الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت8️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی دوباره اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان وسط جنگل...]
هانائو: تنفس الماس...
فرم پنج: شکاف منشوری!💎✨
{نور تیغهی شمشیر هانائو میان مه پخش شد... مه برای چند لحظه شکافته شد و بدن هیولا پر از زخم شد.🌫️}
هیولا: غااااااا!😈
{اما برخلاف انتظار... هیولا هنوز سرپا بود.}
هانائو: چی...؟!😨🎀
مویچیرو:*آروم گفت* ...مواظب باش.
{هیولا با عصبانیت غرش کرد و ناگهان با سرعت زیادی به سمت هانائو حمله کرد.}
هانائو:*شمشیرش را جلوی خودش گرفت.*
{تقققق!!⚔️قدرت حملهی هیولا آنقدر زیاد بود که هانائو چند قدم به عقب پرت شد.}
هانائو: آخ...!🥲💔
مویچیرو:*چشمهاش کمی تیزتر شد.* ...دیگه بسه.
{در یک لحظه... مویچیرو ناپدید شد.}
هیولا: ؟!
مویچیرو: تنفس مه...فرم هفتم...🌫️⚔️
{تمام اطراف هیولا با مه پوشیده شد... دیگر حتی خودش هم نمیتوانست چیزی ببیند.}
هیولا: کجاییییی؟!😈
{فقط صدای حرکت شمشیر شنیده میشد...شششش...}
هیولا: غاااااااااا!😨
{لحظهای بعد... سر هیولا آرام از بدنش جدا شد و بدنش تبدیل به خاکستر شد.}
[مه دوباره آرام شد...]
هانائو:*با تحسین به مویچیرو نگاه میکرد.* مویچیرو-کون...خیلی قوی هستین...🥹💖
مویچیرو:*آروم شمشیرش را داخل غلاف گذاشت.* ...هنوز راه زیادی مونده.
هانائو:*لبخند زد.* ولی...منم میخوام یه روز به اندازه شما قوی بشم!🙂🎀
مویچیرو:*برای چند ثانیه به هانائو نگاه کرد.* ...مطمئنم میشی.
هانائو:*چشمهاش برق زد.* هه...؟!🥹💖
مویچیرو:*خیلی آروم لبخند کوچیکی زد.* ...چون تسلیم نمیشی.
هانائو:*تو ذهنش: مویچیرو-سان...بازم ازم تعریف کرد...!😭💖*
[هردوشون آروم به مسیرشون داخل جنگل ادامه دادن...🌫️]
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎مویچیروسان دوباره از هانائو تعریف کرددددد😭💖به نظرتون هانائو کمکم داره بیشتر تو دل مویچیرو جا باز میکنه؟🤓🎀 نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت8️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی دوباره اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان وسط جنگل...]
هانائو: تنفس الماس...
فرم پنج: شکاف منشوری!💎✨
{نور تیغهی شمشیر هانائو میان مه پخش شد... مه برای چند لحظه شکافته شد و بدن هیولا پر از زخم شد.🌫️}
هیولا: غااااااا!😈
{اما برخلاف انتظار... هیولا هنوز سرپا بود.}
هانائو: چی...؟!😨🎀
مویچیرو:*آروم گفت* ...مواظب باش.
{هیولا با عصبانیت غرش کرد و ناگهان با سرعت زیادی به سمت هانائو حمله کرد.}
هانائو:*شمشیرش را جلوی خودش گرفت.*
{تقققق!!⚔️قدرت حملهی هیولا آنقدر زیاد بود که هانائو چند قدم به عقب پرت شد.}
هانائو: آخ...!🥲💔
مویچیرو:*چشمهاش کمی تیزتر شد.* ...دیگه بسه.
{در یک لحظه... مویچیرو ناپدید شد.}
هیولا: ؟!
مویچیرو: تنفس مه...فرم هفتم...🌫️⚔️
{تمام اطراف هیولا با مه پوشیده شد... دیگر حتی خودش هم نمیتوانست چیزی ببیند.}
هیولا: کجاییییی؟!😈
{فقط صدای حرکت شمشیر شنیده میشد...شششش...}
هیولا: غاااااااااا!😨
{لحظهای بعد... سر هیولا آرام از بدنش جدا شد و بدنش تبدیل به خاکستر شد.}
[مه دوباره آرام شد...]
هانائو:*با تحسین به مویچیرو نگاه میکرد.* مویچیرو-کون...خیلی قوی هستین...🥹💖
مویچیرو:*آروم شمشیرش را داخل غلاف گذاشت.* ...هنوز راه زیادی مونده.
هانائو:*لبخند زد.* ولی...منم میخوام یه روز به اندازه شما قوی بشم!🙂🎀
مویچیرو:*برای چند ثانیه به هانائو نگاه کرد.* ...مطمئنم میشی.
هانائو:*چشمهاش برق زد.* هه...؟!🥹💖
مویچیرو:*خیلی آروم لبخند کوچیکی زد.* ...چون تسلیم نمیشی.
هانائو:*تو ذهنش: مویچیرو-سان...بازم ازم تعریف کرد...!😭💖*
[هردوشون آروم به مسیرشون داخل جنگل ادامه دادن...🌫️]
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎مویچیروسان دوباره از هانائو تعریف کرددددد😭💖به نظرتون هانائو کمکم داره بیشتر تو دل مویچیرو جا باز میکنه؟🤓🎀 نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۲۲۶
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط