‍ می دانی که

‍ می دانی که
چشمانم
بشارت فراموش شده ای ست که
میان نگاهت
به انزوا نشست
من،عطر گریزان باران بودم
که در کوچه های بی کسی
تنهایی را بوییده بودم
و اسم تو را
روی تنهاترین درخت بی ثمر
بارها
نوشته بودم
اما هیچگاه
آرزوهایم را
میان باران ،میان کوچه های تنهایی
فریاد نزدم
و کسی ندانست
که روزی عاشق چشمهایی بودم
که هیچوقت
میان باران ،مرا
ندیده بود.
دیدگاه ها (۱)

The Joke That Broke Us

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۳

آن حالت عاشقانه مخصوص تو بودلرزیدن قلب و شانه مخصوص تو بودمض...

⚘﷽⚘آقاجانسالهاست که با خیال آمدنتهر صبحکوچه پس کوچه هاےدلم ر...

﷽🌹آقاجان🌸سالهاست که با خیال آمدنت هر صبح🌸کوچه پس کوچه های دل...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط