#موکل_خطرناک_من
#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت15
ویو ات
بوی ضدعفونیکننده و سفید بودنِ مطلق، اولین چیزی بود که حواسم را به خود آورد. پلکهایم سنگین بودند، انگار که با چسب بسته شده باشند. اولین چیزی که حس کردم، درد بود؛ نه یک درد معمولی، بلکه یک درد عمیق و ضرباندار که از پهلویم به کل بدنم شعله میکشید.
آهسته چشمهایم را باز کردم. سقف سفید و چراغهای ملایمِ بیمارستان را دیدم.
من… زنده ام؟» زیر لب زمزمه کردم، اما صدایی از گلویم خارج نشد. فقط یک ناله ضعیف بود.
یادِ آن شب آمد. باران، خون، و آن نگاهِ وحشتزده و پُر از اشکِ کوک.
«کوک…» با گریه در قلبم صدا زدم. میدانستم او را در آن موقعیت دیدهام. او را در حالی که پلیسها داشتند محاصرهاش میکردند، دیدم. آیا او الان در زندان است؟ آیا او هم آسیب دیده؟
یک نفر وارد اتاق شد. شخصی که نمیشناختمش، اما با لبخندی آرام گفت: «خوشحالم که بیدار شدی. تو خیلی قوی هستی. کارهای نامجون باعث شد سریع از اون کوچه بردت اینجا.»
قلبم تند زد. «نامجون؟ کوک کجاست؟ او کجاست؟» با زور و لرزش سعی کردم بنشینم.
آن فرد مکثی کرد و با لحنی مبهم گفت: «فعلاً فقط روی سلامتی خودت تمرکز کن. او… او تحت مراقبت است، اما اوضاع برای او اصلاً خوب نیست.
ویو کوک (بازداشتگاه مرکزی - اتاق بازجویی)
نورِ لعنتیِ بالای سرم، دقیقاً همان جایی را میزد که میدانستم نباید بزند. دستهایم با زنجیرهای سنگین به میز فلزی بسته شده بود. خونِ خشک شدهی “ات” هنوز زیر ناخنهایم بود و هر بار که چشم میبستم، حس میکردم دارم در آن کوچه خیس و سرد غرق میشوم.
درِ اتاق باز شد. صدای قدمهای سنگینی شنیده شد. من حتی سر بالا نیاوردم.
«میدونی با چه جرمی باهات سر و کار داریم، کوک؟» صدای افسر بازجویی بود. «درگیری مسلحانه، تلاش برای فرار، و حالا هم… ایجاد یک حادثه که یک وکیل بیگناه رو به مرگ انداخت.»
با شنیدن کلمه “مرگ”، سر راft بلند کردم. چشمانم چنان جوری به او خیره شد که افسر ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
«اون بیگناه نبود که مُرد… اون قربانیِ آدمهای شما بود که نتونستن امنیت یه خیابون رو تامین کنن!» با صدایی که از شدت خشم میلرزید، فریاد زدم.
«حرفهای بیهوده نزن. یا با ما همکاری میکنی و میگی “گروه سایه” از کجا پولشون رو تأمین میکنن، یا تا صبح توی این اتاق حبس میشی و فردا صبح پروندهات رو به دادگاه میفرستیم.»
لبخند تلخی زدم. «دادگاه؟ شما فکر میکنید من از دادگاه میترسم؟ من فقط یه چیز میخوام…»
در همین لحظه، درِ اتاق باز شد و نامجون با چهرهای خسته و کتوشلواری که به نظر میرسید شب را در آن خوابیده، وارد شد. او مستقیم به سمت من آمد و نگاهی به افسر انداخت.
«جناب افسر، من وکیلِ آقای کوک هستم. طبق بندهای جدید قانونِ مربوط به پروندههای امنیتی، این بازجویی باید فوراً متوقف بشه و پرونده به دادگاه نظامی/ویژه منتقل بشه.»
نامجون به من نگاه کرد. در چشمانش پیامی بود که فقط من میفهمیدم: «صبر کن، پلان آمادهست. ما باید ات رو پیدا کنیم و بعد، تو رو از اینجا بیرون بکشیم.»
ویو کوک (درونیات)
در حالی که نامجون داشت با افسر بحث میکرد، من به دیوار نگاه میکردم. من نمیتوانستم صبر کنم. اگر “ات” زنده باشد، باید برگردم پیشش. حتی اگر مجبور باشم برای رسیدن به او، تمام این شهر را به آتش بکشم و خودم را به تاریکترین زنزانهها بیندازم.
عشقِ من، تنها نقطه ضعف من بود… و حالا، تنها دلیلِ من برای زنده ماندن.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💟
#رمان_درخواستی پارت15
ویو ات
بوی ضدعفونیکننده و سفید بودنِ مطلق، اولین چیزی بود که حواسم را به خود آورد. پلکهایم سنگین بودند، انگار که با چسب بسته شده باشند. اولین چیزی که حس کردم، درد بود؛ نه یک درد معمولی، بلکه یک درد عمیق و ضرباندار که از پهلویم به کل بدنم شعله میکشید.
آهسته چشمهایم را باز کردم. سقف سفید و چراغهای ملایمِ بیمارستان را دیدم.
من… زنده ام؟» زیر لب زمزمه کردم، اما صدایی از گلویم خارج نشد. فقط یک ناله ضعیف بود.
یادِ آن شب آمد. باران، خون، و آن نگاهِ وحشتزده و پُر از اشکِ کوک.
«کوک…» با گریه در قلبم صدا زدم. میدانستم او را در آن موقعیت دیدهام. او را در حالی که پلیسها داشتند محاصرهاش میکردند، دیدم. آیا او الان در زندان است؟ آیا او هم آسیب دیده؟
یک نفر وارد اتاق شد. شخصی که نمیشناختمش، اما با لبخندی آرام گفت: «خوشحالم که بیدار شدی. تو خیلی قوی هستی. کارهای نامجون باعث شد سریع از اون کوچه بردت اینجا.»
قلبم تند زد. «نامجون؟ کوک کجاست؟ او کجاست؟» با زور و لرزش سعی کردم بنشینم.
آن فرد مکثی کرد و با لحنی مبهم گفت: «فعلاً فقط روی سلامتی خودت تمرکز کن. او… او تحت مراقبت است، اما اوضاع برای او اصلاً خوب نیست.
ویو کوک (بازداشتگاه مرکزی - اتاق بازجویی)
نورِ لعنتیِ بالای سرم، دقیقاً همان جایی را میزد که میدانستم نباید بزند. دستهایم با زنجیرهای سنگین به میز فلزی بسته شده بود. خونِ خشک شدهی “ات” هنوز زیر ناخنهایم بود و هر بار که چشم میبستم، حس میکردم دارم در آن کوچه خیس و سرد غرق میشوم.
درِ اتاق باز شد. صدای قدمهای سنگینی شنیده شد. من حتی سر بالا نیاوردم.
«میدونی با چه جرمی باهات سر و کار داریم، کوک؟» صدای افسر بازجویی بود. «درگیری مسلحانه، تلاش برای فرار، و حالا هم… ایجاد یک حادثه که یک وکیل بیگناه رو به مرگ انداخت.»
با شنیدن کلمه “مرگ”، سر راft بلند کردم. چشمانم چنان جوری به او خیره شد که افسر ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
«اون بیگناه نبود که مُرد… اون قربانیِ آدمهای شما بود که نتونستن امنیت یه خیابون رو تامین کنن!» با صدایی که از شدت خشم میلرزید، فریاد زدم.
«حرفهای بیهوده نزن. یا با ما همکاری میکنی و میگی “گروه سایه” از کجا پولشون رو تأمین میکنن، یا تا صبح توی این اتاق حبس میشی و فردا صبح پروندهات رو به دادگاه میفرستیم.»
لبخند تلخی زدم. «دادگاه؟ شما فکر میکنید من از دادگاه میترسم؟ من فقط یه چیز میخوام…»
در همین لحظه، درِ اتاق باز شد و نامجون با چهرهای خسته و کتوشلواری که به نظر میرسید شب را در آن خوابیده، وارد شد. او مستقیم به سمت من آمد و نگاهی به افسر انداخت.
«جناب افسر، من وکیلِ آقای کوک هستم. طبق بندهای جدید قانونِ مربوط به پروندههای امنیتی، این بازجویی باید فوراً متوقف بشه و پرونده به دادگاه نظامی/ویژه منتقل بشه.»
نامجون به من نگاه کرد. در چشمانش پیامی بود که فقط من میفهمیدم: «صبر کن، پلان آمادهست. ما باید ات رو پیدا کنیم و بعد، تو رو از اینجا بیرون بکشیم.»
ویو کوک (درونیات)
در حالی که نامجون داشت با افسر بحث میکرد، من به دیوار نگاه میکردم. من نمیتوانستم صبر کنم. اگر “ات” زنده باشد، باید برگردم پیشش. حتی اگر مجبور باشم برای رسیدن به او، تمام این شهر را به آتش بکشم و خودم را به تاریکترین زنزانهها بیندازم.
عشقِ من، تنها نقطه ضعف من بود… و حالا، تنها دلیلِ من برای زنده ماندن.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💟
- ۱۰۸
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط