در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت ۱۸ : زمزمههای آزار دهنده
حالا چراغها کمنور شده بودند. بوی ضعیف پیتزای مانده و ادکلن تند کهربایی اوبیتو در اتاق پیچیده بود. هوا خنک شده بود، اما گرمای بدنهایشان باعث میشد فضای بینشان ضخیم و دنج به نظر برسد. جایی، در دوردستها، زمزمهی شهر، زمزمهای دوردست بود.
اوبیتو به پهلو، رو به کاکاشی، دراز کشیده بود. سرش را با تنبلی روی یک دستش تکیه داده بود و دست دیگرش را روی سینهاش جمع کرده بود و انگشتانش بیهدف روی ملافهها ضرب میگرفتند. او سعی نمیکرد زیرک باشد. چشمان تیرهاش کاکاشی را میبلعیدند - نیمی از آنها با موهای نقرهایاش پوشیده شده بود، گونههایش هنوز کمی سرخ شده بودند، ماسکش کمی کج شده بود، لبهایش در خواب (یا وانمود میکرد که خواب است) کمی از هم باز شده بودند.
اوبیتو پوزخندی زد.
کاکاشی با لحنی کشیده و تنبل گفت: «حس میکنم داری به من خیره میشی.» چشمانش بسته ماند.
اوبیتو حتی سعی نکرد انکار کند. «احتمالاً به خاطر اینه که من دارم نگات میکنم.»
کاکاشی با یک چشم باز گفت: «وحشتناکه.»
«تحسین»
«تو غیرقابل تحملی.»
«تو زیبایی.»
چشم کاکاشی کاملاً باز شد. «اوبیتو.»
اوبیتو فقط پوزخندی زد، بیخیال. «چیه؟ تو. مخصوصاً اینجوری. روی تختم دراز کشیده بودی، صورتت نرم بود، و آب دهنت از گوشهی دهنت سرازیر بود...»
«آب دهنم راه نمیافته.»
«میوفته ...»
کاکاشی نالهای کرد و صورتش را در بالش فرو برد. «چطور شد که به اینجا رسیدم؟»
«تو روی من نشستی و حرفهای رکیکی توی گوشم زدی و بعد هم من رو از تخت پرت کردی پایین. یادت هست؟»
کاکاشی صدای خفهای از خود خارج کرد که فقط میتوانست به عنوان آسیب عاطفی توصیف شود.
اوبیتو ریزریز خندید و دستش را دراز کرد و دستهای از موهایش را از جلوی چشم کاکاشی کنار زد. «میدونی... یه جورایی منو داغون کردی.»
کاکاشی با شک سرش را برگرداند. «چطور؟»
«اون همه اعتماد به نفس؟ اون صدا؟ اون طرز نگاهت که انگار میتونی زنده زنده قورتم بدی» اوبیتو پوزخندی زد. «ده از ده. فکر کنم صورت خدا رو دیدم.»
کاکاشی دوباره سرخ شد. «داشتم بداهه بازی میکردم.»
اوبیتو زمزمه کرد: «کار کرد.» صدایش ناگهان ملایمتر شد، انگشتانش روی فک کاکاشی کشیده شدند، آنقدر سبک که مرد جوانتر را به لرزه انداخت.
برای لحظهای سکوت حکمفرما شد. انرژی تغییر کرده بود - دیگر نه شوخیای، نه کنایههای مسخرهای. فقط سکوتِ نزدیکی، سکوتِ دو پسر که نیمهشب روی تخت دراز کشیده بودند و سعی میکردند بفهمند چه اتفاقی بینشان افتاده است.
صدای کاکاشی حالا آرام بود. «هنوز داری خیره میشی.»
نگاه اوبیتو کمی پایین افتاد. «آره. میدونم.»
کاکاشی به او پلک زد و آخرین نشانههای آزردگی کاذبش به چیزی گرم و نامطمئن تبدیل شد. خسته به نظر میرسید، اما نه به شکل بدی. فقط... آرام.
کاکاشی آرام پرسید: «چرا؟»
اوبیتو تردید نکرد.
«چون تو واقعی هستی. و من مدام فکر میکنم اگه پلک بزنم، بیدار میشم و تو رفتی.»
نفس کاکاشی بند آمد. چشمانش از جایی به جای دیگر و سپس به جای دیگر چرخید.
«این... احمقانهست.» زمزمـه کرد، اما هیچ گاز گرفتگی درونش نبود. فقط لرزشی خفیف.
اوبیتو زیر لب گفت: «آره، تو هم همینطور.»
کاکاشی پوزخندی زد و لبخندی آرام و شکسته بر لبانش نقش بست. «تو چه احمقی هستی.»
اوبیتو پوزخندی زد. «عاشق یکی شدن، یه چیزی میطلبه.»
هوا ساکن شد.
کاکاشی پلک زد.
اوبیتو پلک زد.
«منظورم اینه که... عاشق شدن. منظورم این بود که عاشق یکی بشم. نه... عاشق شدن... من...» اوبیتو ناگهان دستپاچه شد و رنگ از گونههایش پرید.
کاکاشی دستش را دراز کرد و پیشانیاش را تکان داد.
اوبیتو فریاد زد. «هی!»
اما کاکاشی حالا لبخند میزد - واقعاً لبخند میزد. لبخندی آرام، خوابآلود، واقعی.
«زیاد حرف میزنی.» دوباره زمزمه کرد و بعد آرام چشمانش را بست.
اوبیتو با گیجی به او خیره شد، سپس زیر لب آرام خندید.
«... و تو هنوز هم با آب دهنت خوب به نظر میرسی.»
کاکاشی زیر لب غرغر کرد: «بهت مشت میزنم.»
«این رو برای ما دوست داشته باش.»
آنها به هم نزدیکتر شدند، دست و پاشان تصادفاً (عمدی) در هم گره خورد. پای کاکاشی به مچ پای اوبیتو خورد. انگشتان اوبیتو مچ دست کاکاشی را زیر پتو پیدا کردند. شستش به بند انگشتانش برخورد کرد. هیچکدام عقبنشینی نکردند.
سکوت، نرم و سنگین، مانند پتویی سنگین، امن و گرم، کش آمده بود. بیرون، شهر همچنان ادامه داشت. اما اینجا، در این پناهگاه کوچکِ ملحفههای درهمتنیده و تنشی نفسگیر، همه چیز آرام بود.
پارت ۱۸ : زمزمههای آزار دهنده
حالا چراغها کمنور شده بودند. بوی ضعیف پیتزای مانده و ادکلن تند کهربایی اوبیتو در اتاق پیچیده بود. هوا خنک شده بود، اما گرمای بدنهایشان باعث میشد فضای بینشان ضخیم و دنج به نظر برسد. جایی، در دوردستها، زمزمهی شهر، زمزمهای دوردست بود.
اوبیتو به پهلو، رو به کاکاشی، دراز کشیده بود. سرش را با تنبلی روی یک دستش تکیه داده بود و دست دیگرش را روی سینهاش جمع کرده بود و انگشتانش بیهدف روی ملافهها ضرب میگرفتند. او سعی نمیکرد زیرک باشد. چشمان تیرهاش کاکاشی را میبلعیدند - نیمی از آنها با موهای نقرهایاش پوشیده شده بود، گونههایش هنوز کمی سرخ شده بودند، ماسکش کمی کج شده بود، لبهایش در خواب (یا وانمود میکرد که خواب است) کمی از هم باز شده بودند.
اوبیتو پوزخندی زد.
کاکاشی با لحنی کشیده و تنبل گفت: «حس میکنم داری به من خیره میشی.» چشمانش بسته ماند.
اوبیتو حتی سعی نکرد انکار کند. «احتمالاً به خاطر اینه که من دارم نگات میکنم.»
کاکاشی با یک چشم باز گفت: «وحشتناکه.»
«تحسین»
«تو غیرقابل تحملی.»
«تو زیبایی.»
چشم کاکاشی کاملاً باز شد. «اوبیتو.»
اوبیتو فقط پوزخندی زد، بیخیال. «چیه؟ تو. مخصوصاً اینجوری. روی تختم دراز کشیده بودی، صورتت نرم بود، و آب دهنت از گوشهی دهنت سرازیر بود...»
«آب دهنم راه نمیافته.»
«میوفته ...»
کاکاشی نالهای کرد و صورتش را در بالش فرو برد. «چطور شد که به اینجا رسیدم؟»
«تو روی من نشستی و حرفهای رکیکی توی گوشم زدی و بعد هم من رو از تخت پرت کردی پایین. یادت هست؟»
کاکاشی صدای خفهای از خود خارج کرد که فقط میتوانست به عنوان آسیب عاطفی توصیف شود.
اوبیتو ریزریز خندید و دستش را دراز کرد و دستهای از موهایش را از جلوی چشم کاکاشی کنار زد. «میدونی... یه جورایی منو داغون کردی.»
کاکاشی با شک سرش را برگرداند. «چطور؟»
«اون همه اعتماد به نفس؟ اون صدا؟ اون طرز نگاهت که انگار میتونی زنده زنده قورتم بدی» اوبیتو پوزخندی زد. «ده از ده. فکر کنم صورت خدا رو دیدم.»
کاکاشی دوباره سرخ شد. «داشتم بداهه بازی میکردم.»
اوبیتو زمزمه کرد: «کار کرد.» صدایش ناگهان ملایمتر شد، انگشتانش روی فک کاکاشی کشیده شدند، آنقدر سبک که مرد جوانتر را به لرزه انداخت.
برای لحظهای سکوت حکمفرما شد. انرژی تغییر کرده بود - دیگر نه شوخیای، نه کنایههای مسخرهای. فقط سکوتِ نزدیکی، سکوتِ دو پسر که نیمهشب روی تخت دراز کشیده بودند و سعی میکردند بفهمند چه اتفاقی بینشان افتاده است.
صدای کاکاشی حالا آرام بود. «هنوز داری خیره میشی.»
نگاه اوبیتو کمی پایین افتاد. «آره. میدونم.»
کاکاشی به او پلک زد و آخرین نشانههای آزردگی کاذبش به چیزی گرم و نامطمئن تبدیل شد. خسته به نظر میرسید، اما نه به شکل بدی. فقط... آرام.
کاکاشی آرام پرسید: «چرا؟»
اوبیتو تردید نکرد.
«چون تو واقعی هستی. و من مدام فکر میکنم اگه پلک بزنم، بیدار میشم و تو رفتی.»
نفس کاکاشی بند آمد. چشمانش از جایی به جای دیگر و سپس به جای دیگر چرخید.
«این... احمقانهست.» زمزمـه کرد، اما هیچ گاز گرفتگی درونش نبود. فقط لرزشی خفیف.
اوبیتو زیر لب گفت: «آره، تو هم همینطور.»
کاکاشی پوزخندی زد و لبخندی آرام و شکسته بر لبانش نقش بست. «تو چه احمقی هستی.»
اوبیتو پوزخندی زد. «عاشق یکی شدن، یه چیزی میطلبه.»
هوا ساکن شد.
کاکاشی پلک زد.
اوبیتو پلک زد.
«منظورم اینه که... عاشق شدن. منظورم این بود که عاشق یکی بشم. نه... عاشق شدن... من...» اوبیتو ناگهان دستپاچه شد و رنگ از گونههایش پرید.
کاکاشی دستش را دراز کرد و پیشانیاش را تکان داد.
اوبیتو فریاد زد. «هی!»
اما کاکاشی حالا لبخند میزد - واقعاً لبخند میزد. لبخندی آرام، خوابآلود، واقعی.
«زیاد حرف میزنی.» دوباره زمزمه کرد و بعد آرام چشمانش را بست.
اوبیتو با گیجی به او خیره شد، سپس زیر لب آرام خندید.
«... و تو هنوز هم با آب دهنت خوب به نظر میرسی.»
کاکاشی زیر لب غرغر کرد: «بهت مشت میزنم.»
«این رو برای ما دوست داشته باش.»
آنها به هم نزدیکتر شدند، دست و پاشان تصادفاً (عمدی) در هم گره خورد. پای کاکاشی به مچ پای اوبیتو خورد. انگشتان اوبیتو مچ دست کاکاشی را زیر پتو پیدا کردند. شستش به بند انگشتانش برخورد کرد. هیچکدام عقبنشینی نکردند.
سکوت، نرم و سنگین، مانند پتویی سنگین، امن و گرم، کش آمده بود. بیرون، شهر همچنان ادامه داشت. اما اینجا، در این پناهگاه کوچکِ ملحفههای درهمتنیده و تنشی نفسگیر، همه چیز آرام بود.
- ۱۹
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط