part82
---
ویو ا/ت
سکوت بینمون سنگین بود. نه اینکه حرفی برای گفتن نمونده باشه... نه، حرف زیاد بود. ولی دیگه حرفا نمیتونستن مرهم چیزی باشن که توی این مدت توی دلم زخمی شده بود.
من کلید رو توی دستم نگه داشتم، محکم. بعد سرمو بالا گرفتم، مستقیم توی چشماش زل زدم.
"میدونی چی سخته؟ اینکه تو همیشه تصمیم میگرفتی کی بازی شروع شه، کی تموم شه، کی ببازه، کی ببره... و حالا توقع داری یه جملهی ساده همه چی رو عوض کنه؟"
جونگکوک ساکت موند. این اولین بار بود که نگاهش فرار میکرد. اونی که همیشه مغرور بود، الان داشت زیر نگاهم خورد میشد.
ادامه دادم:
"من خیلی وقت پیش مُردم، جونگکوک. اون دختر سادهای که وقتی برای اولین بار اومد توی خونت، فکر میکرد یه روز میتونه بهت اعتماد کنه، دیگه وجود نداره. تو کشتیش... با حرفات، با دروغهات، با این بازیهات..."
یه نفس عمیق کشیدم، حس میکردم لرزش صدام نشونهی ضعف نیست، نشونهی زخماییه که دیگه ازشون خسته شده بودم.
"میخوای جبران کنی؟ خیلی دیره. من دیگه دنبال جبران نیستم. دنبال نجات دادن کسی هم نیستم. فقط دنبال نجات خودمم."
جونگکوک یه قدم نزدیکتر اومد، ولی من سریع عقب رفتم.
"نه. نیا جلوتر. نه دیگه." صدام محکم بود. محکمتر از هر وقت دیگه.
اون ایستاد، همونجا. انگار برای اولین بار واقعاً فهمیده بود که این منم که دیگه حاضر نیستم توی این دایره تکراری بچرخم.
"من هیچوقت نفهمیدم چقدر شکستم تا اینکه دیدمت بری." آروم گفت. صداش شبیه صدای آدمی بود که همه دنیای خودش رو از دست داده. "وقتی رفتی، انگار تمام اون چیزی که فکر میکردم دارم، خالی شد... پوچ شدم، ا/ت."
نگاهش کردم. چقدر درد داشت توی اون چشمها. ولی دیگه برای من کافی نبود.
"میدونی جونگکوک، بعضی وقتا آدم نمیره چون دلش نمیخواد بمونه. میره چون دیگه نمیتونه نفس بکشه... تو برای من زندان بودی، نه پناه."
چشمهام پر اشک شد، ولی اشکامو قورت دادم. من دیگه اون دختری نبودم که زود میشکست. نه اینبار، نه جلوی اون.
"من لندن نیومدم که ببخشمت. اومدم که تمومت کنم. واسه خودم. واسه قلبی که دیگه تاب این همه کشش رو نداره."
برگشتم، پشت بهش، در حالی که هنوز کلید توی دستم بود. ولی قبل از اینکه برم، آخرین جمله رو گفتم:
"این کلیدو نگه میدارم، نه برای برگشتن... فقط واسه اینکه یادم بمونه کیو نباید دوباره به زندگیم راه بدم."
و بعد، بدون اینکه حتی یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کنم، رفتم... توی شب سرد لندن، با قلبی که دیگه مال خودم بود
ویو ا/ت
سکوت بینمون سنگین بود. نه اینکه حرفی برای گفتن نمونده باشه... نه، حرف زیاد بود. ولی دیگه حرفا نمیتونستن مرهم چیزی باشن که توی این مدت توی دلم زخمی شده بود.
من کلید رو توی دستم نگه داشتم، محکم. بعد سرمو بالا گرفتم، مستقیم توی چشماش زل زدم.
"میدونی چی سخته؟ اینکه تو همیشه تصمیم میگرفتی کی بازی شروع شه، کی تموم شه، کی ببازه، کی ببره... و حالا توقع داری یه جملهی ساده همه چی رو عوض کنه؟"
جونگکوک ساکت موند. این اولین بار بود که نگاهش فرار میکرد. اونی که همیشه مغرور بود، الان داشت زیر نگاهم خورد میشد.
ادامه دادم:
"من خیلی وقت پیش مُردم، جونگکوک. اون دختر سادهای که وقتی برای اولین بار اومد توی خونت، فکر میکرد یه روز میتونه بهت اعتماد کنه، دیگه وجود نداره. تو کشتیش... با حرفات، با دروغهات، با این بازیهات..."
یه نفس عمیق کشیدم، حس میکردم لرزش صدام نشونهی ضعف نیست، نشونهی زخماییه که دیگه ازشون خسته شده بودم.
"میخوای جبران کنی؟ خیلی دیره. من دیگه دنبال جبران نیستم. دنبال نجات دادن کسی هم نیستم. فقط دنبال نجات خودمم."
جونگکوک یه قدم نزدیکتر اومد، ولی من سریع عقب رفتم.
"نه. نیا جلوتر. نه دیگه." صدام محکم بود. محکمتر از هر وقت دیگه.
اون ایستاد، همونجا. انگار برای اولین بار واقعاً فهمیده بود که این منم که دیگه حاضر نیستم توی این دایره تکراری بچرخم.
"من هیچوقت نفهمیدم چقدر شکستم تا اینکه دیدمت بری." آروم گفت. صداش شبیه صدای آدمی بود که همه دنیای خودش رو از دست داده. "وقتی رفتی، انگار تمام اون چیزی که فکر میکردم دارم، خالی شد... پوچ شدم، ا/ت."
نگاهش کردم. چقدر درد داشت توی اون چشمها. ولی دیگه برای من کافی نبود.
"میدونی جونگکوک، بعضی وقتا آدم نمیره چون دلش نمیخواد بمونه. میره چون دیگه نمیتونه نفس بکشه... تو برای من زندان بودی، نه پناه."
چشمهام پر اشک شد، ولی اشکامو قورت دادم. من دیگه اون دختری نبودم که زود میشکست. نه اینبار، نه جلوی اون.
"من لندن نیومدم که ببخشمت. اومدم که تمومت کنم. واسه خودم. واسه قلبی که دیگه تاب این همه کشش رو نداره."
برگشتم، پشت بهش، در حالی که هنوز کلید توی دستم بود. ولی قبل از اینکه برم، آخرین جمله رو گفتم:
"این کلیدو نگه میدارم، نه برای برگشتن... فقط واسه اینکه یادم بمونه کیو نباید دوباره به زندگیم راه بدم."
و بعد، بدون اینکه حتی یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کنم، رفتم... توی شب سرد لندن، با قلبی که دیگه مال خودم بود
- ۱۸.۶k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط