part عشق پنهان
part44 عشق پنهان
《ویو جونگ کوک 》
دیگه چیزی نگفتم چشمام رو بستم و خوابم برد
《ویو ات》
فکر کنم تا صبح قراره خوابم نبره چشمام رو بستم
نویسنده: ات بعد چند دقیقه بلند شد و رفت بیرون توی حیاط عمارت
《ویو ات》
جلوی در بادیگارد وایستاده بودن و نگهبانی میدادن رفتم حیاط پشتی اونجا یک تاب دو نفره داشت با استخر بزرگ رفتم و نشستم رو تاب هوا سرد بود کاشکی کاپشنم رو می پوشیدم . به اسمون نگاه کردم میشد توی آسمون ماه رو دید خیلی قشنگ بود
چشمام رو بستم به سوال جونگ کوک فکر میکردم ( یعنی ازم بدت میاد؟) یعنی من واقعا از جونگ کوک بدم میاد نمیدونم. میدونم که ازش بدم میاد ولی قلبم اینو نمیگه.
《ویو جونگ کوک صبح》
از خواب بیدار شدم ات کنارم نبود حتما پایین بود بلند شدم و رفتم دستشویی و کارام رو کردم رفتم پایین ولی ات نبود
جونگ کوک: اجومااا
اجوما: بله چیزی شده
جونگ کوک: ات کجاست
اجوما: نمیدونم حتما بیرونه
جونگ کوک: باشه تو برو به کارات برس
رفتم بیرون حیاط پشتی دیدم روی تاب خوابش برده معلوم نیست از کی اونجا بود سریع رفتم سمتش و بلندش کردم و بردمش توی عمارت . گذاشتمش رو تخت و روش پتو کشیدم . دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تب شدید داشت معلومه وقتی از شب تا صبح بیرون خوابش میبره سرما میخوره دیگه
جونگ کوک: ات ... ات بلند شو
《ویو ات》
با صدای جونگ کوک از خواب بیدار شدم
ات: ... بله
حالم بد بود سردرد داشتم
جونگ کوک: حالت خوبه؟تب داری سرما خوردی
ات: ... نه حالم خوب نیست سردرد دارم ...
《ویو جونگ کوک 》
دیگه چیزی نگفتم چشمام رو بستم و خوابم برد
《ویو ات》
فکر کنم تا صبح قراره خوابم نبره چشمام رو بستم
نویسنده: ات بعد چند دقیقه بلند شد و رفت بیرون توی حیاط عمارت
《ویو ات》
جلوی در بادیگارد وایستاده بودن و نگهبانی میدادن رفتم حیاط پشتی اونجا یک تاب دو نفره داشت با استخر بزرگ رفتم و نشستم رو تاب هوا سرد بود کاشکی کاپشنم رو می پوشیدم . به اسمون نگاه کردم میشد توی آسمون ماه رو دید خیلی قشنگ بود
چشمام رو بستم به سوال جونگ کوک فکر میکردم ( یعنی ازم بدت میاد؟) یعنی من واقعا از جونگ کوک بدم میاد نمیدونم. میدونم که ازش بدم میاد ولی قلبم اینو نمیگه.
《ویو جونگ کوک صبح》
از خواب بیدار شدم ات کنارم نبود حتما پایین بود بلند شدم و رفتم دستشویی و کارام رو کردم رفتم پایین ولی ات نبود
جونگ کوک: اجومااا
اجوما: بله چیزی شده
جونگ کوک: ات کجاست
اجوما: نمیدونم حتما بیرونه
جونگ کوک: باشه تو برو به کارات برس
رفتم بیرون حیاط پشتی دیدم روی تاب خوابش برده معلوم نیست از کی اونجا بود سریع رفتم سمتش و بلندش کردم و بردمش توی عمارت . گذاشتمش رو تخت و روش پتو کشیدم . دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تب شدید داشت معلومه وقتی از شب تا صبح بیرون خوابش میبره سرما میخوره دیگه
جونگ کوک: ات ... ات بلند شو
《ویو ات》
با صدای جونگ کوک از خواب بیدار شدم
ات: ... بله
حالم بد بود سردرد داشتم
جونگ کوک: حالت خوبه؟تب داری سرما خوردی
ات: ... نه حالم خوب نیست سردرد دارم ...
- ۲.۸k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط