پارت ⁷
پارت ⁷
لحظهای که داشت با غرورِ تمام از تسلطش حرف میزد، بهترین فرصت بود. اون اصلاً فکرش رو هم نمیکرد که من انقدر شجاع (یا شاید انقدر ناامید) باشم که دست به همچین حرکتی بزنم.
در کسری از ثانیه، بدون اینکه حتی ذرهای تردید کنم، تمامِ وزنم رو روی پای چپم انداختم و زانوم رو با تمامِ قدرت، مستقیم به سمتِ حساسترین نقطهی بدنش پرتاب کردم.
ضربه، دقیق و بیرحمانه بود.
صدایِ خفهای از تهِ گلوش بیرون پرید. چشمهاش برای لحظهای از شدتِ شوک و درد، کاملاً گرد شد. انگار دنیا براش متوقف شد. اون دستهایی که تا ثانیهای پیش مثلِ آهن دورِ مچهام قفل شده بود یا دیواره رو محاصره کرده بود، بلافاصله شل شد و به سمتِ شکمش رفت.
جونگکوک نالهی عمیقی کرد و چند قدم به عقب تلوتلو خورد. صورتش که تا الان پر از نیشخندِ شیطانی بود، حالا از دردِ خالص، درهمپیچیده شده بود
نفسهاش به شماره افتاد و روی زانوهاش خم شد. اون غرورِ یخزدهش، زیرِ این ضربهی غافلگیرکننده در هم شکست.
سکوتِ وحشتناکی اتاق رو فرا گرفت. فقط صدایِ نفسهای تندِ هر دوتامون شنیده میشد. اون روی زمین افتاده بود و دستهاش رو روی زمین فشار میداد تا تعادلش رو حفظ کنه. حالا دیگه اون شکارچیِ قدرتمند نبود؛ حالا فقط یه مردِ زخمی بود که داشت با درد میجنگید.
من چند قدم عقبتر رفتم، بدنم از شدتِ تپشِ قلب میلرزید. راهِ خروجم حالا باز بود… اون روی زمین بود و من میتونستم بدوم.
جونگکوک سرش رو به سختی بالا آورد. نگاهش دیگه اون سیاهیِ مطلق نبود؛ حالا پر از خشمِ کنترلنشده و یه جورِ عجیبی… تحسین بود.
با صدایی که از درد میلرزید، غرید:
«لعنت بهت… تو… تو واقعاً شجاعی.»
لحظهای که داشت با غرورِ تمام از تسلطش حرف میزد، بهترین فرصت بود. اون اصلاً فکرش رو هم نمیکرد که من انقدر شجاع (یا شاید انقدر ناامید) باشم که دست به همچین حرکتی بزنم.
در کسری از ثانیه، بدون اینکه حتی ذرهای تردید کنم، تمامِ وزنم رو روی پای چپم انداختم و زانوم رو با تمامِ قدرت، مستقیم به سمتِ حساسترین نقطهی بدنش پرتاب کردم.
ضربه، دقیق و بیرحمانه بود.
صدایِ خفهای از تهِ گلوش بیرون پرید. چشمهاش برای لحظهای از شدتِ شوک و درد، کاملاً گرد شد. انگار دنیا براش متوقف شد. اون دستهایی که تا ثانیهای پیش مثلِ آهن دورِ مچهام قفل شده بود یا دیواره رو محاصره کرده بود، بلافاصله شل شد و به سمتِ شکمش رفت.
جونگکوک نالهی عمیقی کرد و چند قدم به عقب تلوتلو خورد. صورتش که تا الان پر از نیشخندِ شیطانی بود، حالا از دردِ خالص، درهمپیچیده شده بود
نفسهاش به شماره افتاد و روی زانوهاش خم شد. اون غرورِ یخزدهش، زیرِ این ضربهی غافلگیرکننده در هم شکست.
سکوتِ وحشتناکی اتاق رو فرا گرفت. فقط صدایِ نفسهای تندِ هر دوتامون شنیده میشد. اون روی زمین افتاده بود و دستهاش رو روی زمین فشار میداد تا تعادلش رو حفظ کنه. حالا دیگه اون شکارچیِ قدرتمند نبود؛ حالا فقط یه مردِ زخمی بود که داشت با درد میجنگید.
من چند قدم عقبتر رفتم، بدنم از شدتِ تپشِ قلب میلرزید. راهِ خروجم حالا باز بود… اون روی زمین بود و من میتونستم بدوم.
جونگکوک سرش رو به سختی بالا آورد. نگاهش دیگه اون سیاهیِ مطلق نبود؛ حالا پر از خشمِ کنترلنشده و یه جورِ عجیبی… تحسین بود.
با صدایی که از درد میلرزید، غرید:
«لعنت بهت… تو… تو واقعاً شجاعی.»
- ۱۵۷
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط