Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.4
(روایت از زبان ا.ت)
همین که جونگکوک از آشپزخونه رفت، سریع گوشیام رو از جیبم درآوردم.
پیام رو باز کردم.
«فکر نکن میتونی از اینجا هم فرار کنی.»
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
بعد یه عکس برام فرستاد.
عکس خودم بود.
همین دیشب.
جلوی پنجره اتاقم.
نفسم بند اومد.
چطور ممکن بود؟
اون منو دیده بود.
توی خونهای که قرار بود امنترین جای دنیا برام باشه.
دستام شروع کرد به لرزیدن.
سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره.
پرده رو کنار زدم.
هیچکس نبود.
فقط خیابون خلوت و چندتا ماشین که از دور رد میشدن.
گوشی دوباره لرزید.
«ساعت پنج یادت نره.»
بعد از چند ثانیه یه پیام دیگه اومد.
«اگه نیای، دفعه بعد عکس فقط عکس نیست.»
گوشی رو محکم توی دستم گرفتم.
نمیدونستم باید چی کار کنم.
برم؟
نرم؟
به جونگکوک بگم؟
نه...
اگه میفهمید، حتماً همهچی رو به هم میریخت. (آره بابا جون عمهت شجاع)
صدای جونگکوک از پشت سرم اومد. کوفت
- ا.ت؟
از ترس سریع برگشتم.
جونگکوک دم در ایستاده بود.
نگاهش اول روی من افتاد و بعد روی گوشی توی دستم.
- چی شده؟
گوشی رو پشت سرم قایم کردم.
+ هیچی.
چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
- پس چرا داری میلرزی؟
این بار دیگه نتونستم جواب بدم.
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۳۰
کامنت بالای ۳
۵ بازنشر
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.4
(روایت از زبان ا.ت)
همین که جونگکوک از آشپزخونه رفت، سریع گوشیام رو از جیبم درآوردم.
پیام رو باز کردم.
«فکر نکن میتونی از اینجا هم فرار کنی.»
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
بعد یه عکس برام فرستاد.
عکس خودم بود.
همین دیشب.
جلوی پنجره اتاقم.
نفسم بند اومد.
چطور ممکن بود؟
اون منو دیده بود.
توی خونهای که قرار بود امنترین جای دنیا برام باشه.
دستام شروع کرد به لرزیدن.
سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره.
پرده رو کنار زدم.
هیچکس نبود.
فقط خیابون خلوت و چندتا ماشین که از دور رد میشدن.
گوشی دوباره لرزید.
«ساعت پنج یادت نره.»
بعد از چند ثانیه یه پیام دیگه اومد.
«اگه نیای، دفعه بعد عکس فقط عکس نیست.»
گوشی رو محکم توی دستم گرفتم.
نمیدونستم باید چی کار کنم.
برم؟
نرم؟
به جونگکوک بگم؟
نه...
اگه میفهمید، حتماً همهچی رو به هم میریخت. (آره بابا جون عمهت شجاع)
صدای جونگکوک از پشت سرم اومد. کوفت
- ا.ت؟
از ترس سریع برگشتم.
جونگکوک دم در ایستاده بود.
نگاهش اول روی من افتاد و بعد روی گوشی توی دستم.
- چی شده؟
گوشی رو پشت سرم قایم کردم.
+ هیچی.
چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
- پس چرا داری میلرزی؟
این بار دیگه نتونستم جواب بدم.
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۳۰
کامنت بالای ۳
۵ بازنشر
- ۵۸۴
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط