چشمانش را باز کرد و تکان ریزی خورد

چشمانش را باز کرد و تکان ریزی خورد
با دیدن فضای آشنای اتاق پوف کلافه ای کشید
بازم همان اتاق و همان رنگ سفید...
با بلند شدن صدای جیغ گوش خراشی از اتاق بغلی چشمانش را محکم روی هم فشار داد
چرا باید در این دیوانه خانه زندانی میشد؟
ضربان قلبش بالا رفت
با تمام شدن اون صدای مزحک و آزار دهنده، اشکی از گوشه ی چشمانش روی بالشت سفید رنگش افتاد
با بغض چشمانش را دوباره باز کرد
دلش برای خانه اش تنگ شده بود
دلش برای خانواده اش تنگ شده بود
دلش آزادی میخواست
دلش پرواز میخواست
دلش آن پروانه ی بنفش را میخواست
دلش خیلی چیز ها میخواست
ولی هیچ گوشی نبود که به خواسته های دلش گوش کند....
دیدگاه ها (۵)

ازم پرسید تو می‌دونی تنهایی چجوریه؟ ساکت شدم، گفت نگاه کن تن...

𝓗𝓸𝓶𝓸𝓼𝓮𝔁𝓾𝓪𝓵𝓲𝓽𝔂 𝓲𝓼 𝓷𝓸𝓽 𝓪 𝓬𝓻𝓲𝓶𝓮

تهیونگ و دختر رزمی پوش 23

پرندههههه ی پاترهدددددددد

"فروپاشی قلب سرد سرا؟؟"کیونگ در اتاقی سفید و بیصدا بستری بود...

ترسناک ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط