پایانی بی آغاز

پایانی بی آغاز
p9
ویو آیلین:

دره اتاق رو باز کردم و همین کافی بود برگام بریزه، مطمئنم اتاقه مامانم با اون مردس
ولی از حق نگذریم خیییلی خووشگل بودددد اتاق با تم طلایی و سفید چیده شده بود، بقیه اتاقا هم شبیه هم بودن گمونم اتاق مهمون بودن، تا اینکه رسیدم به اتاقه که در مشکی داشت حدس میرنم اتاق جونگکوک باشه، آروم درشو باز کردم، اتاقش خیلی خفن بود، کناره دیوار یه کیسه بوکس بود و بیستر اتاق مشکی بود و یسری جاها سفید، روی میزش پره عطر و ادکلن بود و رویه پا تختیش کلکسیون مشروب و سیگار و فندکش بود، داشتم همینطور نگاه میکردم که صداشون اومد، مثله اینکه داشتن میومدن بالا، مثل جت از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو همون اتاقی که مال من بود و سریع درو بستم
همین که سرمو برگردوندم اتاقمو دیدم، عررررررررررررررررررررررررررررر
خیلیییی خوشگل بودددد
کلکسیون هدفونم رو توی یکی از طبقه های کنار تختم بود و کلی خرتو پرت دیگههههه
سریع شیرجه زدم روی تختم که دره اتاق با لگد باز شد

آیلین: هویییی وحشی، اینجا تویله نیست

جونگکوک: عه آخه من دارم یه گاو میبینم پس قطعا اینجا تویلست

آیلین: خب آره حق داری چون آیینه دقیقا روبه روته☺️

تهیونگ و جون ووک: اووووووووووووو جونگکوک رید بهت داداش

جونگکوک: دختره ی هر*زه

آیلین تا اینو شنید از رو تخت پاشد و یه سیلیه خییییلی محکم زد تو صورت جونگکوک.

آیلین: اندازه ی دهنت گوه بخور مگرنه بالا میاری

ویو آیلین:
اینو که گفتم رفتم نشستم رو تختم و با لپتابم شروع کردم به فیلم دیدن

آیلین: رفع زحمت نمیکنی؟

یهو دیدم جونگکوک اومد و روم خیمه زد، تهیونگ و جون ووک پشماشون ریخت
و جونگکوک دمه گوشم گفت:

جونگکوک: مواظب رفتارت باش خواهر جونم(حالت تیکه)

آیلین: نباشم چی میشه؟

جونگکوک: اون موقعـــ... آخخخخ

ویو آیلین:
تا اومد حرف بزنه با لگد زدم تو دمو دستگاش که با درد افتاد رو زمین و شروع کرد به غر زدن و اون دوتا حاج و واج داشتن منو نگاه میکردن

آیلین: فکر کنم اونی که باید مواظب باشه من نیستم، تویی

اینو که گفتم از اتاقم رفتم بیرون و اونارو اونجا تنها گذاشتم

داشتم میرفتم سمته آشپز خونه که یهو...


ادامه دارد... ✨
با اینکه شرطا نرسیده بود پارتو گذاشتم، ببینین چقدر مهربونم😌🤍

شرط پارت بعد:

بازنشر: 4 تا
لایک: 6 تا
کامنت: 8 تا

#فیکشن#فیک_نویس#فیک#رمان
#جونگکوک#تهیونگ#نامجون#وی#شوگا#یونگی#جیهوپ#جین#جیمین

حمایتم کنیددد🤍
دیدگاه ها (۱۹)

من چیزایی رو ازبین بردم که شبا خواب داشتنش رو میدیدم:) #لی...

پایانی بی آغازp10داشتم میرفتم آشپزخونه که یهو اون سه تا اسکل...

پایانی بی آغازp8ویو آلین: مامانمو شوهر جدیدش داشتن باهم حرف ...

پایانی بی آغازp7ویو م. آیلین: تا اومد نشست تو ماشین بیهوش شد...

ددی من☆پارت۲ویو ا.ت:دیشب خیلی خوب بود الان تنهام و بنگچان تو...

پایانی بی آغازp14ویو آیلین: وقتی درخونه رو بستن یهو مثل جت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط