۴۳part
۴۳part
جونگکوک همانطور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت هفت و نیمه. یکی دو ساعت میشه ساعت نه. جایی نمیری.»
لارا با کلافگی نگاهش کرد: «به تو نگفتم که حرف میزنی، به جیمین گفتم. خداحافظ.»
یونسوک لبخند زد: «از آشنایی باهاتون خوشبخت شدم، خداحافظ.»
تهیونگ از گوشهی مبل گفت: «بازم اینجا بیا.»
یونسوک: «حتماً.»
جیمین صداش زد: «لارا...»
طرف جیمین چرخید. جیمین همونطور
که به تلویزیون و بازیِ جین و تهیونگ
چشم دوخته بود، گفت: «مواظب خودت
باش و زودتر از نه برس خونه. گوشیتم رو سایلنت نذار.»
لارا لبخندی زد و در جوابش «باشه»ای
گفت. به سمت در عمارت حرکت کردن،
اما قبل از اینکه خارج بشن، جونگکوک
به طرفشون اومد.
لارا با تعجب گفت: «تو کجا؟»
جونگکوک با لحنِ خشکِ همیشگیش
گفت: «سهتایی میریم یکی دو ساعتی
بیرون بچرخیم.»
لارا حرصی شد: «این چرتوپرتها چیه
داری میگی تو؟ جیمین! بهش یه چیزی بگو.»
جیمین بدون اینکه چشم از بازی برداره،
گفت: «من بهش گفتم باهاتون بیاد، پس برید به سلامت.»
لارا چشمهاش از تعجب گرد شد: «یعنی
چی؟ چی داری میگی؟ تو همین چند
دقیقه پیش گفتی مواظب خودت باش
و زودتر از نه برس و فلان... پس چرا این
فضایی داری میفرستی دنبالم؟»
جیمین خونسرد جواب داد: «اینو گفتم،
درسته. ولی نگفتم کسی رو نمیفرستم دنبالت! سهتایی بهتون خوش بگذره.»
لارا زیر لب گفت: «اوفففف.»
به طرف جونگکوک چرخید و با لج گفت: «خدا بگم چیکارت کنه!»
و از در بیرون زد. جونگکوک با پوزخند
گفت: «خخخ دیوونه. بفرمایید.»
یونسوک و لارا بیرون رفتن و پشت سرشون جونگکوک راه افتاد. آهسته توی خیابونها قدم برمیداشتن.
جونگکوک پرسید: «خیلی خب، کجا میخواید برید؟»
لارا: «من یه چند تا جا کار دارم، میخوام برم اونجا.»
جونگکوک: «خیلی خب، بریم.»
لارا و یونسوک همزمان داد زدن: «نـــــهههههه!»
جونگکوک ایستاد: «چتونه! گوشام کر
شد.»
یونسوک گفت: «ا.ت خودش باید بره.»
لارا تایید کرد: «آره، خودم باید برم، شما نباید بیاید.»
جونگکوک با اخم گفت: «یکی اینکه منظورت از شما، منم! یکی دیگه اینکه کجا میخوای بری دقیقاً که نباید بیام؟»
لارا: «به تو چه!»
جونگکوک: «جانم؟!»
یونسوک با آرنج زد به پهلوی لارا:
«اهم... چیزه، منظورم اینه که لزومی نداره خودت رو بخاطر من خسته کنی، میتونی بری خونه و با دوستات وقت بگذرونی.»
جونگکوک: «اینکه چیکار کنم به خودم مربوطه. تو هم بهجای این چرتوپرتها درست بگو ببینم کجا میخوای بری.»
لارا: «اوفففف! نخوام بگم باید کیو ببینم؟!»
جونگکوک: «هیچکس رو میشناسی؟ نه! از کجا میخوای بشناسی؟ پس بگو کجا میخوای بری.»
لارا: «نمیخوام بگم، پس برو خونه.»
جونگکوک تهدیدش کرد: «یا همینالان میگی یا با خودم میبرمت خونه.»
لارا: «نمیخوام.»
جونگکوک: «باید بگی.»
یونسوک از بحثِ فرسایشیِ این دو
خسته شد و یهو با صدای بلند گفت: «میخواد شوگا رو ببینه!»
جونگکوک خشکش زد: «چی؟ شوگا؟»
لارا آروم گفت: «وای یونسوک، ریدی!»
بعد رو به جونگکوک تن صداش رو بالا برد: «هی! حرف بزن ببینم، مگه قرار نشد اونو نبینی؟»
دختر هم داد زد: «اون خواست منو ببینه!»
جونگکوک: «تو چرا قبول کردی؟»
لارا: «چون میخواستم ببینم چی میگه.»
جونگکوک با تعجب گفت: «چی؟»
لارا نگاهش رو به زمین دوخت و با صدای ملایم ادامه داد: «فقط خواستم یه بار به حرفاش گوش کنم ببینم چیمیگه... فقط یه بار.»
جونگکوک مستقیم پرسید: «میخوای برگردی پیشش؟»
لارا سریع سرش رو بالا آورد و تندتند به نشونهی «نه» تکون داد: «نه نه اصلاً! اصلاً نمیخوام برگردم پیشش، فقط میخوام بهش گوش کنم. همین! بخدا راست میگم.»
جونگکوک به چشماش نگاه کرد. چشماش داشت راست میگفت. همیشه اینقدر چشماش معصوم بود! باد با موهای باز و لختِ دختر بازی میکرد؛ موهاش توی هوا در حال رقصیدن بود و چشماش در التماس.
*«چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست... که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست»* (سعدی)
جونگکوک نگاهش رو ازش دزدید و به طرف دیگهای خیره شد: «خیلی خب، باشه.»
با شنیدن این جمله برقِ ذوق در چشمانش درخشید.
جونگکوک ادامه داد: «ولی به یه شرط!»
ذوقِ لارا زود محو شد. به جونگکوک خیره شد؛ هیچوقت شرطهای خوبی نداشته، الان هم حس میکرد چیز خوبی در انتظارش نیست...
شرط
لایک =۱۵
کامنت=۱۰
;(ー_ー゛)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰**********************
***
جونگکوک همانطور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت هفت و نیمه. یکی دو ساعت میشه ساعت نه. جایی نمیری.»
لارا با کلافگی نگاهش کرد: «به تو نگفتم که حرف میزنی، به جیمین گفتم. خداحافظ.»
یونسوک لبخند زد: «از آشنایی باهاتون خوشبخت شدم، خداحافظ.»
تهیونگ از گوشهی مبل گفت: «بازم اینجا بیا.»
یونسوک: «حتماً.»
جیمین صداش زد: «لارا...»
طرف جیمین چرخید. جیمین همونطور
که به تلویزیون و بازیِ جین و تهیونگ
چشم دوخته بود، گفت: «مواظب خودت
باش و زودتر از نه برس خونه. گوشیتم رو سایلنت نذار.»
لارا لبخندی زد و در جوابش «باشه»ای
گفت. به سمت در عمارت حرکت کردن،
اما قبل از اینکه خارج بشن، جونگکوک
به طرفشون اومد.
لارا با تعجب گفت: «تو کجا؟»
جونگکوک با لحنِ خشکِ همیشگیش
گفت: «سهتایی میریم یکی دو ساعتی
بیرون بچرخیم.»
لارا حرصی شد: «این چرتوپرتها چیه
داری میگی تو؟ جیمین! بهش یه چیزی بگو.»
جیمین بدون اینکه چشم از بازی برداره،
گفت: «من بهش گفتم باهاتون بیاد، پس برید به سلامت.»
لارا چشمهاش از تعجب گرد شد: «یعنی
چی؟ چی داری میگی؟ تو همین چند
دقیقه پیش گفتی مواظب خودت باش
و زودتر از نه برس و فلان... پس چرا این
فضایی داری میفرستی دنبالم؟»
جیمین خونسرد جواب داد: «اینو گفتم،
درسته. ولی نگفتم کسی رو نمیفرستم دنبالت! سهتایی بهتون خوش بگذره.»
لارا زیر لب گفت: «اوفففف.»
به طرف جونگکوک چرخید و با لج گفت: «خدا بگم چیکارت کنه!»
و از در بیرون زد. جونگکوک با پوزخند
گفت: «خخخ دیوونه. بفرمایید.»
یونسوک و لارا بیرون رفتن و پشت سرشون جونگکوک راه افتاد. آهسته توی خیابونها قدم برمیداشتن.
جونگکوک پرسید: «خیلی خب، کجا میخواید برید؟»
لارا: «من یه چند تا جا کار دارم، میخوام برم اونجا.»
جونگکوک: «خیلی خب، بریم.»
لارا و یونسوک همزمان داد زدن: «نـــــهههههه!»
جونگکوک ایستاد: «چتونه! گوشام کر
شد.»
یونسوک گفت: «ا.ت خودش باید بره.»
لارا تایید کرد: «آره، خودم باید برم، شما نباید بیاید.»
جونگکوک با اخم گفت: «یکی اینکه منظورت از شما، منم! یکی دیگه اینکه کجا میخوای بری دقیقاً که نباید بیام؟»
لارا: «به تو چه!»
جونگکوک: «جانم؟!»
یونسوک با آرنج زد به پهلوی لارا:
«اهم... چیزه، منظورم اینه که لزومی نداره خودت رو بخاطر من خسته کنی، میتونی بری خونه و با دوستات وقت بگذرونی.»
جونگکوک: «اینکه چیکار کنم به خودم مربوطه. تو هم بهجای این چرتوپرتها درست بگو ببینم کجا میخوای بری.»
لارا: «اوفففف! نخوام بگم باید کیو ببینم؟!»
جونگکوک: «هیچکس رو میشناسی؟ نه! از کجا میخوای بشناسی؟ پس بگو کجا میخوای بری.»
لارا: «نمیخوام بگم، پس برو خونه.»
جونگکوک تهدیدش کرد: «یا همینالان میگی یا با خودم میبرمت خونه.»
لارا: «نمیخوام.»
جونگکوک: «باید بگی.»
یونسوک از بحثِ فرسایشیِ این دو
خسته شد و یهو با صدای بلند گفت: «میخواد شوگا رو ببینه!»
جونگکوک خشکش زد: «چی؟ شوگا؟»
لارا آروم گفت: «وای یونسوک، ریدی!»
بعد رو به جونگکوک تن صداش رو بالا برد: «هی! حرف بزن ببینم، مگه قرار نشد اونو نبینی؟»
دختر هم داد زد: «اون خواست منو ببینه!»
جونگکوک: «تو چرا قبول کردی؟»
لارا: «چون میخواستم ببینم چی میگه.»
جونگکوک با تعجب گفت: «چی؟»
لارا نگاهش رو به زمین دوخت و با صدای ملایم ادامه داد: «فقط خواستم یه بار به حرفاش گوش کنم ببینم چیمیگه... فقط یه بار.»
جونگکوک مستقیم پرسید: «میخوای برگردی پیشش؟»
لارا سریع سرش رو بالا آورد و تندتند به نشونهی «نه» تکون داد: «نه نه اصلاً! اصلاً نمیخوام برگردم پیشش، فقط میخوام بهش گوش کنم. همین! بخدا راست میگم.»
جونگکوک به چشماش نگاه کرد. چشماش داشت راست میگفت. همیشه اینقدر چشماش معصوم بود! باد با موهای باز و لختِ دختر بازی میکرد؛ موهاش توی هوا در حال رقصیدن بود و چشماش در التماس.
*«چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست... که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست»* (سعدی)
جونگکوک نگاهش رو ازش دزدید و به طرف دیگهای خیره شد: «خیلی خب، باشه.»
با شنیدن این جمله برقِ ذوق در چشمانش درخشید.
جونگکوک ادامه داد: «ولی به یه شرط!»
ذوقِ لارا زود محو شد. به جونگکوک خیره شد؛ هیچوقت شرطهای خوبی نداشته، الان هم حس میکرد چیز خوبی در انتظارش نیست...
شرط
لایک =۱۵
کامنت=۱۰
;(ー_ー゛)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰**********************
***
- ۴.۱k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط