پارت ۳۵
پارت ۳۵
نفسم میلرزید.
اشکام بند نمیومدن و قلبم اونقدر درد میکرد که انگار یکی داشت محکم فشارش میداد.
جونگکوک هنوز پشت خط بود.
و من میتونستم صدای نفسهای خستهشو بشنوم.
اونم منتظر بود.
فقط منتظر یه جمله.
چشمامو بستم و خیلی آروم گفتم:
+:
— نمیخوام از دستت بدم…
و همون لحظه…
اونور خط سکوت شد.
نه یه سکوت بد.
اون مدل سکوتایی که آدم توش داره احساسشو قورت میده چون زیادی شدیده.
بعد خیلی آروم صدای نفس جونگکوک اومد.
و قسم میخورم لرزید.
-:
— ا/ت…
اسممو جوری گفت که انگار قلب خودش هم طاقت نیاورده.
اشکام دوباره سرازیر شدن.
+:
— تو حق نداری اینجوری منو بترسونی…
فهمیدی؟
خیلی خیلی آروم خندید.
اون خنده خسته و دردکشیدهش.
-:
— ببخشید.
+:
— نه، الان ببخشید فایده نداره!
صدای مینهو دوباره از دور شنیده شد.
(/):
— رئیس وقت نداریم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— باید برم.
و قلبم دوباره فرو ریخت.
+:
— جونگکوک—
-:
— هوم؟
لبمو گاز گرفتم.
و بدون فکر، قبل اینکه شجاعتمو از دست بدم، زمزمه کردم:
+:
— دوستت دارم.
همه چیز ساکت شد.
حتی صدای نفسش.
انگار دنیا برای چند ثانیه کامل وایستاده بود.
و من همون لحظه فهمیدم…
دیگه راه برگشتی ندارم.
چون واقعاً عاشقش شده بودم.
اشکام آروم روی صورتم میلغزیدن و قلبم اونقدر محکم میزد که درد گرفته بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد بالاخره صدای جونگکوک اومد.
پایین.
آروم.
لرزیده.
-:
— دوباره بگو…
نفسم لرزید.
+:
— جونگکوک…
-:
— خواهش میکنم.
و لعنتی.
اون مردی که همه ازش حساب میبردن…
الان داشت از من خواهش میکرد.
چشمامو بستم.
و این بار آرومتر، واقعیتر گفتم:
+:
— دوستت دارم.
اونور خط صدای نفس عمیقش اومد.
بعد خیلی آروم…
طوری که انگار اعتراف کردن براش سختترین کار دنیاست، گفت:
-:
— منم دوستت دارم.
و قلبم همون لحظه کامل مال اون شد.
ولی درست همون موقع…
صدای ناله خفهای از جونگکوک شنیدم.
بعد صدای افتادن چیزی.
و فوراً صدای مینهو:
(/):
— رئیس!
قلبم ایستاد.
+:
— جونگکوک؟!
صدایی نیومد.
فقط همهمه.
و بعد تماس قطع شد.
و من برای دومین بار اون شب…
واقعاً حس کردم ممکنه از دستش بدم.
نفسم میلرزید.
اشکام بند نمیومدن و قلبم اونقدر درد میکرد که انگار یکی داشت محکم فشارش میداد.
جونگکوک هنوز پشت خط بود.
و من میتونستم صدای نفسهای خستهشو بشنوم.
اونم منتظر بود.
فقط منتظر یه جمله.
چشمامو بستم و خیلی آروم گفتم:
+:
— نمیخوام از دستت بدم…
و همون لحظه…
اونور خط سکوت شد.
نه یه سکوت بد.
اون مدل سکوتایی که آدم توش داره احساسشو قورت میده چون زیادی شدیده.
بعد خیلی آروم صدای نفس جونگکوک اومد.
و قسم میخورم لرزید.
-:
— ا/ت…
اسممو جوری گفت که انگار قلب خودش هم طاقت نیاورده.
اشکام دوباره سرازیر شدن.
+:
— تو حق نداری اینجوری منو بترسونی…
فهمیدی؟
خیلی خیلی آروم خندید.
اون خنده خسته و دردکشیدهش.
-:
— ببخشید.
+:
— نه، الان ببخشید فایده نداره!
صدای مینهو دوباره از دور شنیده شد.
(/):
— رئیس وقت نداریم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— باید برم.
و قلبم دوباره فرو ریخت.
+:
— جونگکوک—
-:
— هوم؟
لبمو گاز گرفتم.
و بدون فکر، قبل اینکه شجاعتمو از دست بدم، زمزمه کردم:
+:
— دوستت دارم.
همه چیز ساکت شد.
حتی صدای نفسش.
انگار دنیا برای چند ثانیه کامل وایستاده بود.
و من همون لحظه فهمیدم…
دیگه راه برگشتی ندارم.
چون واقعاً عاشقش شده بودم.
اشکام آروم روی صورتم میلغزیدن و قلبم اونقدر محکم میزد که درد گرفته بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد بالاخره صدای جونگکوک اومد.
پایین.
آروم.
لرزیده.
-:
— دوباره بگو…
نفسم لرزید.
+:
— جونگکوک…
-:
— خواهش میکنم.
و لعنتی.
اون مردی که همه ازش حساب میبردن…
الان داشت از من خواهش میکرد.
چشمامو بستم.
و این بار آرومتر، واقعیتر گفتم:
+:
— دوستت دارم.
اونور خط صدای نفس عمیقش اومد.
بعد خیلی آروم…
طوری که انگار اعتراف کردن براش سختترین کار دنیاست، گفت:
-:
— منم دوستت دارم.
و قلبم همون لحظه کامل مال اون شد.
ولی درست همون موقع…
صدای ناله خفهای از جونگکوک شنیدم.
بعد صدای افتادن چیزی.
و فوراً صدای مینهو:
(/):
— رئیس!
قلبم ایستاد.
+:
— جونگکوک؟!
صدایی نیومد.
فقط همهمه.
و بعد تماس قطع شد.
و من برای دومین بار اون شب…
واقعاً حس کردم ممکنه از دستش بدم.
- ۱۶۲
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط