بیا با هرم دستانت از این ماتم رهایم کن

بیا با هرم دستانت از این ماتم رهایم کن
دلم بدجور غم دارد بیااز غم جدایم کن
دراین شهر پراز نفرت دلم بدجور پوسیده
بیا با شهر چشمانت دوباره آشنایم کن
نفس در سینه میمیرد نباشی در کنار من
بیا با لحن شیوایت عزیز دل صدایم کن
من و اشک پراز خونم در این تاریکی شبها
تماشای من و شبگریه ی بی انتهایم کن
من ازدنیا نمیخواهم بجز آغوش گرمت را
مرا در حلقه دستان گرم خویش جایم کن
دعایت کرده ام هرشب میان اشک چشمانم
توهم گاهی مروت کن اگر خواهی دعایم کن
مگر رحمی نداری در دل چون سنگ خارایت
شبی بنشین تماشای طنین های هایم کن
شدم شیدا از این دوری بگو کی باز خواهی گشت
بیا شهزاده عشقم غریق قصه هایم کن
دیدگاه ها (۱۱)

‍ ‍ به شوق دیدن او صبح زودی گشته بیدار اتو کردم لبا...

مرا نگاه عجیب تو در کمین انداختو روزگار مرا هم به این‌چنین ا...

‍ ‍ آمدم تا حرف دل را با تو گویم...بی خیال اندکی از تو محبت...

‍ برایم ناز میکرد انکه روزی دلبرم شد همه بودند اما او برایم ...

عاشقانه بیاد بابامحمدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط