پادشاهی وزیری داشت که هر اتفاقی که می افتاد میگفت ؛ خیره!

پادشاهی وزیری داشت که هر اتفاقی که می افتاد میگفت ؛ خیره!!
روزی دست پادشاه در سنگلاخ ها گیر کرد و مجبور شدند انگشت او را قطع کنند ،
وزیر که در صحنه حاضر بود گفت؛ خیر است
پادشاه که از درد به خود میپیچید ، از رفتار وزیر عصبی شد و او را به زندان انداخت
یکسال بعد پادشاه که برای شکار به کوه رفته بود ، در دام قبیله ای گرفتار شد که بنا بر اعتقادات خود ، هر سال یک نفر را که دینش با انها مختلف بود ، سر میبرند و لازمه اعدام ان شخص این بود که باید بدنش سالم باشد
وقتی دیدند اسیر ، یکی از انگشتانش قطع شده، وی را رها کردند
انجا بود که پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد که زمان قطع شدن انگشتش گفته بود : خیر است
پادشاه دستور ازادی وزیر دربند را داد
وقتی وزیر ازاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنید ، باز هم گفت ؛ خیره
پادشاه گفت ؛ دیگه چرا خیره؟؟؟
وزیر گفت؛ از این جهت خیره که اگر تو من را به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم ، من را به جای تو اعدام میکردند !!

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
دیدگاه ها (۲)

ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ٬ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ( ﺝ ﭖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ ) ﻧ...

در حیرتم از خلقت آب،اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند...

غول پیکر

,,,,,,,

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط