نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

#فاضل_نظری
@dastkhatcafe
دیدگاه ها (۱)

گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می‌شود که از تار و پود هستی نیز ...

• ‏در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ امبرایِ خاطرِ زندگانو در گورس...

• تنهایی آدم ها بزرگ است، خیلی بزرگشاید هم به وسعت یک دریاست...

برای ساختن زندگیت هیچگاه نا امید نشویه روزی به خودت میای و ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط