آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 39

["ویو تهیونگ"]

بالاخره بعد از جنگ جهانی خامه‌ها...

موفق شدم از خونه فرار کنم.

البته فرار که نه...

بیشتر شبیه عملیات نجات بود.

چون موقع پوشیدن کت، آمِلیا سه بار ازم پرسید:

_"کی برمی‌گردی؟"

و سلین هم با قیافه‌ای کاملاً بی‌گناه کنار در ایستاده بود.

همون قیافه‌ای که یعنی:

«من هیچ نقشی توی خرابکاری صبح نداشتم.»

دروغگوی حرفه‌ای.

کل آشپزخونه هنوز بوی خامه می‌داد.

قبل از بیرون رفتن خم شدم و موهای آمِلیا رو بهم ریختم.

_"عصر می‌بینمت وروجک."

_"زود بیا."

_"باشه."

بعد نگاهم سمت سلین رفت.

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

اونم نگاهم کرد.

و مثل همیشه اولین نفر خودش سکوت رو شکست.

+"چی؟"

لبخند زدم.

_"هیچی."

+"پس چرا زل زدی؟"

_"داشتم مطمئن می‌شدم امروز خونه رو منفجر نمی‌کنی."

چشم‌هاش گرد شد.

+"برو سر کارت تهیونگ."

خندیدم و بالاخره از خونه بیرون اومدم.

چند ساعت بعد...

اداره پلیس بوسان.

به محض ورودم، صدای آشنای جیمین توی راهرو پیچید:

_"نگاه کنین کی اومده!"

چشمامو بستم.

شروع شد.

_"صبح بخیر جیمین."

_"نه.
صبح بخیر داماد."

چند نفر از افسرها خندیدن.

لعنت.

_"تمومش کن."

اما جیمین انگار تازه گرم شده بود.

_"خب تعریف کن."

_"چی رو؟"

_"زندگی متأهلی."

_"فقط یک روز گذشته."

_"پس هنوز فرصت داری فرار کنی."

پرونده‌ای از روی میز برداشتم و سمتش پرت کردم.

به موقع جا خالی داد.

_"بیشعور."

_"دوستت دارم منم."

یک ساعت بعد فضای شوخی جای خودش رو به کار داده بود.

اتاق جلسه ساکت بود.

روی صفحه نمایش عکس چند نفر دیده می‌شد.

رئیس پرونده رو توضیح می‌داد.

_"سه سرقت مسلحانه طی دو هفته اخیر."

همه با دقت گوش می‌دادن.

منم دست به سینه نشسته بودم و اطلاعات رو بررسی می‌کردم.

_"نکته مشترک هر سه مورد..."

عکس جدیدی روی صفحه ظاهر شد.

_"دوربین‌های مداربسته این مرد رو ثبت کردن."

نگاهم روی تصویر ثابت موند.

کلاه مشکی.

ماسک.

قد حدودی صد و هشتاد.

اما چیزی توی تصویر آشنا به نظر می‌رسید.

خیلی آشنا.

رئیس ادامه داد:

_"هنوز هویتش مشخص نیست."

بقیه مشغول یادداشت برداشتن بودن اما ذهن من جای دیگه‌ای گیر کرده بود.

به عکس خیره موندم.

به نحوه ایستادنش.

به فرم شونه‌هاش.

انگار قبلاً دیده بودمش.

اما کجا؟

_"سرگرد کیم؟"

صدام زدند.

سرمو بلند کردم.

_"بله؟"

_"نظرت چیه؟"

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد به تصویر اشاره کردم.

_"بزرگش کنین."

عکس بزرگ شد.

دقیق‌تر نگاه کردم.

و همون لحظه حس بدی زیر پوستم دوید.

خیلی بد.

از اون حس‌هایی که طی سال‌های پلیس بودن یاد گرفته بودم نادیده‌شون نگیرم.

آروم گفتم:

_"این پرونده ساده نیست."

اتاق ساکت شد.

و من بدون اینکه دلیلش رو بدونم...

احساس می‌کردم این پرونده قراره خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم به زندگی من نزدیک بشه.
دیدگاه ها (۱۰)

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 40["ویو تهیونگ"]جلسه تازه تموم ...

دایرکت پره اما بخاطر باگ خوردن ویس نمیتونم جواب بدم.. 😕🥲

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 38["ویو تهیونگ"]از همون اول صبح....

@hmmmmmmmmmmmفالوشه پرنسس؟

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁶⁸و سلین رفت و خوابید فلش بک به فردا صبح🤖...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط