که...»
اشک توی چشماش جمع شد. سریع سرش رو پایین انداخت تا جونگکوک نبینه.
«...که هیچوقت فراموش نکردم.»
جونگکوک دستش رو فشار داد.
«منم همینطور.»
"ادامه اسلاید۲"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
شرط برای چپتر بعدی:
لایک:۱۵
کامنت:۴
ریپست:۳
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆STILL MINE★
_________________
★CHAPTER:۵☆
__________________________________________________________________
بعد از اون درگیری ناگهانی، جونگکوک دیگه اجازه نداد ینا روی پاهای خودش راه بره. با یه اصرار سرد و قاطع، براید بلندش کرد و به سمت ماشینش هدایتش کرد. ینا اول مقاومت کرد، اما نگاه نافذ جونگکوک و اون حس اجبار توی صداش، باعث شد تسلیم بشه. حالا اونجا نشسته بود کنارش، توی ماشین مشکی براقی که انگار همهی دنیا رو از پنجرههاش بیرون کرده بود.
«کجا میریم؟» ینا پرسید، صداش هنوز کمی خشدار بود.
«جایی که امن باشه. و جایی که بتونم مطمئن بشم حالت خوبه.» جونگکوک جواب داد، نگاهش روی جاده بود.
«من خوبم. فقط یه خراشه.»
«خراش روی دستت، وقتی زیر گلوله قرار میگیری، میتونه تبدیل به یه دردسر بزرگ بشه.»
ماشین با سرعت حرکت میکرد. شهر از پنجرههای ماشین مثل نوار رنگی رد میشد. ینا دست زخمیاش رو زیر آستین کتش قایم کرد. سعی میکرد به جونگکوک نگاه نکنه، اما انگار تمام حواسش به اون بود. حضورش، بوی عطرش، حتی صدای نفس کشیدنش... همهی اینها ینا رو یاد روزهای خیلی دور میانداخت. روزهایی که جونگکوک پناهگاهش بود.
وقتی رسیدن، فهمید که اینجا خونهی جونگکوکه. نه یک خونهی معمولی، بلکه یه عمارت بزرگ و مدرن که توی یکی از اعیاننشینترین مناطق شهر بود. محافظها با احترام در رو براشون باز کردن. جونگکوک ،ینا رو به سمت یکی از اتاقها هدایت کرد؛ اتاقی که به نظر میرسید دفتر کار خصوصیش باشه.
«بشین اینجا.» جونگکوک گفت و به سمت یه مبل چرمی بزرگ رفت.
ینا نشست. اتاق پر بود از کتابهای قطور، میز کار بزرگی که مرتب بود، و یه پنجرهی بزرگ که نمای شهر رو نشون میداد. جونگکوک جعبهی کمکهای اولیه رو آورد و روی میز گذاشت.
«چند لحظه صبر کن.»
رفت و برگشت، با یه دستمال تمیز و یه بطری کوچیک محلول ضدعفونی. ینا دستش رو جلو آورد، اما قبل از اینکه جونگکوک شروع کنه، صداش کرد:
«جونگکوک.»
جونگکوک مکث کرد.
«بله؟»
«چرا این کارو میکنی؟»
جونگکوک برگشت و نگاهش کرد.
«چون نباید دستت اینطوری بمونه.»
«منظورم اون نیست. منظورم... کلاً. چرا اینقدر برات مهمه؟»
جونگکوک روی صندلی مقابل ینا نشست. نگاهش نرم شد.
«چون تو، ینا. چون تو همون دختری هستی که زمانی تمام دنیای من بودی.»
این حرف باعث شد قلب ینا یه ضربهی محکم بخوره. سرش رو پایین انداخت.
«اون دختر مرده.»
«نه. فقط یه گوشه قایم شده.»
جونگکوک با دقت، دست ینا رو گرفت. خنکی دستش رو حس کرد. شروع کرد به تمیز کردن خراش. ینا درد رو حس میکرد، اما سعی میکرد نشون نده.
«یادته وقتی بچه بودیم، دستت رو بریدی؟» جونگکوک آروم پرسید، در حالی که الکل رو روی پارچه میکشید. «چقدر گریه کردی؟»
ینا با یادآوری اون لحظه، لبخند محوی زد.
«توهم گفتی دیگه حق ندارم بازی کنم.»
«من فقط میخواستم سالم بمونی.»
جونگکوک پنبهی آغشته به الکل رو روی زخم گذاشت. ینا صورتش رو جمع کرد.
«آی!»
«صبور باش.»
«این دیگه خیلی میسوزه.»
«زود تموم میشه.»
بعد از ضدعفونی، چسب زخم رو برداشت و با دقت روی خراش گذاشت. وقتی کارش تموم شد، دست ینا رو توی دستش نگه داشت. انگار نمیخواست رهاش کنه.
«وقتی ۱۳ سالم بود...» ینا شروع کرد، صداش گرفته بود. «وقتی مجبورم کردن برم... تو اولین کسی بودی که دلم براش تنگ شد. اولین کسی که...»
اشک توی چشماش جمع شد. سریع سرش رو پایین انداخت تا جونگکوک نبینه.
«...که هیچوقت فراموش نکردم.»
جونگکوک دستش رو فشار داد.
«منم همینطور.»
"ادامه اسلاید۲"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
شرط برای چپتر بعدی:
لایک:۱۵
کامنت:۴
ریپست:۳
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۲.۳k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط