تکپارتی تهیونگ
تکپارتی تهیونگ
اتاق پر از نورهای گرم و ریز فانری بود که از سقف آویزان شده بودند. بوی کیک وانیلی تازه از آشپزخانه میآمد. تهیونگ با چشمان درخنده، در حال باز کردن آخرین هدیه - یک جعبه مقوایی ساده - بود. اَت کنارش نشسته بود، دستانش کمی میلرزیدند و نفسش در سینه حبس شده بود.
تهیونگ روبان را باز کرد و در جعبه را برداشت. به جای هدیه، یک نقشه ساده قدیمی از کره جنوبی دید که با ماژیک قرمز علامت گذاری شده بود. او با تعجب نگاه کرد. "این چیه؟"
ات لبخندی زد، صدایش کمی گرفته بود. "مسیر اولین سفرمون با هم. از سئول تا بوسان... اون رستوران کوچک کنار دریا که تو ماهیگری افتضاحت رو توی اونجا تموم کردی." تهیونگ خندید.
ات ادامه داد، انگشتش روی نقشه حرکت کرد. "اینجا جاییه که تو اولین بار گفتی دوستم داری... تو اون بارون سرد پاییزی." تهیونگ نگاهش نرم شد، خاطرات مثل فیلم از جلو چشمانش گذشت.
سپس ات یک قلم از جیبش درآورد و روی نقشه، دایره کوچکی دور جزیره ججو کشید. "و اینجا... جاییه که من میخوام بقیه نقشه زندگی مشترکمون رو بکشیم." او آرام از جایش بلند شد و روی یک زانو نشست. جعبهای مخملی از جیبش درآورد که تا آن لحظه پنهان بود.
تهیونگ دستش را روی دهانش گذاشت. نفسش بند آمده بود.
"کیم تهیونگ"، ات گفت، چشمانش پر از اشک و عشق بود. "تو تنها کسی هستی که باهام میتازه بخنده، باهام گریه کنه، و باهام کل این مسیر زیبا رو طی کنه. تولدت مبارک... و حالا، اجازه میدی هر سالروز تولدت رو، به عنوان همسرت جشن بگیرم؟"
اشک در چشمان تهیونگ حلقه زد، قبل از اینکه حتی کلمهای بگوید، سرش را با شوق تکان داد و در آغوشش افتاد. پاسخش فریادی شاد و بیاختیار بود: "آره! هزار بار آره!"
در آن لحظه، نور فانریها درخشانتر به نظر میرسیدند و بوی وانیل، بوی آغاز یک زندگی جدید بود.
اتاق پر از نورهای گرم و ریز فانری بود که از سقف آویزان شده بودند. بوی کیک وانیلی تازه از آشپزخانه میآمد. تهیونگ با چشمان درخنده، در حال باز کردن آخرین هدیه - یک جعبه مقوایی ساده - بود. اَت کنارش نشسته بود، دستانش کمی میلرزیدند و نفسش در سینه حبس شده بود.
تهیونگ روبان را باز کرد و در جعبه را برداشت. به جای هدیه، یک نقشه ساده قدیمی از کره جنوبی دید که با ماژیک قرمز علامت گذاری شده بود. او با تعجب نگاه کرد. "این چیه؟"
ات لبخندی زد، صدایش کمی گرفته بود. "مسیر اولین سفرمون با هم. از سئول تا بوسان... اون رستوران کوچک کنار دریا که تو ماهیگری افتضاحت رو توی اونجا تموم کردی." تهیونگ خندید.
ات ادامه داد، انگشتش روی نقشه حرکت کرد. "اینجا جاییه که تو اولین بار گفتی دوستم داری... تو اون بارون سرد پاییزی." تهیونگ نگاهش نرم شد، خاطرات مثل فیلم از جلو چشمانش گذشت.
سپس ات یک قلم از جیبش درآورد و روی نقشه، دایره کوچکی دور جزیره ججو کشید. "و اینجا... جاییه که من میخوام بقیه نقشه زندگی مشترکمون رو بکشیم." او آرام از جایش بلند شد و روی یک زانو نشست. جعبهای مخملی از جیبش درآورد که تا آن لحظه پنهان بود.
تهیونگ دستش را روی دهانش گذاشت. نفسش بند آمده بود.
"کیم تهیونگ"، ات گفت، چشمانش پر از اشک و عشق بود. "تو تنها کسی هستی که باهام میتازه بخنده، باهام گریه کنه، و باهام کل این مسیر زیبا رو طی کنه. تولدت مبارک... و حالا، اجازه میدی هر سالروز تولدت رو، به عنوان همسرت جشن بگیرم؟"
اشک در چشمان تهیونگ حلقه زد، قبل از اینکه حتی کلمهای بگوید، سرش را با شوق تکان داد و در آغوشش افتاد. پاسخش فریادی شاد و بیاختیار بود: "آره! هزار بار آره!"
در آن لحظه، نور فانریها درخشانتر به نظر میرسیدند و بوی وانیل، بوی آغاز یک زندگی جدید بود.
- ۴.۰k
- ۰۹ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط