𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟮


ا.ت: فکر کن بهشون بگم می‌خوام برای مسابقه باله برم فرانسه.


راشل آروم خندید.

راشل: باشه... این قسمت رو قبول دارم.

ا.ت: پدرم هنوز فکر می‌کنه بعد از دانشگاه مستقیم میرم کتابخونه...بعد من یهو بگم سلام، می‌خوام برم پاریس مسابقه باله؟

راشل: وقتی اینجوری میگی حتی منم می‌ترسم.

با وجود استرسم خنده کوتاهی کردم.

چند لحظه سکوت بینمون افتاد.

بعد راشل آروم گفت:

راشل: یه سوال.

ا.ت: هوم؟

راشل: خانواده‌ت روی دانشگاهت حساسن؟

اخم کردم.

ا.ت: خیلی.

راشل: و به درس خوندنت اهمیت میدن؟

ا.ت: بیشتر از هر چیزی.

راشل چند ثانیه فکر کرد.

بعد ناگهان انگشتش رو بالا گرفت.

راشل: پس شاید راهش همین باشه.

متعجب نگاهش کردم.

ا.ت: چی؟

راشل: دانشگاه.

ا.ت: چی دانشگاه؟

راشل: بهشون بگو یه برنامه دانشگاهیه.

چند لحظه فقط خیره نگاهش کردم.

ا.ت: چی؟

راشل: مثلا یه سمینار. یه دوره آموزشی. یه برنامه دانشجویی.

ا.ت: داری شوخی می‌کنی؟

راشل: نه.

ا.ت: اگه بفهمن؟

راشل: فعلا که نفهمیدن چند ماه هست که باله میای.

حرفش باعث شد ساکت بشم.

راشل ادامه داد:

راشل: من نمیگم دروغ گفتن خوبه...ولی بعضی وقتا آدم برای چیزی که دوستش داره مجبور میشه بجنگه...و تو سال‌ها برای این رویا جنگیدی.
الان فقط چند قدم تا رسیدن بهش فاصله داری...نذار ترس متوقفت کنه.

نگاهم روی زمین موند.

برای اولین بار، اون فکر غیرممکن توی ذهنم شکل گرفت.

شاید...

شاید واقعا بشه.

شاید بتونم بهشون بگم از طرف دانشگاهه.

شاید باور کنن.

شاید...

خانم لی وارد رختکن شد.

خانم لی: بچه‌ها، یه نکته مهم.

همه نگاهش کردن.

خانم لی لبخند زد.

خانم لی: تا آخر هفته باید فرم‌های سفر رو تحویل بدین...پاسپورت، مدارک شناسایی و رضایت خانواده‌ها...وگرنه اسمتون از لیست حذف میشه.

لبخند از صورتم محو شد.

رضایت خانواده.

دقیقا همون چیزی که ازش می‌ترسیدم.

خانم لی بعد از گفتن چند توضیح دیگه رفت.

اما من هنوز روی همون کلمه گیر کرده بودم.

رضایت خانواده.

راشل آهی کشید.

راشل: خب...

ا.ت: خب؟

راشل: فکر کنم وقتشه یه نقشه درست و حسابی بچینیم.

بهش نگاه کردم.

راشل لبخند زد.

راشل: چون من قصد ندارم بدون تو برم پاریس.

با وجود تمام استرسم، گوشه لبم بالا رفت.

شاید راهش سخت بود.

شاید پر از دروغ و ترس و ریسک بود.

اما برای اولین بار...

فکر کردم شاید رویاهام از چیزی که تصور می‌کردم، نزدیک‌تر باشن.

___


قاشق توی دستم سنگین‌تر از همیشه بود.

صدای برخورد ظرف‌ها توی آشپزخونه می‌پیچید و من از اول شام حتی نفهمیده بودم چی خوردم.

تمام مدت فقط به یه جمله فکر می‌کردم.

«باید بگم.»

اما هر بار که به چهره پدرم نگاه می‌کردم، کلمات توی گلوم گیر می‌کردن.

بالاخره نفس عمیقی کشیدم.

ا.ت: بابا... یه چیزی می‌خواستم بگم.

همه نگاها به سمتم برگشت.

برادرم ابروش رو بالا برد.

پدرم لیوانش رو روی میز گذاشت.

جین‌وو: چی شده؟

دستم دور قاشق محکم شد.

ا.ت: دانشگاه... یه برنامه آموزشی برگزار کرده.

چند ثانیه سکوت شد.

جین‌وو: چه برنامه‌ای؟

همون لحظه فهمیدم بدترین قسمت شروع شده.

ا.ت: یه دوره فشرده... برای چند تا دانشجوی برتر.

برادرم فوری پرسید:

سوهون: کجا؟

ا.ت: پ... پاریس.

قاشق از دست مادرم تقریبا افتاد.

جین‌وو: پاریس؟

ا.ت: بله...

جین‌وو: از کی تا حالا دانشگاه شما دانشجو می‌فرسته پاریس؟

عرق سرد روی گردنم نشست.

ا.ت: یه برنامه مشترک بین دانشگاه‌هاست...

برادرم با شک نگاهم کرد.

سوهون: و الان یادت افتاده بهمون بگی؟

ا.ت: امروز نهایی شده.

پدر چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

اون نگاه همیشه از هر فریادی بدتر بود.

جین‌وو: چند روز؟

ا.ت: یه هفته.

جین‌وو: هزینه‌ها؟

ا.ت: دانشگاه بخش زیادی رو میده...

باز هم سکوت.

احساس می‌کردم قلبم توی سینه‌م می‌کوبه.

مادرم آروم گفت:

می‌سوک: بالاخره فرصت خوبیه...

پدر نگاه کوتاهی به مادرم انداخت.

بعد دوباره به من خیره شد.

جین‌وو: مدارکش رو نشونم میدی.

نفسم بند اومد.

اما سعی کردم آروم باشم.

ا.ت: باشه.

جین‌وو: و هر روز تماس تصویری می‌گیری.

برادرم هم گفت:

سوهون: لوکیشن هم روشن می‌مونه.

اخم کردم.

سوهون: به من اونجوری نگاه نکن. یه هفته می‌خوای بری یه کشور دیگه.

پدر بالاخره آهی کشید.

جین‌وو: اگر واقعا برای دانشگاهه...

مکث کرد.

جین‌وو: برو.

برای چند لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم.

ا.ت: واقعا؟

جین‌وو: این فرصت‌ها همیشه پیش نمیاد.

نفسی که چند دقیقه حبس کرده بودم آزاد شد.

اما ته دلم هنوز می‌لرزید.

چون می‌دونستم...

اگر حقیقت رو بفهمن،

اون چیزی که ازش می‌ترسیدم تازه شروع میشه.
دیدگاه ها (۳)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟯[ویو تهیونگ]دو ماه.و هنوز ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟰وقتی به خونه رسیدم، انتظار...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟭سومین:چیییی؟!مینجو:پاریس؟!...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟬[ویو ا.ت]دو ماه گذشته بود....

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط